فيفا بهترين تماشاچي بازي ايران و مکزيک را علي دايي معرفي کرد.
به گزارش خبرگزاري ها سر مربي تيم ملي پرتغال به دليل اختلالات رواني راهي تيمارستان شد. دستيار اين مربي با اعلام اين خبر افزود در پي تلاشهاي اين مربي براي کشف سيستم بازي ايران مقابل مکزيک که هرچه بيشتر سعي مي کرديم کمتر به نتيجه مي رسيديم و در هيچ کتابي چنين سيستمي مشاهده نشد.
علی دایی همین الان به منsms زد و گفت: من از ملدم معذلت ميخوام و از همينجا قول ميدم دل جام جهاني 2010 جبلان کنم...
خبرنگار سي ان ان: آقاي دايي انگيزه شما از حضور در مسابقات چي بود؟ دايي: مي خواستم بازي ها رو از نزديک ببينم!
قرار شده كه يكي از افراد نيكوكار سند بذارن و هر طور كه شده «علي آقا» رو از تيم ملي در بيارن!
مسابقه ي sms برنامه ي 90: بازي بعد ميرزاپور به کي پاس گل مي ده؟
A.فيگو B. دکو C.رونالدو D. ريسک نمي کنه خودش مي زنه تو گل...
به دايي ميگن نظرت راجع به بازي ايران- مکزيک چيه؟ ميگه وسطي باحالي بود. با اين که يکي دو بار توپ خورد بهم ولي بيرونم نکردن!!!!
درجات پيری
1.جنين 2.نوزاد 3.خردسال 4.کودک 5.نوجوان 6.جوان 7.ميان سال 8.پير 9.فرتوت 10.کهنسال 11.فسيل 12.علی دايی...!!
ازعلي دايي علت کمر دردش رو مي پرسند ميگه خودتون هم 90 دقيقه بازي رو سر پا تماشا کنيد کمرتون درد مي گيره!
سوال بينش كنكور امسال: چه کسي ميتواند دايي را تعويض کند؟
1- خداوند 2- رهبر 3- اراده ملت 4- هيچکدام
به امید اینکه ابراهیم میرزاپور و نصرتی و دادکان و برانکو ..و مخصوصا برانکو تشریف کثافتشون را از تیم ملی ببرند بیرون این جام جهانی هم به خاطر اینها نتیجه نگرفتیم و همه سهم ۷۰ میلیون مردم ما فقط یک مساوی جلوی آنگولا بود!!!.فلسفه تيم ايران : 11 نفر وارد زمين ميشوند - علي دايي كه هيچ - حالا تيم ايران 10 نفره است - نصرتي هم كه مهاجم حريف است - تيم شد 9 نفر - يكي هم بايد مواظب نصرتي باشد - حالا شد 8 نفر - از اين 8 نفر كريمي و مهدوي كيا و زندي مصدوم هستند - حالا شد 5 نفر از اين 5 نفر ميرزاپور ور رضايي و گل محمدي كار خودشون رو مي كنند و در واقع .. به تيم - تيم شد دو نفر كه نكونام و تيموريان هستند كه وسط زمين سگ دو مي زن..جشنوارهي جديدترين فيلم هاي هاليوود 1) پت و مت باشرکت ميرزاپور و رحمان رضایی 2)برادران افسانهايي با شرکت برانکو و چلنگر 3)تام و جری با هنرنمايي فيگو و کعبی 4) فيلم پر طرفدار حضرت نوح با شرکت علي دایی.
علي اي علي ي دائي، تو چه آفتي خدا را/ که به قهقرا فکندي، همه عشق تيم ما را/ دل اگر خوره شناسي، به رخ همين علي بين/ که خوره گي اش کلافه، بکند من و شما را/ مرو اي گداي ميدان، ز پي ي گدائي گُل/ که گُل بدون زحمت، ندهد کسي گدا را/ تو مگر ولي ي توپي، وَ فقيه فوتبالي/ که چنين به زير پايت، بنهاده اي حيا را/ ره و رسم رهبري را، ز کدام علي گرفتي/ که به اينهمه سماجت، بروي ره خطا را
اینم دلم خیلی سوخت هیچکسی غیرت نداشت جز آندرانیک تیموریان ارمنی که بعد از سوت پایان بازی ایران و آنگولا از شدت ناراحتی افتاد زمین و شروع به گریه کرد و هیچکی بلندش نکرد جز داور!!!.. اصلا کسی ناراحت نشد جز این فرزند ایران... یک چیز را می خواستم بگم واقعا در مملک ما ایران نژاد و زبان مهم نیست همه برای سرافرازی این مملکت تلاش می کنند.
اصطلاحات حکمت خسروانی:
آخوند ملا محمد هیدجی در تعلیقه ای که بر منظومه حاجی سبزواری نوشته بعضی از اصطلاحات موصوف موصوف را آورده است:
الاسفهبد= معرب سپهبد است چه ((بد)) در لسان فرس به معنی صاحب است یعنی سپه دار. مینو عالم روحانی و گیتی عالم جسمانی را گویند و کی آباد و کیاباد چون خرابات علم جبروت و روان گرد ــ عالم ملکوت است. گرد(=کرد کرده ــkard ) به کاف فارسی شهر یا مدینه را گویند
هورقلیا= عالم مثال شیدان شید.نورالانوار به تقدیم مضاف الیه بر مضاف مانند دبیران دبیر و شاهان شاه.خرد ــ عقل, ((خردناب)) عقل صرف هوش تنها عقل محض روانبخش روح ((روح القدس)) و عقل فعال در نزد حکما روانان روان و روان بد(bod ) نفس کل و روان گویا ــ نفس ناطقه گویند. فرشته= ملک ورای گونه خداوند گونه و گونه پرور ــ رب النوع.
سروش نام جبرئیل است= جهان مهین ــ عالم کبیر.جهان کهین ــ عالم صغیر انسان باشد. فرازین ــ عالم بالا. فروردین عالم پایین.بایسته ـــ واجب. شایسته ــ ممکن. بایسته بود ــ واجب الوجود.راست بود ــ موجود حقیقی راستین حقیقی. آمیغی ــحقیقی. هوشیده ــمعقول . نگارش ــ تصور . انگار و نگار ــ صورت. هوشیدگان ــ معقولات. چم ــ معنی. گویش ده گانه ــمقولات عشره یکی ((گوهر)) و نه نیکو گوهر یعنی عرض. گوهر پنج بهره است:خود.روان.مایه.پیکر.تن. کلموس ــ بسیط پیوسته ــ مرکب. فرنود ــ دلیل و برهان. سربخش ــ نصیب و قسمت سرنوشت آنچه که در ازل مقدر شده پذیرای هماک ــ قابل اشاره ی یک چیز. پذیرا و کارگر نمی شود یعنی قابل و فاعل و خردمند ــ ملک آزاد.
گوهر ــ جوهر مجرد. هرمزد و اورمزد و ایزد ــ نام های خدا. یزدان ـــ مخفف ایزدان. فرخشور بر وزن سمنقور و وخشور ــ پیغمبر.وخشورپند ــ شریعت. فرجود ــ معجزه و کرامت.ورشنان چون نمکدان وروشان چون خروسان ــ امت پیغمبر یگانه بین و یگانه شناس و موحد. ویژه درون ــ روشن دل صوفی رهرو و رهسپار سالک. فرتاش ــ وجود. نابستی ــ عدم. فروهر بر وزن فروتر ــ جوهر مقابل عرض.کیهان و جهان ــ دنیا. جهان برین ــ عالم بالا.روانی ــ روحانی. نابای ــ محال. اویش ــ هویت و تشخیص. فردبود چون کرم سود ــ حکمت. فرزانه ــ حکیم فراتین ــ سخن و گفتار آسمانی. یا سه و یاسون و آئین ــ هر سه به معنی قانون . شید نور تار ــ ظلمت))
اصطلاحات حکمت خسروانی که فاصله و معنی هربخش از لغات با یک نقط جدا شده است
انوار اسپهبدیه
شیخ اشراق در حکمه الاشراق نقل کرده است: و لکن خلق صیاص و لکن باب منها جز مقسوم... البته این تحصیص و نقل درست از استاد آشتیانی است اما حکیم لاهیجی چنان آورده است: قال فی حکمه الاشراق: و لکن خلق فی النور الاسفهبد صیاصی...
مراد از نور اسفهبد ناطقه است. چه اسفهبد به زبان پهلوی ـــ سرکرده لشکر است که به پارسی سپهبد گویند و ریاست نفس ناطقه راست نظر به بدن و قوای بدن وی را اسفهبد بدن گفته و مطلب از صیاصی جمع صیصیه است و صیصیه در لغت تازی به معنای حصن و حصان است بدن را به حصن تشبیه کرده یعنی هر خلق ردی معیوب که در نفس ناطقه است مرآن خلق را ابدان مثالی و در حکمت خسروانی یا فهلوی و اصحاب نور با مساله فروشی (farvasi ) یا فرهور (اصطلاح نادرست در محاوره فروهر ) در پیوند است که شرح آن در همین بخش و مواضع دیگر است.
در مفهوم گاثایی از دیدگاه زرتشت خداوند اهورامزدا است که به روشنایی جاودان (=انغز -- راچنگه Anaghra - raocangh ) تعبیر می شود سهروردی می گوید نور الانوار. از چه روی سهروردی نام مرسوم و شناخته خداوند یعنی اهورمزد را به کار نبرده دلایلی چند می توان بیان کرد. اما روشن تر از همه ـــ آنکه وی به سوی عرفان و ذوق و شهود توجه داشته و همان اصطلاحی را برگزیده است که در ایران قدیم بین حکما ــ جنبه عرفانی و شهودی را داشته یعنی: شیدان شید روشنایی جاودان یا نورالانوار:
نورالانوار از همه انوار دیگر و برازخ و هیات ها بالاتر و والاتر است و از این جهت به نام: نور محیط نور مقدس نور اعظم نور اعلی و نور قهار موسوم شده است و ورای نورالانوار هیچ چیز دیگری موجود نیست.اصطلاحاتی دیگر نیز در فلسفه اشراق برای ذات خداوند است چون نور اتم و نورالانوار توسط ملاصدرا نیز در اسفار برای خداوند کاربرد دارد سهروردی می گوید:
فیجب ان ینتهی الانوار القائمه و العارضه و البرازخ و هیاتها ال نور و لیس ورائه نور و هو نورالانوار و النور المحیط و النور و القیوم و النور المقدس و النور الاعظم الاعلی و هو النور القهار و هو الغنی المطلق اذلیس ورائه شی آخر
بحث درباره نورالانوار در اصطلاح حکمت اشراق ــ و نور جاویدان = اهورامزدا در حکت پارسیان و زرتشت و وجود واجب در فلسفه مشا (ارسطو و پیروانش) موجد یک نکته مهم فلسفی است و آن اینکه از وحدت کثرت صادر نمی شود (=الواحد لا یصدر منه الا الواحد) این دو فهم و شناخت امشاسپندان در حکمت زرتشت و شیوه خداشناسی و الاهیات از دیدگاه زرتشت و جهان بینی او و مثل افلاطونی و عقول عشره یا خردهای ده گانه نزد ارسطو و اصحاب فلسفه او بسیار مهم است. اما چون این مبحث خود دارای تفضیل می باشد در جایی دیگر پس از مساله ی جهان مینوی یا فروری و مثل(mosol ) افلاطونی نقل خواهد شد
درباره انوار اسپهبدیه کامل خواهیم نوشت
آتش و نور در حکمت خسروانی

آتش و نور این دو نشانه و رمز وجودی خداوند. انوار تابنده از آن ذات اقدس.معرفت و عرفان شناخت حکمت و راه رسیدن به ذات حق باری تعالی است.سهروردی می گوید:((....والنار ذات النور الشریفه لنوریتها التی الفعت الفرس علی انها طلسم اردی بهشت و هو نور قاهر فیاض للنار ذات النور...))
و آتش دارای ذاتی شریف است.درباره این نور اتفاق نظر دارند پارسیان درباره ی آن که آتش رمز موجودی اردی بهشت می باشد و آن نوری است قاه که آتش از آن افاضه می شود. به موجب گاثاها اردی بهشت نمودار و رمز آتش است به همین جهت نامش مترادف با آتش می باشد و زرتشت در طلب آن است که به وسیله اردی بهشت آنچانان به عرفان و شناخت و حکمت والا دست یابد تا بتواند میانجی بهمن به بارگاه قدس نورالانوار وارد شود.اشارات در مورد فر=نور یاور ایزدی در اوستا بسیار است در پهلوی خره(xorreh ) و در فارسی فر می باشد به صورت خره(khoreh) یا خره(khorah) در عربی وارد شده است در اوستا خورتنگه(xwarenangh )می باشد که یشت نوزدهم برای فهم و کیفیت آن ماخذی مطلوب محسوب می شود. به موجب اوستا خور یا فر نیرویی است که از سوی خداوند به صورت شعاع های نوری و صوری دیگر در صورت قابلیت و خواست اهدا می شود.این فره یا خره موجب نیرومند شدن و ترقی و تعالی دارندگانش می گردد.هرگاه به پهلوانان پیوسته شود بس نیرومند و بی بدیل می شوند. اگر به شاهان بپیوندد در شهریاری و شاهی تا هنگامی که پیرو راه دین به و راستی باشند کامیاب می شوند هرگاه به حکیمان و دانایان تعلق گیرد به معرفت و شناخت و پیامبری دست می یابند و برگزیده خداوند می شوند.به هر دسته رده و صنف و کسی و فردی...
ادامه دارد
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد زبهشت
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار
که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
خیام و نیچه
نیچه و خیام در آزاد اندیشی و سنت شکنی و دین ستیزی ــ تا اندازه ای ــ
با هم پیوند دارند! اما باید دانست که راه این دو از هم جداست!
نیچه ، تنها خدایی را که می ستاید و از بزرگی اش بارها سخن می گوید ،
همانا « دیونوسوس » خدای شراب و شور مستی و باروری است!
پیروان دیونوسوس
در یونان ، رقص و موسیقی و میگساری و خوردن گوشت را راهی
برای یگانه شدن با او می دانستند و بر این باور بودند که دیونوسوس ،
هم از راه مستی و بیخودی می تواند الهام بخش انسان باشد و هم
از راه ادبیات و هنر! از همین روی ، دیونوسوس را پشتیبان هنر و
ادبیات می شماردند! دیونوسوس در فلسفه ی نیچه ، نماد شور
زندگی و آفرینندگی و آری گویی است! راستی که نیچه با چه
پاسداشتی از خدای شراب ، سخن می راند! در دیگر سوی ، خیام
را داریم که در ترانه هایش سراسر از شراب می سراید و به ما
می گوید که ورای مستی ، هیچ نمی شناسد! اما این مستی
را با آن مستی ، پیوندی نیست! مستی خیام از مستی نیچه
جداست! شراب نیچه ، با همه ی تلخی و ناگواری اش ،
شیرین و گواراست و شراب خیام با همه ی شیرینی و
گوارایی اش ، تلخ است
و ناگوار! در این سخن باید درنگریست و ژرفنای نهفته اش
را کاوید! شراب نیچه برای کسی که توان نوشیدنش را
داشته باشد ، شرابی شورانگیز و شادی بخش و نیرو
افزاست! مستی شراب او ، ما را به فراسوی نیک و بد ،
رهنمون می شود و با جاودانگی ، پیوند می دهد! اما خیام چه؟!
او چه شرابی در پیاله ی ما می ریزد؟! خیام اگرچه ما را به خوش
بودن و شاد زیستن فرا می خواند ، اما شیرینی هر لذتی را در
کام ما تلخ می کند! او چنین می نمایاند که: « می خوردن و
شاد بودن آیین من است » اما به راستی ، چنین نیست!
شراب او تلخترین شرابهاست! شراب او درآمیخته با اندیشه ی
مرگ و نیستی ، و زهرآگین از هراس به پایان رسیدن و از
دست دادن است!او تلخی شراب را برخاسته از تلخی زندگانی
خویش می خواند! او به تلخی ، زندگی می کند و به زور شراب
می خواهد این زندگی تلخ را دمی فراموش کند:
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن بـه کـه بـه خـواب یـا بـه مـسـتـی گــذرد
از او رمقی به سعی ساقی مانده است! او بی باده
نمی تواند بار تن را بکشد! تن برای او باری گران است!
(بیاد بیاوریم که نیچه ، چه اندازه ، تن را دوست می دارد
و آن را چون گرانبهاترین چیز ، ارج می نهد!)
خیام ، ما را با « می نوش » و « می خور » ی به میگساری
فرا می خواند و بی درنگ ، تلخترین و سیاهترین سخنان
را بر زبان می آورد:
می خور که به زیر گِل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
جز خیام چه کس را می شناسیم که با یادآوری چنین سرنوشت
تباه و شومی ، کسی را به شرابخواری و خوشگذرانی بخواند؟!!
کجا چنین جام شرابی در پیش شما خواهند گذاشت؟!!
چگونه می توان در گوش کسی گفت: « تو برای همیشه در
زیر گل خواهی ماند بی آنکه یار و همدمی در تنگنای گور
داشته باشی و دستت به جایی برسد! ای بیچاره هرگز امید مدار
که روزی از این زندان سیاه ، بر توانی خاست! با اینهمه ، بیا و
این پیاله ی شراب را بنوش و بکوش که این دم ، خوش باشی! »؟!!
خیام با ما چنین می کند! خیام کسی ست که با چنین سخنانِ
زندگی سوز و امید بر باد ده و انگیزه کُشی ، پیاله ای شراب
به دستمان می دهد! شرابی زهرآگین و هراس افزا!
می نوش به خرمی که این چرخ کبود
نـاگـاه تـو را چـو خـاک گـردانـد پسـت
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قـصـدی دارد بـه جـان پـاک من و تو
مـهـتـاب بـه نـور دامـن شـب بـشـکـافـت
می نوش ، دمی خوشتر ازین نتوان یافت
خـوش باش و بیاندیـش که مهتـاب بسی
انـدر سر گـور یک بـه یک خـواهــد تـافـت
چـون ابـر بـه نـوروز رخ لالـه بشـسـت
برخیز و به جـام بـاده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خـاک تو بر خواهـد رست
از اینگونه فراخوانی های شگفت در ترانه های خیام ، بسیار
یافت می شود! در این چهارگان بنگرید:
زان پـیــش کـه نــام تــو ز عـــالــــم بـرود
می خور که چو می به دل رسد غـم برود
بـگـشــای سـر زلـــف بـتــی بـنـد ز بـنــد
زان پـیـش کـه بـنــد بـنــدت از هـم بــرود
در بیت نخست ، پس از آگاه کردن خواننده از سرنوشت شوم و
ناگزیرش ، به او سفارش می کند که می بنوشد تا مستی ،
اندوهش را بزداید! اگر از این پرسش بگذریم که کدام شراب و افیون
می تواند چنین اندیشه ی جانکاهی را از یاد ببرد و هراس مرگ
را فرو بنشاند ، می رسیم به بیت دوم و شکافتن آن! در این بیت ،
خواننده پس از پشت سر نهادن شکنجه ی میگساری با سخنان
مرگبار ، از سوی سراینده ، وا داشته می شود که به نوازش گیسوان
زیبارویی بنشیند و با سری گرم از شراب ، موهای معشوقه را
رشته رشته از هم بگشاید و در همان حال ، اندیشه کند که یکروز
بند بند پیکرش از هم خواهد گسست و هستی اش فرو پاشیده
خواهد شد! به راستی با در خیال آوردن چنین سرانجامی ، چگونه
می توان زیبارویی را به مهر نواخت و با او دست در آغوش شد؟!!
اگر ما لحظه ای از یاد زندگی بگسلیم و اندیشه ی خود را یکسره
به مرگ بسپاریم ، چگونه می توانیم در آن لحظه ، از زندگی لذت
ببریم؟!! چگونه می توانیم خود را نیست بیانگاریم و آنگه از هستی
خویش خشنود باشیم؟!! خیام اگر به راستی در شراب و یار ، لذتی
یافته بود ، همه ی لحظه های با شراب و یار بودن را بازگردنده و
جاودانه می خواست و اینگونه ، لحظه ی خود را جاودانگی می بخشید!
اگر لذتی تا بدین پایه سرشار و خواستنی در زندگی کسی باشد ، آن
کس هرگز نمی تواند نیستی و مرگ را در خیال بیاورد و لحظه ای
بدان بزرگی و شکوهمندی را گذرنده و پایان یافتنی بشمارد!
آن کس که به زندگی ، آری گفته باشد ، با همین « آری گویی » ،
مرگ را واپس رانده است!
خیام به ما می گوید: « گر آمدنم به من بُدی ، نامدمی »! چنین کسی
چه بیگانه است با زندگی که اینگونه آرزو می کند! او همه ی لذتها
را از آن روی که روزی ، مرگ در خواهد رسید ، بیهوده و پوچ می
انگارد و می سراید:
بـا یـار چـو آرمـیــده بـاشـی همـه عمـر
لـذات جـهـان چشیـده باشی همه عمر
هـم آخـر کــار ، رحـلـتـت خواهــد بــود
خوابی باشد که دیـده باشی همه عمر
این دیگر چگونه اندیشه ای ست ، من نمی دانم!!! من با چنین
اندیشه ای ، سخت بیگانه ام! من نمی دانم شاعر در اینجا چه می خواهد
بگوید که ارزش گفتن داشته باشد؟!! جاودانگی از دیدگاه سراینده ی
این چهارگان چیست؟!! اینکه زمانِ هماغوشی و میگساری ، چندان کشدار
شود که هرگز به پایان نرسد ــ گذشته از اینکه شدنی نیست و یاوه ای
بیش نمی تواند باشد ــ چگونه لذتی تواند بود؟!! آیا معنای
جاودانگی ، این است؟!! داستایوسکی از ما می پرسد: « آیا تنها یک
لحظه خوشبختی کامل ، برای یک عمر ، کافی نیست! ». و نیچه می گوید:
هرگز آیا به یک لذت ، آری گفته اید؟ پس دوستان من ، به همه ی رنج ها
نیز آری گفته اید. چیزها همه به هم زنجیرند ، به یک رشته بسته اند ،
اسیر عشق هم اند.
اگر یک چیز را که یکبار آمده است دوباره خواسته باشید ، اگر گفته باشید:
ای مایه ی شادکامی من ، چه خوشایند منی ، دمی بمان! پس شما
همه چیز را بازگردنده خواسته اید!
همه چیز را از نو ، همه چیز را جاودانه ، همه چیز را بسته به یک
زنجیر ، به یک رشته ، اسیر عشق هم خواسته اید. آری ، شما جهان را
اینسان دوست داشته اید.
شما جاودانگان ، آن را جاودانه و همیشگی دوست داشته اید. و نیز
با رنج می گویید: گمشو ، ولی بازگرد! زیرا هر لذتی ، جاودانگی می خواهد.
والایی شگفت انگیز اندیشه ی نیچه را بنگرید! او تنها بخاطر آری گفتن به
یک لذت ، با بی پروایی ، همه ی رنجها را بازگردنده می خواهد! لذت او
چنان بزرگ است که همه ی سختیها را برای دیگربار پیوستن به آن
لذت ، می پذیرد! برای بازگشت یک لحظه ، همه ی بار هستی را
جاودانه بر دوش می گیرد! شگفتا که لذت او چه مایه سرشار و
بزرگ تواند بود که بر همه چیز سایه بگسترد و چیره بر هستی باشد!!!
خیام از رنج زندگی می گریزد و نیچه به پیشواز آن
می رود! نیچه ، به انسان ، عشق می ورزد و چشم به راه فردای
روشن اوست! او خدا را مرده می خواند تا انسان را بر تخت خدایی بنشاند!
او ابرانسان را نوید می دهد تا سرنوشتی چنین بزرگ را بنگارد! و
خیام چه می کند؟! خیام به من و شما می گوید:
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمـد مگسی پـدیـد و نـاپـیـدا شد
خیام ، انسان را خوار می دارد و این انسان خوار ، آشکار نیست که چرا باید
از زندگی کوتاه خود بنالد و یک جاودانگی پوچ و نابخردانه را آرزو کند؟!!
کسی که ناخواسته به دنیا آمده و اکنون می گوید که نمی خواستم بیایم ،
برای چه در اینجا لنگر انداخته و نمی خواهد برود؟!! خیام با همان اندیشه ی
« کش آمدن زمان » و « بودن در مکان » ، به ارزیابی زندگی شاهان نامدار
ایران باستان می نشیند و آنهمه فر و شکوه را هیچ می انگارد!!! آیا فر و
شکوهی در کار نبوده است و این فر و شکوه ، جاودانه نیست؟! آیا خودِ خیام
در همین ترانه ها با سخن گفتن از آن فر و شکوه ، به آن کسان ، جاودانگی
نبخشیده است؟! مگر مرگ چه می تواند بکند؟! انسان ، زندگی را جاودانه
کرده است! چگونه می توان هر فر و شکوهی را به گناهِ گذشت زمان و
دیگرگونی مکان ، هیچ و پوچ شمرد و بدان پوزخند زد؟!!
اندیشه ی نیست انگارانه ی خیام را در ترانه هایش بنگرید:
ما لـعـبـتـکـانـیـم و فـلـک لعبت بـاز
از روی حقیقتـی نـه از روی مجــاز
یک چنـد درین بسـاط بازی کردیـم
رفتیـم به صندوق عـدم یک یک باز
انسانی که نیچه به او چه امیدها دارد و او را سوار بر سرنوشت
می خواهد ، ببینید در سخن خیام به چه روزی افتاده است:
عروسک کوچک و بی اراده ای که بازیچه ی دستِ عروسک گردانِ
روزگار است و پس از به بازی گرفته شدن در یک زندگی کوتاه و
ننگین ، روانه ی صندوقچه ی نیستی می شود و به پایان می رسد!
اما نیچه ، انسان را سرنوشت ساز می داند و می گوید:
گذشت آن زمانی که پیشامدها با من روبرو می توانستند شد. حال
بهر من چه روی تواند داد که هم اکنون از آن من نبوده باشد!
من هنوز هر پیشامدی را در دیگ خویش می پزم و چون نیک
پخته شد ، همچون خوراکی بهر خویش ، او را خوشامد می گویم.
و به راستی ، ای بسا پیشامدها که سرورانه به سراغم آمده است
اما اراده ام سرورانه تر با او سخن گفته است و آنگاه او زاری کنان
زانو زده است.خیام چنین نمی اندیشد و انسان را بس کمتر از این
می داند! او می پرسد:
« از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ » و می نالد:
« افسوس که بی فایده فرسوده شدیم! »
و از ناچیزی انسان می گوید: « بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ، هیچ! »
و بر این باور است: « ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود! ».
جهانِ بی انسان ، برای نیچه ، هرگز اندیشیدنی و پذیرفتنی نیست!
و به راستی ، انسان چگونه می تواند به جهانی بیاندیشد که انسان
در آن نیست؟!!خیام به صحرای عدم می نگرد و ناآمدگان و رفتگان
را می بیند! آنک ، نیچه به فراسوی نیک و بد ، چشم دارد و انسانها
را می بیند که برای برکشیدن ابرانسان ، پلهایی شده اند و به بی
کرانه پیوسته اند! همه ، دست به دست هم داده اند تا چیزی را به
اوج برسانند!
به زودی.....
آذربایجان
آرزوی ما تویی تو
قبله دل ها تویی تو
جان بی تو آرام ندارد
که آرام جان ما تویی تو
عاشقم ای مه به رویت
سرخوشم ای گل به بویت
مجنون تر از مجنون منم من
زیباتر از لیلی تویی تو
می ده به یاران کهن
ای ماه من
می ده که عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبت می شد
شب سحر شد
مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درویشان
سوزنده چون آذر شد
مطرب به شهناز
شوری عیان کن آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز اشکی فرو ریز
از فتنه گردون فغان کن
برگو که عشقت آذر به جان ها زد
وین شعله آتش بر خانمان ها زد
منزلگه شیران تویی
جان و سر ایران تویی
فرخنده باد ایام تو
کز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد
می در گلوی مدعی خون شد
فتنه آذربایجان
فغان که آتش کین آشیان ما را سوخت
به غیر ناله نخیزد نوایی از دهنی
گسست رشته پیوند یار دشمن خوی
شکست حلقه الفت حریف حق شکنی
جفای زاغ و زغن بین که از سیاه دلی
به بلبلان نگذارند گوشه چمنی
به تیره بختی ما شمع انجمن سوزد
به هرکجا که حریفان بکنند انجمنی
بنای خانه بیداد واژگون گردد
به دست تیر زنی یا به آه پیرزنی
کسی که بد به وطن گفت بی وطن باد
که بر وطن نزند طعنه غیر بی وطنی
اگر میانه و تبریز و اردبیل افتاد
به دست غیر چون گنجی به دست راهزنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
((چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی))
رنج بیهوده
خائنین اهل وطن را مایه دردسرند
جمله همچون خارگل باشند و خار بسترند
گوش ها را در زمان حق شنیدن پنبه اند
چشم ها را در مقام راه دیدن نشترند
همچو رهزن هرکه را یابند دور از قافله
از تنش سرمی برند از کیسه اش زر می برند
بی جهت بازیچه اغراض اینان گشته اند
ساده لوحانی که هم خوشبین و هم خوش باورند
تا که دفع شرشان از بهر ما مشکل شود
دشمنان ما عموما دوست با یکدیگرند
تا کی هی گردد دل دزدان غارتگر قوی
این جماعت حامی هر دزد و غارتگرند
محو استقلال این کشور بود امری محال
دشمنان ما درین ره رنج بی خود می برند
وطن
زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن
هم وطن غمخوار او هم اوست غمخوار وطن
دکتری فهمیده باید دست در درمان زند
تا ز نو بهبود یابد حال بیمار وطن
هرکه دور از میهن خود در دیار غربت است
از برایش سرمه چشم است دیدار وطن
تا خس و خار خیانت را نسازی ریشه کن
کی مصفا می شود بهر تو گلزار وطن
پیکر مام وطن دانی چرا خم گشته است؟
زان که مشتی اجنبی خواهند سربار وطن
به که در فکر وطن باشیم و فکر کار او
بیش از آن کز دست ها بیرون رود کار وطن
شور وطن
هرکه را بر سر ز سودای وطن افسر بود
هرکجا باشد تنی اهل وطن را سر بود
هرکه از میهن سخن گوید کلامش دلربا
نغمه های بلبل این باغ رنگین تر بود
هر که از نام وطن دارد کلام او نشان
نامش أخر زینت اوراق هر دفتر بود
هرکه بهر زیب و زیور رو نتابد از وطن
چهره مام وطن را زینت و زیور بود
آنکه از راه خیانت سرو جمعی شده است
زان بود ارباب که آن ارباب را نوکر بود
آنکه در هر کار می رقصد به ساز اجنبی
تازه اگر شیرین برقصد لنگه عنتر بود
مهر میهن پرتو مردانگی عزمی قوی
این سه تا تنها دوای درد این کشور بود
ایران زمین
تو ای پرگهر خاک ایران زمین
که والاتری از سپهر برین
هنر زنده از پرتو نام توست
جهان سرخوش از جرعه جام توست
بر و بوم این ملک پاینده باد
بمان خرم ای خاک مینوسرشت
که در چشم ما خوشتری از بهشت
ترا ز دل و جان پرستنده ایم
روان را به مهر تو آکنده ایم
بر و بوم این ملک پاینده باد
مخور غم که آمد بهار امید
ز شام سیه زاد صبح سپید
به تدبیر سرحلقه راستان
شده ملک جم غیرت باستان
بر و بوم این ملک پاینده باد

در پايان بخشی از چامه ی شهريار:
درد دل را با زبان دل بیان کردی ولی
کیست اهل دل که باشد آشنا با آن زبان
لیکن اینها دشمنان کردند، از ایران مرنج
دوست را قربانی دشمن نشاید کرد، هان
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیٌت نزاید بهر کس
ملٌتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

۱ ـ عده ای که او را با درگیری های ایران و عراق می شناختند جایی که او جلوی عربده کشی کفتار حسین و پان ملخیسم ایستاد و به ارتش برای جنگ اعلام آمادگی کامل داد و حتی چند کیلومتر در خاک عراق پیشروی کرد و حتی به شاه نیز گفت در صورتی که اجازه دهد همین امشب بغداد را متصرف می شود که این پیشروی مورد توبیخ شاه قرار گرفت!!!!

۲ـ عده ای که برخورد او با شورش های مسلحانه عشایر را به یاد دارند و اینکه چطوری آن شورش را سرکوب کرد
۳ ـ عده ای وطن پرستی فوق العاده او را به یا دارند که از عرب جماعت متنفر بود که به آن می پردازم
اما در مورد ارتشبد آریانا( معروف به ناپلئون ایران ) که بعدها نام اولیه(حسین منوچهری) خود را تغیر داد سه سخن نیز برای شما از کتاب وزارت اطلاعات که در مورد آریانا نوشته انتخاب کردم:
ننگ برآن ایرانی که روزی هفده بار بسوی بتکده تازیان خم و راست شود .
ایرانیان با نژاد تازی سر ستیز و کینه ندارند ؛ ما در پی پاکسازی و پالایش فرهنگ خود از آلودگیهای وا پسگرا هستیم .
باید در پی پالودن زبان و فرهنگ نژاده ایرانی رفت که در درازای هزار و چهارسد سال گذشته ؛ بازیچه دست بیگانگان و بیگانه پرستان بوده و همچون فرزند بی پدری به بیگاری کشیده شده است .
ارتشبد آریانا در سال ۱۳۲۹ نام خود را از حسین منوچهری به بهرام آریانا تغیر داد

آریانا از دوستان نزدیم خسرو روزبه بود که تمایلات آلمانوفیلی داشت تصویری است از خسرو روزبه.
تحصیلات نظامی خود را در ایران به پایان رساند و برای اخذ دکترای حقوق به پاریس رفت از جمله همکلاسان او عوزی نارکیس یکی از فرماندهان ارتش اسرائیل و رئیس بخش مهاجرت یهود و اسحق رابین نخست وزیر اسرائیل که بعدها برای آنها نامه نوشت
در سال ۱۳۴۱ با اختیار تام به عنوان فرمانده نیروی جنوب عازم سرکوب شورش عشایر فارس شد و موفق شد آن را که به تحریک بعضی علما در مورد انقلاب سفید و باج خواهی بعضی از سران عشایر مانند خسرو قشقایی و برادرانش بود را در تابستان ۱۳۴۲ سرکوب کند نتیج این عمل بازتاب وسیع در رسانه های خارج از کشور و چاپ کتاب تاریخچه عملیات جنوب و نتایج عملیات جنوب شد بعد از این حرکت او به درجه ارتشبدی نائل شد

در تیر ماه سال ۱۳۴۶ با شایعه که از بعضی افسران حسود و پیک ایران وابسته به ارگان حزب توده مبنی بر طرح کودتا آریانا علیه شاه شروع به پخش شایعات کردند. رسانه های عربی و همچنین مصر و عراق در چارچوب ستیز خود با شاه به این شایعات دامن می زدند. نشریه فرانسوی زبان لوریان چاپ بیروت انفصال آریانا را به علت اختلاف نظر او با شاه در مورد مسئله تشکیلات ارتش بیان کرد و نشریه پاتریوت چاپ دهلی نو به نقل از خبرگزاری مصر علت آن را مخالف آریانا با سیاست شاه در خلیج فارس دانست این مسئله در یکی از سخنرانی های صالح مهدی عشر نخست وزیر وقت عراق هم مطرح شد!!! در همین اثنا ساواک هم دست به کار شد و با دادن نامه ای به آریانا و مضمون اینکه برای جلوگیری بیشتر از شایعات مراسم تجلیل از شما و بازنشستگی شما اعلام می دارد بدین ترتیب در مراسمی در باشگاه افسران با هدایایی از طرف شاه به ارتشبد آریانا او از ستاد بزرگ ارتشداران عزل شد و ارتشبد فریدون جم جای او را گرفت متن پیام شاه به آریانا چنین بود:
با تایید خداوند متعال ما محمد رضا پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران در این موقع که ارتشبد بهرام آریانا به افتخار بازنشستگی نائل می گردد به موجب این فرمان همایونی مراتب رضامندی خود را به پاس خدمات گذشته مشارالیه ابلاغ می نماییم ۱/۴/۱۳۴۸
آریانا در جشن بازنشستگی خود سخنانی ایراد کرد و برنامه خود را پس از بازنشستگی نگارش کتابی در ترسیم ایدولوژی ارتش ایران اعلام کرد:
نخستین سفارش من این است که در ارتش ایدئولوژی را که بر مبنای فلسفه شاهنشاهی است و هم اکنون در دانشگاه های ارتش آموخته می شود پشتیبانی بفرمایند از ۳ سال قبل که این فلسفه در خون نژاد ایرانی بطور طبیعی وجود داشته و دارد تنظیم و نوشته و به صورت دیالکتیک تدرسی می شود و این وضوع اهمیت شایان دارد زیرا در دنیای امروز همانطور که در جنگ جهانی دوم دیدیم هیچ ارتشی بدون داشتن ایدئولوژی نمی جنگد
اما در مورد تنفر از اعراب برابر به گزارش ساواک و اسناد به دست آمده که همینک از آن جلد می نویسم که مطلق به وزارت اطلاعات است:
برابر گزارش....در یک مهمانی خانم آریانوش بختیاری همسر ارتشبد آریانا و چند نفر از اقوامشان با لباس های بختیاری شرکت کرده بودند یاد شده از همسرش خواست تا با آهنگ تار آقای امیر حیاتی رقص بختیاری انجام دهد پس از اجرای رقص وی از درویش امیر حیاتی خواست تا آهنگ خرها به حج می روند و روی سنگ حجر الاسود را می بوسند را بخواند. نامبرده در مجلس فوق اظهار داشت: در روی زمین موجود دوپا زیاد است ولی انسان واقعی کم است. می گویند جمعیت ایران ۲۷ میلیون است...ولی نمی گویند آریانا دو تاست. آریانا یکی است و دوم ندارد تا که با آن مقیاس کرد در ادامه مجلس با آهنگ های محلی خانم ها و آقایان بختیاری رقص محلی اجرا کردند و مشار الیه در بین مطالبی که ایراد می کرد نفرت عمیقی از اعراب نشان می داد و حتی وقتی خانم آریانوش از آقای امیرحیاتی خواستند تا آهنگ علی جویم را بخواند سخت مخالف کرد و از آریانوش خواستند دیگر مرتکب چنین اشتباهی نشوند و گفتند اسم عرب در خانه من گفته نشود عرب سوسمارخوار و پابرهنه به جایی رسیده که هوس تاج کیان کرده تف به روی عرب کثیف.
اما عده ای در مورد او گفته اند که آریانا معتفد به جایگزینی شاهنامه به جای قران را داشت ولی این تفکر غلط است و آریانا تنها به این عقیده داشته که شاهنامه در حد یک کتاب آسمانی:
۴۹/۲/۲۲ ضیافتی که با شرکت ۶ نفر در منزل ارتشبد آریانا ترتیب یافت....تیمسار اظهار داشت این یک کتاب آسمانی است=منظور شاهنامه چون من به زبان فارسی خیلی علاقه مند هستم و در ضمن مخالف خط کنونی فارسی هستم و معتقدم که باید زبان فارسی به خط لاتین نوشته شود چون خط فارسی ۲۴ عیب دارد و نمی دانم چرا مسئولین توجه نمی کنند..من در زمان تصدی خودم در ارتش در مورد زبان دگرگونی به وجود آوردم و اکثر لغات عربی را بیرون کشیدم..بین خودمان باشد اگر خط لاتین بشود ارتباط ما با اعراب قطع خواهد شد چون ما هرجمله ای را که بخواهیم بنویسیم باید به سراغ زبان عربی برویم...طبقه آخوند برای اینکه دکانش تخته نشود از این افکار پوسیده حمایت می کند.
در سال ۱۳۵۱ برابر گزارشی دکتر رفیعی جریان حمله چریک های عرب را به خوابگاه قهرمانان اسرائیلی در مونیخ را برای تیمسار تعریف کرد تیمسار که در جریان نبود خیلی ناراحت شد و اظهار کرد:ملت عرب هیچوقت خوی وحشیگری خود را از دست نداده است الان ملتی شده است که مزاحم امنیت جهان هستند.
اما در سالهای بعد از انقلاب مطبوعات آریانا را محکوم به قتل عام عشایر محکوم کردند به همین دلیل او نامه ای به روزنامه اطلاعات نوشت بدین شرح:
از ارتشبد دکتر بهرام آریانا ۲ خرداد ۱۳۵۸ به روزنامه اطلاعات پاسخ به برخی یاوه سرایی ها
دزد سر گردنه که تا دیروز راهزنی و آدم کشی می کرد مرا دژخیم می خواند و او و مانند تمام ابزارهای بی ارزش دست ناپاکان پشت پرده هستند همان هایی که نمی توانند فرزندان پاک و شایسته میهن پرست این سرزمین را با پیشینه بس درخشان ببینند.مردک می نویسد که من عشایر پارس را بمباران کردم...در پایان زمستان سال ۱۳۴۲ خورشیدی آشوب عظیمی در یک بخش گسترده ای از جنوب ایران که استان پارس و اصفهان و خوزستان برپا شد شورشیان ژاندارم ها را کشتند و پاسگاه ها را خلع سلاح کردندجاده ها را بستند و روستا ها را به یغما بردند و یگان های ارتش هم در برابر شورشیان نتوانستند کاری از پیش ببرند تا اینکه ناگزیر من به فرماندهی نیروهای جنوب برگزیده شدم و فرمان یافتم که شورشیان را خلع سلاح و آرامش را به آن استان ها بازگردانم.شورشیان که شماره تیراندازان آنها پیرامون ۱۰ هزار نفر بودند در کوهستانسخت و سر به آسمان کشیده جایگزین شده و هر بار پس از تاخت به راه ها ...و دستبرد به یگان های ارتش به آشیان های سرسخت و دست نیافتنی کوهستانی خود پناه می برند..آرایش جنگی شورشیان بدبن گونه بود:
تیرانداران بویر احمد پایین به سرپرستی عبدالله ضرغامپور
تیراندازان بویر احمد بالا به سرپرستی ناصر طاهری
تیراندازان کوهمره سرخی به سرپرستی حبیب شهبازی
تیراندازان ممسنی
چریک های موصلو زیر فرمان خوردل موصلو
چریک های گورکانی
من بزرگترین خدمت را در این نبردها به ایران زمین کردم..من درجه ارتشبدی را از سالن نگرفتم من در پایان عملیان ۱۰۵۰۰ قبضه اسلحه در زدوخورد از اشرار گرفتم که پس از پایان این شمارش به ۲۷۰۰۰ قبضه رسید این داستان سرایی نیست همه مدارک در اسناد نیروی زمینی موجود است...
من با هماوردان خود با مردانگی رفتار کردم به جز ۶ تن از آنها که انگیزه این کشت و کشتارها بودند به همه ..بخشش همگانی دادم و به آن ۶ تن هم هیچگونه زینهار ندادم و گفتم که این دادگاه های ارتشی است که باید سرنوشت شما را مشخص کند.
اما بعد از انقلاب ارتشبد آریانا در راس گروهی به نام ارتش آزادی ایران آرا در ترکیه به مخالف با نظام نوپای ایران پرداخت که با حمایت مالی زرتشتیان(عده ای هم معتقد به کمک شدید حزب سومکا به آریانا را دارند و شاهپور بختیار همراه بود پسر آریانا به نام گشتاسپ و تیمسار عبدی مینوسپر و ارتشبد اویسی کشتی تبرزین که مطلق به ایران بود را از آب گرفتند و چندین بار پاسداران نظام را در ارومیه کشتند این گروه نوپا در ابتدا ۱۵۰۰ نفر عضو داشت اما این گروه با خیانت پسر دیگر آریانا به نام کوروش که تمام پول های گروه را از بانک خارج کرده و گریخته بود این وضع به قدری لطمه به گروه زد که آن را از هم پاشید و آریانا در فقر و بی پولی افتاد طوری که حتی قدرت اجاره یک خانه را هم نداشت.
سرانجام او در پاریس درگذشت و حتی در سر مراسم تدفین او هم اختلاف نظر بین اپوزوسیون برقرار بود برادر آریانا و شاهپور بختیار سر اینکه چه کسی سخنرانی بکند اختلاف افتاد!
منابع: خاطرات شعبان جعفری انتشارات آبفام از هما سرشار
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم متعلق به وزارت اطلاعات
درباره این فتح که با فتح اسکندر کاملا تفاوت داشت در آیه ۲۹ از سوره توبه قرآن چنین آمده است:((با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده اند بر خود حرام نمی کنند و دین حق را نمی پذیرند بجنگید تا آن گاه که به دست خود و در عین مذلت جزیه بدهند.)) یعنی تا این حد تکلیف نکرده که کافر را مسلمان کنند تا از اسلام تبعیت کند و بدین سان حوزه قدرت اسلام تبعیت کند. پیامبر اسلام نیز در کنار اهل کتاب از اهل ذمه هم نام می برد که تصور می رود منظورش یهودیان مسیحیان و صابئیانی بوده که از آن ها در میان عرب ها وجود داشته اند. سپاه اسلام سه راه را پیش روی آن ها گذاشت:مرگ-اسلام-پرداخت جزیه.به نظر برای کافران دیگر تنها دو راه وجود داشت:مرگ-اسلام ولی به سبب شمار پاکدینان (و علی رغم تردید هایی که قرن ها بر آن پافشاری میشد) با زرتشتیان نیز به عنوان اهل ذمه رفتار شد.بنابر این زمانی سپاه فاتح با کشتار برده گیری تاراج و ویرانگری هایش غالب بود و به طوری که نوشته های زیر نشان میدهد شرایط محلی نیز غالب بود:(( فرماندهان سپاه عرب پانصد هزار درهم از مردم ری و قم گرفت تا آنان را نکشد به اسارت نبرد آتشکده هایشان را ویران نکند و اینکه آنان همان خراج مردم نهاوند را بدهند))(بلاذری ۲.۴ ) عرب ها همان نظام مالیاتی ساسانیان همراه با مالیات بر اراضی و مالیات سرانه موسوم به جزیه را به کار گرفتند و بعدها هم مالیات مخصوصی بر کافران بستند و وسایل تحقیر آنان را فراهم کردند (( در یک راهنمای شرح وظایف عمال حکومتی گرد آوری مالیات سرانه چنین آمده است که...ذمه ای به هنگام پرداخت بایستد و مامور دریافت کننده بنشیند.هنگام پرداخت جزیه ذمه باید احساس کند که فردی پست تر است...وی در روزی معین شخصا به سراغ امیری می رود که برای دریافت جزیه گماشته شده است.امیر بر تختی می نشیند.ذمه ای در برابر او پدیدار می شود و جزیه ای در کف دستانش تقدیم می کند.امیر در حال آن را بر می دارد که دستانش در بالا و دستان ذمه ای در زیر است سپس امیر یک پسگردنی به وی میزند و کسی که در برابر امیر به خدمت ایستاده است او (ذمه ای ) را با خشونت بیرون میکند..همه مردم اجازه داشتند این مراسم را ببینند)) ( Tritton 227 )
شماری از قوانین و سخت گیری های حاکم برزندگی اهل ذمه به تدریج و برای تاکید بر جایگاه کاملا پست آن ها به وجود آمدند.ولی در دوران خلفای راشدین اگر اهل ذمه مالیاتشان را پرداخت می کردند و مطابق قوانین برخورد می کردند اغلب آنان را تا حد زیادی در حال خویش وا می گذاشتند.از این رو ابوبکر چنین سفارش کرده بود:((اگر ولایتی یا قومی به دستتان افتاد با آنان پیمان ببندید و پیمانتان را حفظ کنید بگذارید آنان بر قوانین و رسوم دیرین خویش باشند و خراج را چنان از آنان بگیرید که میان خود قرار گذاشته اید.آنان را به دین خود و در سرزمین خود وانهید))( ibid 137 ) فقها نیز می گفتند که فقط مسلمانان می توانند از از نظر اخلاقی کامل باشند و کافران هم می توانند تا وقتی که اربابشان را نمی آزارند عاری از گناه باشند.هریک از اقلیت ها باید نمایندگانی می داشتند که ماموران مسلمان با آنان طرف باشند و در کشور بزرگ مانند ایران چنین رهبران محلی زیاد بودند. در مورد زرتشتیان به نظر می رسد که ساسانیان کارشان را خوب انجام داده بودند در دوره اسلامی هم همان نظام رهبریت واحد مستقر در پارس ادامه یافت. بدین سان در اواخر روزگار خلفا عنوان ((پیشوای بهدینان)) (پهلوی:هودنان پشوبای) وجود داشت که ظاهرا عرب ها آن را ((امام مجوسان)) یا به صورت تحقیر آمیز ((گبرکان)) می گفتند.
خرداد پنجمین امشاسبند است از شش ایزد بزرگ.در اوستا به موجب توافق دو نام جشن کرده و آن را خردادگان می نامیدند.خرداد در اوستا هئوروتات haurvatat که مرکب است از هئورو haurva به معنی رسایی و کمال و شادمانی و خرمی و جز دوم تات Tata پسوند است که دلالت به اسم مجرد مونث می نماید. پس این نام صفت است از صفات اهورامزدا که نشانه کمال و رسایی اوست.اما در عالم مادی و زمین نگاهبانی آب با خرداد است و به همین جهت در روز ششم فروردین یا خرداد روز از ماه فروردین از جمله آداب و مراسمی که در این روز به قول بیرونی میان ایرانیان انجام می شد غسل و شست و شوی ویژه ای بوده است و بی گمان این نیست جز موکل بودن این امشاسبند بر آب چنانکه امرداد ششمین امشاسبند موکل بر گیاه و نباتات است.
در روز چهارم از ماه خرداد به مناسبت برخورد نام ماه و روز مطابق معمول جشنی برگزار می شده موسوم به خردادگان که کوشیار آنرا عیدالبقر ضبط کرده است در این روز مردم به چشمه ها رودها و جویبارها می رفتند و به پایکوبی و شادی می پرداختند و خورداد یشت می خواندندبا نگريستن به همان ويژه گی های برجسته است که نيکان ما اين روز را جشن می گرفتند و شادمانی می کردند و افزون بر جشن وشادی ويژگيهای فرشته خورداد را که نماينده تن و روان است به ياد می آوردند و خود را آماده پيروی از آن می نمودند و آن را بسان راهنمای زندگی خود می ناميدند.
چون در اين ماه آب برای کشت و کشاورزی بيشتر نياز بوده و سودمند است و باران بخشايش اهورامزدا بزمين می بارد و زمين را آبياری می کند از اين روی کشاورزان برای خشنودی از دهش آب و باران بيشتر به اين جشن ارج نهاده و از آن سپاسگزاری می کنند.
از ديگر آداب اين جشن پوشيدن پوشاک نو می باشد و در گونه ای ديگر می توانيم با بستن بندی ابريشمی يا نو به دست خود نشانی از پوشاک نو را در اين جشن به همراه داشته باشيم.خرداد يشت يا يشت چهارم دارای يازده بند است که برگردان پهلوی آن در دست نيست و نسک اوستايی آن نيز درست بدست نرسيده و دريافت پاره ای از وچکها (جمله ها) و واژه های آن ناشدنی است ولی فشرده آن گفته می شود :
اهورامزدا به زرتشت می گويد که امشاسپند خرداد را بيافريدم تا از وی به مردم دهش و روزی بخشيده شود.
انجمن زرتشتيان تهران جشن خردادگان را در ماركار تهران پارس برگزار مي كند.
رستم فولادي مدير روابط عمومي اين انجمن در باره مراسم گفت:« در اين جشن برنامه هايي مانند يسنا خواني و اجراي سرود را داريم اما مهم ترين برنامه اين روز ديدار زرتشتيان با كوروش نيكنام نماينده خود در مجلس شوراي اسلامي است. در اين نشست به مشكلات اين اقليت پرداخته مي شود.
اين برنامه چهارم خرداد ساعت 5 در مجموعه ماكار تهرانپارس برگزار مي شود.
روز ششم هر ماه به نام خرداد، امشاسپند مادينه موکل بر آب، ناميده ميشود و ششم خرداد از ماه خرداد جشني در ستايش از اين امشاسپند برگزار ميشود. اين روز در تقويم رسمي کشور مطابق با چهارم خرداد است.
خرداد يا هئوروتات به معني تماميت، كليت و كمال است و مظهري است از مفهوم نجات براي افراد بشر. از كارهاي عمده خرداد حمايت از آب است و شادابي گياهان از اوست. همچنين خرداد مظهر تندرستي و سلامتي است.

ارباب جمشید جمشیدیان از بازرگانان نیکو کار و درستکار زرتشتی ایرانی و نماینده زرتشتیان در دوره اول مجلس شورای ملی مشروطیت بوده است. نامبره در سال ۱۲۲۹ خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد دوران کودکی را در خانواده خودش در یزد سپری کرد و دانش های اولیه را در یزد آموخت از ۱۱ سالگی در حجره ارباب مهربان در یزد به کار مشغول شد پس از مدتی خودش حجره ای در یزد تاسیس کرد و به تجارت پرداخت.ابتدا پارچه های دستباف گیوه و نظایر آن را بسته بندی کرده به تهران کرمان اصفهان و شهرهای دیگر می فرستاد ولی پس از مدتی تصمیم گرفت به تهران مسافرت نماید. در تهران در سرای مشیر خلوت حجره ای گرفت و به تجارت مشغول شد در اثر پشتکار درستی و امانتبه زودی مشهور شد و توانست کارهای تجاری و صرافی را توسعه دهد همچنین به کار کشاورزی نیز دست زد و آن را با جدیت ادامه داد در ۱۲۷۷ خورشیدی برابر با ۱۲۹۸ میلادی با اردشیر زارع و میرزا دینیار شهریار تجارتخانه جمشیدیان را احداث کرد و در شهرهای بزرگ ایران مثل اصفهان کرمان یزد رفسنجان بم سیرجان قم کاشان شیراز بندر عباس بمبئی و کلکته در هندوستان و پاریس شعبه هایی تاسیس کزد و به واسطه درستی و پشتکار اعتماد مردم و دولت را جلب نمود. او توانست به اندازه ای در اثر خدمت و درستکاری به کار صرافی و تجارت خود رونق دهد که حتی بانک استقراضی روس و بانک تجارت(ایران) که بانک ملی انگلیس بود از رونق افتادند و مردم از هر طبقه اجتماعی ــبازاریان و حتی درباریان برای کارهای تجاری خود به ارباب جمشید مراجعه می کردند موفقیت او به حدی بود که در درگاه ناصرالدین شاه نیز شناخته شد و بعد ها در زمان مظفرالدین شاه قاجار در سال ۱۲۸۲ خورشیدی برابر ۱۹۰۳ میلادی به لقب رئیس تجار زرتشتیان ــحمایل ــجبه و فرمان همایونی نائل آمد.پروفسور جکسن تاریخ نویس مشهور در کتابی به نام persia past peresent نوشته است که ارباب جمشید تاجر بلند آوازه و نیکنامی است که به واسطه درستی و خدمت به مردم و بذل و بخشش مورد احترامهمه طبقات مردم است و به واسطه احترامی که در درگاه شاهی کسب کرده میتواند جلوی سو استفاده برخی مردم نادان نسبت به زرتشتیان را بگیرد چون می تواند اطلاعات را به شاه برساند و رفع ظلم کند.این تاجر ایران زرتشتی و یزدی با بذل و بخشش راستی و درستی و خدمت به مردم با هرطبقه ای با هردین و مسلکی در حقیقت پیرو دستور دینی خود یعنی اندیشه نیک گفتار و کردار نیک بوده و به آنها عمل می کرده است.ارباب جمشید به تدریج با توسعه کارهای خود در تهران و شهرهای دیگر شروع به خرید املاک آبادانی و عمران کرد. در تهران در جمشید آباد(جمال زاده کنونی) و امیر آباد ساختمانهای زیادی بنا کرد.خلاصه می توان گفت که پس از سقوط ساسانیان نخستین زرتشتی بود که به این درجه از اعتبار و ترقی رسیده بود.همچنین باید گفت که از آغاز مشروطیت زرتشتیان جهت داشتن یک کرسی در میان نمایندگان مجلس کوشش میکردند.علما اسلام مجلس سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی اعتقاد داشتند که خود آنها می توانند نمایندگی اقلیت ها را عهده دار شوند ولی زرتشتیان بر آن شدند که خودشان یک نماینده در مجلس داشته باشند. به این ترتیب کوشش زیادی که ارباب جمشید و ارباب کیخسرو شاهرخ به عمل آوردند یک کرسی هم به اقلیت زرتشتی دادند.
ارباب جمشید کارهای تجاری و اقتصادی زیادی داشت و به فعالیتهای مجلس کمتر می رسید به علاوه ارباب جمشید طبیعت سالم و سلیم و آرامی داشت و دنبال جنجال های سیاسی نمی رفت.محمد علی شاه در دوران استبداد صغیر فرمانی صادر کرد و به او فرمان دادکه ملزومات قشون را تهیه کند.اعتبار و توانایی ارباب روز به روز زیادتر می شد به اندازه ای که عده ای دیگر هم مانند ارباب(بهمن ــ بهرام ــ فروردین) اداره چاپار خانه را بر عهده گرفتند.ارباب شهریار ساسانی ــ ارباب کیخسرو کرمانی ارباب جهانیان ــ ارباب فرامرزیان تجارتخانه هایی تاسیس کردند. و همه آنها هم با تجارتخانه ارباب جمشید به معامله داد و ستد پرداختند.بسیاری اوقات برات ها را به تجارتخانه ارباب جمشید حواله حواله می دادند و آن تجارتخانه معتبر هم براتها را پرداخت می کرد. اعتبار ارباب جمشید به حدی پیش رفت که بانک روس و انگلیس برای انحلال تجارتخانه های نوبنیاد و تجارت خانه ارباب جمشید دست به فعالیت زدند. سربازان محمدعلیشاه هم به تجارت خانه های جدید حمله بردند و اختلال و اغتشاش در بازار پیدا شد.تجارتخانه های جدید که خود را در معرض برشکستگی می دیدند برات های متعددی به تجارت خانه ارباب جمشید حواله می دادند که تجارت خانه ارباب جمشید پرداخت می کرد.چندی قبل از این ماجرا بانک روس بنا بر سیاست خود( نه با درخواست ارباب جمشید) دو میلیون و سیصد هزار تومان به تجارتخانه ارباب جمشید اعتبار داده بودند ولی به یکباره و به طور ناگهانی و با فشار زیاد به تجارتخانه پول را مطالبه کرد و به تقاضای مهلت ارباب جمشید ترتیب اثر نداد و تجارتخانه را مهر و موم کرد.طلب کاران نیز بدون در نظر گرفتن خدمان ارباب جمشید به اقتصاد و تجارت ایران طلب خود را مطالبه می کردند.چون پول نقد تجارتخانه سوخت شده بود ارباب دچار مضیقه و ناراحتی شدیدی شد با وجود اینکه دارایی و املاک ارباب به مراتب بیش از بدهی او بود و بسیاری از اشخاص و اشراف به او بدهکار بودند در این موقع سختی از پرداخت بدهی خویش خودداری کردند و ارباب جمشید را به وضعیت بسیار سختی دچار کردند.ارباب جمشید شخص درست کار مردم دوست و بزرگوار بود.دبستان جمشید جم را بنیاد و به انجمن زرتشتیان اهدا کرد.او گفته بود: ناراحت هستم که فرزندانم در منزل از بهترین معلم ها استفاده کنند و فرزندان خانواده های دیگر از تحصیل باز بمانند.به این جهت دبستان جمشید جم را اهدا کرد و خانواده های بی بضاعت بدون شهریه می توانستند در دبستان به تحصیل دانش بپردازند.
برای تشریح کارهای خیریه او که در این مختصر نمی گنجد باید کتابی مفصل نوشت. آن شادروان به همه کارمندان خود که در تجارتخانه کار می کردند شام و نهار می داد. مخارج پزشکی کلیه کارمندان خود و خانواده آنها را پرداخت می کرد. در راه های بین تهران یزد کرمان بوشهر بندرعباس چندین آب انبار ساخته بود. برای آگاهی از اهمیت این آب انبارها در جاده های آن زمان در بین شهرهای ذکر شده باید مقالات و داستان های بسیاری را نوشت که((این سخن بگزار تا وقتی دگر)) در آن هنگام آب تصفیه شده نبود و برای نوشیدن آب تمیز مردم مشکلات فراوانی داشتند ارباب جمشید از قنات های جمشید آباد و قنات آباد آب تمیز و مجانی به جنوب تهران می فرستاد او به عروس ها و دامادها در آغاز تشکیل خانواده کمک های بلاعوض می کرد. در ایم ماهای محرم و صفر تعدادی درشکه و قاطر مجانی را در اختیار علما اسلام می گذاشت این اندکی از خدمات آن بزرگوار به مردم ایران و جامعه خویش بود.نامبرده در ۱۶ دی ماه ۱۳۱۱ در سن ۸۲ سالگی در تهران درگذشت و به ابدیت پیوست.بازماندگان او همسر و فرزندانش به دنبال پرونده های او که به هییت های رسیدگی املاک و دارایی ارباب جمشید سپرده شده بود مراجعه کردند اما آنها هم متاسفانه اقدام مفیدی انجام ندادند و خاصه خرجهایی هم کردند. در نتیجه همه اموال ارباب جمشید به باد رفت و بازماندگان و فرزندان او هم نتوانستند نتیجه ای از کوشش و دوندگی خود بگیرند و ناچار دنباله کار را رها کردند .
یادش گرامی و روانش شاد
*برگرفته از نشریه امرداد



