تبليغاتX
زرتشتیان ایران

همچون پست گذشته دیدگاه های متفاوتی نیز در مورد آقا محمد خان قاجار وجود دارد عده ای او را پادشاهی سنگدل که جنایت و سنگدلی او در تفلیس زمینه جدایی ایالات مسیحی نشین را از ایران و همچنین بد رفتاری و کور کردن اهالی کرمان نیز از یک پادشاهی ایرانی را نوید مورد توبیخ نشان دادن خواجه تاجدار در تاریخ اعتقاد دارند و عده ای هم با توجه به بی لیاقتی فتعلی شاه و پادشاهان قاجار(به غیر از ولیعهد فتعلی شاه عباس میرزا که پست بعدی مطلق به اوست) که در زمان آنها ایران به گربه کوچک فعلی تبدیل شد آقا محمد خان را فردی بزرگ می دانند که لااقل در زمان وی جزیی از خاک ایران جدا نشد و به علاوه دشمنان خارجی نیز از او بیم داشتند اما حال به سراغ زندگی این مرد می رویم:

آقا محمد خان پسر جیران و محمد حسن خان قاجار اهل استرآباد(بنا بر نوشته حسن پیرنیا و اقبال آشتیانی و محمد جواد مشکور طائفه قاجار پس از حمله مغول وارد ایران و مخصوصا نوحی بین شام و ایران و حدود ارمنستان مقیم شدند و یکی از ۷ ایل ترک بودند که سلسله صفوی را در رسیدن به قدرت کمک کردند بودند شاه عباس طایفه قاجار را از مسکن اصلی خود ارمنستان مهاجرت داد و به ۳ طایفه تقسیم کرد و به مرزهای ایران کوچانید گروهی در گرجستان دسته ای برای جلوگیری از ازبکان به مرو و گروه سوم برای مقابله با ترکمنان به استرآباد فرستاد طایفه ای که در استرآباد ساکن شدند خود به دو گروه تقسیم شدند گروه اول گروهی که ساکن قلعه مبارک آباد آنطرف رود گرگان اقامت کرد و یوخاری باش یعنی ساکن قسمت علیای رود معرفی گردید و دسته ای که در پایین سکونت گزیدند آشاقه باش یعنی ساکن قسمت سفلای رود نامیده شد.) که پدرش در جنگ و گریز با کریمخان زند کشته شد و مادرش نیز جیران از شیرزنان دوران خویش بود که سوارکاری و تیراندازی را می دانست پس از کشته شدن پدر آقا محمد خان کریمخان مدتی او را به شیراز آورده و تحت مراقبت قرار داد و وی را مورد شفقت خود قرار می داد و به او لطف و مهر می کرد و در امور کشوری از او مشورت می گرفت زیرا از فراست و باهوشی او آگاه بود حتی به وی لقب پیران ویسه(وزیر افراسیاب پادشاه توران) را داد تا وقتی که خان زند رخت از دنیا بست و آقا محمدخان با رویای انتقام پدر و جانشینی او از شیراز خارج و راه مازندران را به پیش گرفت اموال کاروانی را که حامل مالیات بود تصرف کرد و به قبیله خویش پیوست. نابرادری وی مرتضی قلیخان با او به مخالفت برخاسته خود را شاه اعلام کرد و آغا محمد خان را محبوس ساخت اما آغا محمد خان به زودی از زندان گریخته بر ایالت بحر خزر دست یافته و دعوی حکومت کرد. کوشش های اولیه او صرف ایجاد اتحاد و وحدت بین قبایل قوانلو(آشاقه باش) و دولو(یوخاری باش) قاجار شد در این امر با نهایت تدبیر و سیاست عمل کرد و در حالیکه هرج و مرج عجیبی جنوب ایران را در بر گرفت و خوانین زند و بختیاری بر سر سلطنت به نزاع پرداخته بودند وی با فراغ خاطر گرگان و مازندران و گیلان را تحت تصرف درآورد و سپس با امرای زندیه وارد جنگ شد از تمام امرای زندیه که وارد جنگ با آغا محمد خان شدند تنها تقی خان زند که سمت مشاور احمد خان بود و لطفعلی خان زند به موفقیت هایی رسیدند هرچند که همه آنها سرانجام کشته شدند تقی خان که مردی بی باک و شکارچی بود و یکی از دست های خود را هم بر اثر حمله گراز از دست داده بود با سپاه ۱۵ هزار نفری روبروی سپاه ۳۰ هزار نفری شاه قاجار ایستاد احمد خان که دانست شکست می خورد با اسبی فرار کرد ولی تقی خان آنقدر مقاومت کرد تا تیر خورد و دستگیر شد وقتی او را مقابل خواجه تاجدار آوردند خواجه تاجدار به او گفت:

آیا یادت هست در شیراز یک مرتبه من را میمون خطاب کردی؟

تقی خان از روی تهور زیاد گفت:اکنون هم تو را به شکل میمون می بینم!!!

لطفعلیخان زند

خواجه تاجدار گفت: چون یک دست داشتی و مجروح هم شدی من نمی خواستم تو را بکشم منتها چون بسیار گستاخی و مرد گستاخ مثل تو نباید زنده بماند آنگاه جلاد را احضار کرد و گفت نخست زبان تقی خان را ببرد چون زبان تقی خان بریده شداو خون زبانش را به طرف خواجه تاجدار پرتاب کرد و سپس جلاد سرش را برید. اما در مورد لطفعلی خان زند جوانی خوش سیما و بی باک که در شمشیر زنی و سایر فنون سپاهیگری بی مانند و بسیار شجاع و متهور بودپس از مرگ جعفر خان پدر کریمحان بین امرای زند اختلاف پیش آمد و هرج و مرج عجیبی در شیراز رخ داد بالاخره حاج ابراهیم کلانتر در نهایت فداکاری سپاهی برای وی فراهم آورد و سپس لطفعلیخان فرزند جعفر خان که تا آن تاریخ در غرب فارس می زیست به شیراز آمد و در ۱۵ شعبان سال ۱۲۰۳ هجری وی را که ۲۲ سال داشت بر تخت نشانید با توجه به فضایل اخلاقی و علاقه شدیدی که مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنین به نظر می آمد که لطفعلی عظمت و اقتدار کرمیخان زند را بار دیگر تجدید خواهد کرد اما با وجود حریف سرسختی مثل آقا محمد خان قاجار و حوادث دوران او این امیدها به یاس تبدیل شد به تصور جوانی لطفعلی  و کم تجربگی او اغا محمد خان با این خیال که بر او غلبه خواهد کرد عازم تصرف شیراز شد اردوی قاجار در صحرای بیضا واقع در ۳۲ کیلومتری شیراز فرود آمد و علیقلی خان برادر آغا محمد خان مامور حفاظت اردوگاه شد آنگاه آغا محمد خان شخصا با چندین هزار پیاده و سواره عازم شیراز شد در ۱۲ کیلومتری شهر بین دو سپاه جنگ در گرفت لطفعلیخان با دو هزار سوار به جناح راست اردوی قاجار حمله برد و افراد را پراکنده ساخت ولی به علت فرار جمعی از سپاهیانش به شیراز عقب نشینی کرد و در آنجا موضع گرفت. آغا محمد خان به مدت یک ماه شیراز را محاصره کرد ولی سرانجام به دلیل وجود برج و باروی بسیار مستحکم شهر و نبود وسایل قلعه کوبی دست از محاصره برداشت و به تهران بازگشت. لطفعلیخان به بپاس خدمات حاجی ابراهیم کلانتر وزارت خویش را به وی عطا کرد ولی ارباب نفوذ و بزرگان زند رنجیده خاطر شدند و وی را متهم به خیانت و دورویی کردند و سخنان آنان در ذهن لطفعلیخان تاثیر بخشیده و به وزیر باوفای خود بدبین شد و شاه وزیر را از خود دلسرد کرد. بدبینی و بی اعتنایی لطفعلی نسبت به حاجی ابراهیم که در میان مردم شیراز نفوذ کامل داشت و حکومت بیشتر نواحی در دست برادران و فرزندان او بود وی را به حکم صیانت نفس وادار به مخالفت و معاندت با ولی نعمت خویش ساخت و چنانچه خواهیم گفت با آغا محمد خان قاجار کنار آمد و او را برانگیخت تا به شیراز لشکر بکشد هنگامی که خبر حرکت سپاه قاجار به او رسید غافل از خیانت حاجی ابراهیم حکومت فارس را به او سپرد و با نیروی خود از شیراز بیرون رفت و در سمیرم علیا واقع در ۳۶ کیلومتری شهرضا فرود آمد در آنجا با نیروی آغا محمدخان که فرماندهی آن را باباخان برادرزاده آغا محمد خان(فتعلیشاه بعدی) عهده دار بود روبرو شد و به آرایش سپاه پرداخت. اما پیش از شروع جنگ در یکی از شب ها به وسیله ایادی حاجی ابراهیم تیری به سراپرده خان زند شلیک شد و شورش و بلوا در سراسر اردو بروز کردلطفعلی خان برای اطلاع از میزان درستی و امانت و وفاداری سران سپاه همه آنها را به خیمه خود دعوت کرد ما جز طهماسب قلی خان فیلی کسی در آنجا حاضر نشد لطفعلی خان از ترس اینکه مبادا شیراز را از دست ندهد مخفیانه شبانه به شیراز رفت ولی حاجی ابراهیم با ورود او به شهر مخالف کرد و به این ترتیب خیانت خویش را آشکار ساخت خان زند با چند نفر از نزدیکان خویش به دشتستان رفت و در آنجا عازم بندر ریگ شد.امیر علیخان حیات داودی حاکم بندر مقدم وی را گرامی داشته نیروئی اندک فراهم آورد چون این خبر به حاجی ابراهیم رسید دو دسته از سپاهیان خویش را برای جلوگیری از پیشرفت کار خان زند روانه کرد اما هر دو شکست خوردند خان زند به جانب شیراز راند و در دشت زرقان اردو زد.مصطفی خان دولو به کمک حاجی ابراهیم آمد ولی در صحرای باجگاه از لطفعلیخان شکست خورد حاجی ابراهیم چون کار را بدین منوال دید از آغا محمد خان کمک خواست وی نیز یکی از سرداران قاجار به نام محمد خان را با بیست هزار مرد جنگی به شیراز فرستاد ولی در اثر شجاعت و دلاوری خان زند این عده نیز در صحرای قبله شیراز از پای درآمدند(۱۲۰۶ هجری). شکست سردار قاجار در جنگ قبله موجب شد که خود آغا محمدخان با سپاهی متشکل از قریب چهل هزار نفر عازم شیراز شود.لطفعلیخان که به زحمت توانسته بود سه هزار نفر را گرد خود جمع آوری کند به مقابله او شتافت در محل شهرک واقع بر سر راهشیراز به اصفهان نبرد سختی بین طرفین بوقوع پیوست.خان زند به قلب سپاه دشمن زد و حتی تا خرگاه آغا محمد خان رسانید ولی در اثر خیانت همراهان خویش و کثرت نیروی قاجار کاری از پیش نبرد و با آنکه تلفات بسیاری بدشمن وارد آورد ناگزیر عقب نشینی کرده به جانب کرمان گریخت(شوال ۱۲۰۶).آغا محمد خان در ذی حجه سال ۱۲۶ وارد شیراز شد استخوان های کریمخان را از قبر درآورد و به تهران در کاخ خود منتقل کرد تا همیشه زیر قدمهای وی باشد زنان و فرزندان وی را به تهران فرستاد و دیوار و برج باروئی که کرمخان دور شیراز کشیده بود نیز ویران ساخت فتح شیراز ضربه بزرگی بر دولت زندیه بود لطفعلی خان برای تصرف آن شهر کوشش فراوان و فداکاری و دلاوری های بسیار از خود نشان داد ولی در تمام این مدت هیچگاه نتوانست بیش از هزار نفر سپاه گرد خود بیاورد. با اینحال وی چندین بار سپاهیان قاجار را در ناحیه کرمان شکست داد و عاقبت با هزار نفر از همراهان وفادار و عموی رشید و شجاع خود عبدالله خان زند محمد حسن خان قراگزلو سردار قاجار را مغلوب و بنه و مهمات سپاه او را تصرف کرد و در اول شعبان ۱۲۰۸ وارد کرمان شد و بنا به تقاضای مردم شهر خود را شاه خواند و بنام خویش سکه زد.پس از فتح کرمان به دست لطفعلیخان آغا محمد خان به قصد تسخیر آنشهر با سپاهی که شمار نفرات آن به ۵۰ هزار تن می رسید از راه قم عازم جنوب گردید اولین لشکر او که به سرداری حسین علیخان قاجار به طرف کرمان به پیش رفت به سختی شکست خورد. می گویند دیدن سکه طلا که بنام لطفعلیخان منقش بود او را چنان بخشم آورد که دستور داد کودک خردسال وی که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته کردند.محاصره شهر چهر ماه به درازا کشید و در این میان لطفعلیخان نهایت پایداری و مقاومت را بخرج داد عاقبت جمعی از پیادگان کرمانی که مامور حفاظت یکی از درواز های شهر بودند نزدیک غروب دروازه را به تصرف سپاه قاجار دادند لطفعلی خان زمانی از این واقعه آگاه شد که ۳ هزار سوار قاجار وارد شهر شدند ولی آنها را از لب تیغ گذراند و از شهر بیرون کرد ولی بار دیگر خیانت پیشگان وسایل شکست او را فراهم کردند. نجف قلیخان خراسانی که از معتمدین لطفعلیخان و مامور نگاهداری ارک کرمان بود با سران قاجار سازش کرد و در ۲۹ ربیع الاول ۱۲۰۹ ارک را به تصرف ایشان داد لطفعلیخان زمانی از خیانت زیردستان خویش آگاه شد که ۱۲ هزار نفر از سپاهیان قاجار وارد شهر شدند با این وجود او یک نصفه روز مقاومت کرد آنگاه شبانه با ۳تن از خواص خود از ارک خارج شد به قلب سپاه انبوه قاجار حمله برد و از آن معرکه رهایی یافت چون آغا محمد خان از فرار لطفعلی خان خشمگین شد دستور قتل عام مردم را داد که البته توهین های مکرر مردان و زنان کرمانی که از بالای حصار آغا محمد خان را که از اخته بودن خویش رنج می برد را تحقیر می کردند یکی از دلایل بود گروه کثیری کشته شدند گروه کثیری نابینا شدند و ۸ هزار نفر بچه و زن به غلامی و کنیزی در سپاه تقسیم شد لطفعلیخان نیز توسط حاکم بم محمد علی خان دستگیر شد

آغا محمد خان قاجار بر روی جلد کتاب شاهان فراموش شده که توسط پرنس علی قاجار در پاریس چاپ شده است(بد اسکن کردم عکس را می دانم ولی شما ببخشید)

خان زند در مقابل خواجه تاجدار

لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت:

بخاک بیفت و سجده کن

لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم

محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن

لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم

اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد:

ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی

آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:

لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟

لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند(در کتاب زندگی پرماجرای لطفعایخان زند آمده است که وی به همراه دختری به نام ستاره خودکشی کرد)

تاجگذاری آقا محمد خان و سفر او به مشهد

آقا محمدخان نقشه تاج خویش را خود کشید و به دست زرگران داد زرگران نیز گفتند این تاج احتیاج به ۵/۴ کیلو طلا دارد که آن را به قدری سنگین می کند که نمی شود آن را بر سر نهاد تاجی که آقا محمد خان طراحی کرده شبیه تاج پاپ بود آقا محمدخان مجبور شد آن را تغیر بدهد و تاجی یک طبقه انتخاب کرد که البته نیم آن مرصع و بقیه برنگ زرد باقی می ماند دو طبقه جلوه می کرد آقا محمدخان برای اینکه در روز تاجگذاری سنگینی را احساس نکند هرروز با کلاهی یک و نیم کیلویی تمرین می کرد روز تاجگذاری او در میان تواریخ شرق مشخص نیست عده ای نوشته اند که در نوروز ۱۲۱۰ و عده ای مانند محمد حسن خان اعتماد السلطنه مورخ ناصرالدین شاه ۳ روایت را ذکر می کند یکی در اواخر سال ۱۲۰۹ هجری و دیگری روز نوروز ۱۲۱۰ و آخری در آغاز دومین ماه بهار.آقا محمدخان پس از آنکه تاج بر سر نهاد در حالی که یک توپوز مرصع در دست داشت به مدت یک ساعت بر تخت نشست و در تمام این یک ساعت توپ ها شلیک می کردند و نقارخانه ها در سردر ارک سلطنتی زده شد همچنین به شکرانه سلامتی وی به تعداد سنوات عمرش هر سال ۱۰ گوسفند ذبح می کردند و گوشت آن را در آشپزخانه سلطنتی طبخ می کردند و مردم در آن روز میهمان بودند و غذای خود را از آن آشپزخانه می بردند همچنین آقا محمدخان قاجار به تمام بزرگان خود در آن روز سکه طلا داد که نشان می دهد برخلاف آنچه شهرت داد اند ممسک نبوده است

آقا محمدخان پس از تثبیت شاهی متوجه خراسان شد که در دستان شاهرخ نوه نادرکه کور بود شد و بدان جا رفت نادر میرزا پسر شاهرخ از ترس او فرار کرد و به افغانستان گریخت و پدر را در مقابل او تنها گذاشت شاهرخ به استقبال خواجه تاجدار آمد آقا محمد خان هم با او به ملایمت رفتار کرد و احترامش را به جا آورد ولی به او گفت که باید جواهرات نادری را به او بدهد شاهرخ ابراز کرد که جواهر نادری در دست او نیست و هرچه بوده در کلات بین امیران نادر تقسیم شده ولی آقا محمدخان قانع نشد و به او ۳ روز فرصت داد شاهرخ برای وساطت حاج میرزا مهدی مجتهد شهر را نزد خوجه تاجدار فرستاد زیرا می دانست که وی مردی متدین است و برای علما احترامی خاص دارد اما نه تنها که حرف این مرد در او اثر نکرد بلکه آن مرد مجتهد انگشتر خود را نیز که زمرد بود مجبور شد به شاه قاجار تحویل دهد و شاه قاجار به او گفت بهتر است از عقیق استفاده کند میرزا مهدی هم که وضع را چنین دید به شاهرخ گفت اگر جواهر نادری در دستان دارید زودتر به این مرد حریص بدهید!!!! نفر دوم گلرخ دختر شاهرخ بود که به وساطت عازم خواجه تاجدار شد از انواع پیشنهاد از زنی گرفتن تا متعه شدن را به آقا محمدخان ابراز داشت تا بلکه او دست از سر پدرش بردارد مورخان بعضی شاهرخ را سرزنش می کنند که چرا این عمل را یعنی فرستادن دخترش را انجام داده ولی باید بدانند که در قدیم زنان روی خود را از خواجگان نمی پوشاندند!!!

باری ضرب الاجل تمام شد و شاهرخ مورد شکنجه قرار گرفت ابتدا نمی گذاشتند که بخوابد وقتی از شدت خستگی می خوابید بر او آب سرد می ریختند و گاهی اوقات که آن هم عمل نمی کرد بر او سوزن می زدند او این شکنجه ها را تحمل می کرد و نمی گفت جواهر نادری دارد تا اینکه آقا محمدخان دستور داد تا دور سرش را خمیر بگیرند و بر آن سرب مذاب بریزند شاهرخ این شکنجه را نتوانست تحمل کند و گفت دست از سرم برداریت تا بهتان نشان دهم نتیجه هم دو گاو صندوق که در ارک مشهد در سرداب عمارت دفن شده بود کشف گردید و آن دو گاو صندوق پر از جواهرات نادری بالغ بر دو کرور تومان بود

پرچم ایران

جالب است بدانید موسس پرچم شیروخورشید آقا محمدخان قاجار بود که به دلیل علاقه زیاد به علی ابن ابیطالب نماد شیر را که مبنی بر اسدالله است بر روی پرچم خویش نهاد بعدها(در مورد پرچم شیر و خورشید در مردادماه و پیروزی انقلاب مشروطیت مطلبی خواهیم نوشت)۳ رنگ نیز به آن از طرف مجلس شورای ملی در زمان مشروطیت اضافه شد تا قبل از این پرچم ها بیشتر(البته منظورمان دوره قبل از اسلام نیست) بیشتر پرچم های قبیله ای و خصوصا شعار نصر من الله و فتح القریب بود ولی اولین پرچ ملی ایران بعد از اسلام از ابداعات آقا محمدخان بود

  آغاز جنگ بزرگ شوشی

 تصویری از کاترین کبیر روی جلد کتابی به همین نام ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری که بهترین منبع برای دانستن زندگی این ملکه روسیه است

آقا محمدخان قاجار که برای استراحت پس از جنگهای طویل با لطفعلیخان عازم چمن سلطانیه شده بود که بهترین مکان برای شکار بود که آقا محمدخان نیز مردی شکارچی بود خواجه تاجدار که ۲ ماه در چمن سلطانیه مقیم بود مطلع گردید که ابراهیم خلیل خان حکمران قراباغ از دادن مالیات خودداری می کند و محصلین مالیات از ترس جان مجبور شده اند از قراباغ بگریزند و در اردبیل بسر ببرند. وقتی آقا محمدخان شنید که ابراهیم خلیل خان یاغی گردیده تصمیم گرفت که برود و او را مطیع کند بعد از اینکه به اردبیل رسید به او اطلاع دادند که ابراهیم خلیل خان ملقب به جوانشیر شهر شوشی را مستحکم کرده و قصد مقاومت دارد آقا محمدخان هم تصمیم گرفت که به او فرصت ندهد تا نیروی زیادی جذب کند پس به عزم جنگ عازم شوشی شد و چون برای رسیدن به شهر شوشی واقع در شمال رود ارس باید از روی آن بگذرد راه پل (خدا آفرین) را که بر روی رود ارس ساخته بودند پیش گرفت ولی وقتی به آنجا رسید دید پل ویران شده و وقتی از سکنه محلی تحقیق کرد دانست که ابراهیم خان زودتر این پل را ویران کرده تا آقا محمدخان نتواند از روی آن عبور کند آقا محمدخان هم دستور داد که نزدیک پل خدابنده یک پل با زروق بسازند و در عین حال مبادرت به تجدید پل کنند از بخت خوب نتوانسته بودند پایه های پل را خراب کنند و فقط طاقهای آن را خراب کردند و پل با بهترین مصالح در حال تعمیر بود

در بین امرای شمال تنها هرقل امیر گرجستان از روسیه که کاترین کبیر زماندارش بود کمک خواست هرقل در زمان نادرشاه امیر گرجستان بود و نادرشاه هم امارت او را تایید کرده بود و برایش خلعت فرستاده بود و رئیس روحانیون مسیحی هم به پیشنهاد هرقل و تایید نادر انتخاب می شد و در ایران رئیس روحانیون گرجی (کتله کوز) می خواندند که همان کلمه(کاتولیکوس) است که معنای اسقف بزرگ را دارد هرقل هم نامه ای به کاترین کبیر نوشت و علاوه بر اینکه او را مظهر خورشید نامید گفت:

من با نادرشاه افشار پادشاه ایران قراری داشتم که به او مالیات بپردازم وقتی که او مرد کسی از من طلب مالیات نکرد تا امروز که فردی خواجه که از قبایل ترکمان های شمال خراسان است از من درخواست پرداخت مالیات می کند و من نمی خواهم به او مالیات بپردازم زیرا اگر من محکوم به پرداختن مالیات هسنم چرا آن را به یک ملکه بزرگ چون شما که مسیحی هستید تادیه نکنم؟ و آن را به یک خواجه مسلمان بدهم ولی این مرد خواجه به طوری که می گویند خیلی بی رحم و خونخوار است و من از علیا حضرت درخواست می کنم به من کمک کنند تا بتوانم حمله این فرد خونخوار را دفع نمایم نامه هرقل به کاترین رسید ولی او به هرقل کمکی نکرد که مورخان آن را اینچنین تعبیر می کنند و دیدگاه های متعددی وجود دارد که اولی از همه قوی تر است:

  1. کاترین کبیر پس از شنیدن جنگها و خونخواری های آقا محمدخان از جنگ با آقا محمدخان ترسید و برای همین از کمک کردن به هرقل خودداری کرد تا گرفتار جنگ نشود
  2. عده ای می گویند که کاترین کبیر چون در حال جنگ با عثمانی بود ترسید که جنگ او با ایران باعث اتحاد دو دولت قوی عثمانی و ایران بر ضد او شود
  3. عده ای می گویند چون کاترین کبیر نخواست با ایران بجنگد که نکند انگلیسیها بیمناک شوند تا تصور کنند او قصد رسیدن به هندوستان را دارد
  4. اینکه در اواخر عمر به سیاست توجه نداشت و بیشتر به دنبال عشق بازی بود

باری آقا محمدخان بعد از اینکه پل زورقی خداآفرین احداث شد با ۶۰ هزار پیاده و سوار و بیست و پنج اراده توپ از روی پل گذشت و خود را به قلعه شوشی رسانید و یک سری درگیری های بین او و ابراهیم خلیل خان روی داد که محضا ابراهیم خلیل خان تسلیم نمی شد آقا محدخان هم که می ترسید با طولانی شدن محاصره شوشی هرقل هم که ممکن است از ملکه روس کمک بگیرد در آن صورت جنگ او با قشون کاترین دوم ملکه روس سخت تر می شود این بود که نامه ای به ابراهیم خان نوشت و در مضمونش این شعر را نیز گنجانید:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد                         تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار

قصد آقا محمدخان این بود که به ابراهیم خان بگوید که به حصار شوشی مغرور نباشد زیرا چون شیشه شکسته می شود خاصه آنکه بطوری که می گویند اسم اصلی آن شهر شیشه بوده است. ابراهیم خان در جواب وی نوشت:

گر نگهدار من آن است که می دانم              شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

چون خبر کمک کاترین به هرقل به خان قاجار رسید خود پیش بینی کرد که در آینده بین ایران و روسیه جنگ در می گیرد او از جنگ هراسی نداشت ولی پیش بینی کرد که این جنگها طولانی می شود که در آینده نیز همین اتفاق افتاد لذا به ابراهیم خان نامه دیگری نوشت و گفت اگر تسلیم نشود برادرزاده ها یا پسر عموهایش را به قتل می رساند. در بین درباریان آقا محمدخان مردی بود به اسم پیرقلیخان که با صادق خان نیز دوستی داشت به درخواست او آقا محمدخان به او اجازه می دهد که با ابراهیم خان صحبت کند و او ابراهیم خان را متقاعد می کند که خان قاجار مردی خونخوار است و بعد از فتح شوشی با مردم همین کار را می کند که با مردم کرمان کرد پس ابراهیم خان به بالای حصار رفت و اعلام کرد که مالیات را هرساله می پردازد و تابع خان قاجار است و قضیه فیصله پیدا کرد.

فتح تفلیس و فجایع آقا محمد خان:

گولد اسمیت انگلیسی می گوید فجایع آقا محمد خان در تفلیس اولین علت اجتماعی و معنوی جدا شدن ولایات ایران در شمال ارس می باشد

شوالیه (پنج هولت) هلندی که جهانگرد و مورخ بود و به ایران مسافرت کرده بود و کتابی به نام مسافرت به روسیه و قفقاز و ایران که در سال ۱۸۷۳ در شهر آمستردام هلند چاپ شد به یادگار گذاشت گفت قتل عام مردم تفلیس هیچ دلیل منطقی و عقلانی جز جنون نمی توان داشته باشد

رابرت کر پورتر سیاح انگلیسی ۲۰ سال پس از قتل عام تفلیس در کتابش می نویسد: هنوز ویرانه هایی که در نتیجه قتل عام مردم تفلیس می باشد در تفلیس دیده می شود و همانطور که در مغرب اروپا مردم شیطان را مورد لعن قرار می دهند در تفلیس و سایر بلاد گرجستان مردم بر آقا محمدخان قاجار لعن می فرستند

سرجان ملکم سفیر انگلستان در ایران در زمان فتعلیشاه می گوید:منظور آقا محمدخان از این کار این بود که مردم را بترساند تا فکر شورش بر علیه وی را نکنند

سرانجام این مرد که هنوز ایرانیان نمی دانند او را پادشاهی بد بدانند یا سنگدل یا مقتدر؟ در شب بیست و هفتم ذی حجه ۱۲۱۱ به دست خدمتکاران خود که چند روز قبل به آنها خشم گرفته بود کشته شد از نام آن ۳ خدمتکار فقط صادق خان شقاقی برای ما مانده است و از نام ۲ نفر دیگر خبری در دست نیست.

*برگرفته از کتاب ((خواجه تاجدار)) اثر گور ترجمه استاد ذبیح الله منصوری

نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 18:54 | پيوند پايا |
نخست می خواستم از شما پوزش بخواهم بابت اینکه کمی روند تارنما دچار بی نظمی شده و من تصمیم گرفتم بعد از این پست به کامل کردن پست های ناقص بپردازم چون هرچی جلوتر می رویم کامل کردن آنها سخت تر می شود و همچنین من فکر می کنم چون خیلی سریع به روز می کنم شما فرصت نتیجه گیری بر روی مطلبی را نداشتید و امکان جمع آوری دیدگاه ها نبوده ولی از این پست به بعد نخست تمام مطالب ناقص رو کامل می کنم و بعد با یک کم فاصله به روز کنم چون اگر در یک روز ۳ بار به روز کنم مسلما برای شما سخت که کدام مطلب را بخوانید.اما در مورد این پست شرح یک واقعه تاریخی یعنی دیدار قوام السلطنه از مسکو و استالین است که از کتاب شبه خاطرات دکتر علی بهزادی برای شما انتخاب کردم در مورد قوام همیشه دیدگاه های متفاوتی وجود دارد دیدگاه هایی که اکثرا منفی و دیدگاه هایی که کمی انصاف هم در آن رعایت شده اما به طور کل تا شرح داستان لازم است تاریخچه ای از دوران نخست وزیری و زندگی قوام به شما از کتاب شبه خاطرات دکتر علی بهزادی ذکر کنم:

قوام السلطنه در زمان ۶ پادشاه زیست(ناصرالدین شاه مظفرالدین شاه محمدعلی شاه احمدشاه رضاشاه و محمدرضاشاه) که به ۵ تن آنها خدمت کرد(به غیر از ناصرالدینشاه).قوام ۱۱ بار فرمان نخست وزیری گرفت دولت تشکیل می داد و به اراده خودش دولت را تغیر می داد که هر دوره آن جنجالات خاص خود را داشت.۲۲ بار نخست وزیر شد و چند بار هم به استانداری و فرمانداری رسید. در حکومت خراسان با کلنل محمدتقی خان پسیان رئیس ژاندارمری خراسان درگیری پیدا کرد کلنل که در آغاز با او دوستی داشت به دستور سید ضیا طباطبایی عامل کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی در روز سیزدهم فروردین ۱۳۰۰ او را به اتفاق دوستان و آشنایانش بازداشت و تحت الحفظ به تهران فرستاد.نخست وزیری سیدضیا ۱۰۰ روز هم به طول نکشید و احمدشاه به دنبال عزل سیدضیا در روز چهارم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی در روز هشتم خرداد فرمان نخست وزیری قوام السلطنه را برایش به زندان او در عشرت آباد فرستاد و او از همانجا به مقر رئیس الوزرایی رسید اما دوره های نخست وزیری او این داستانها را داشت:

  1. نخستین بار در هشتم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی فرمان ریاست وزرایی را دریافت کرد. او در ۲۹ دی ماه ۱۳۰۰ به خاطر آنکه بعضی از وکلای مجلس به دکتر محمد مصدق وزیر مالیه دولت او که برای اصلاح وضع مالیه خواستار اختیارات بود سخت حمله کردند(به طوری که کار آنها باعث شد دکتر مصدق بعد از نطق خود بیهوش شود)بعد از ایراد نطق تندی در دفاع از وزیر مالیه خود و علیه نمایندگان مجلس از رئیس الوزرایی استعفا داد.
  2. دومین بار که قوام السلطنه به نخست وزیری رسید در تاریخ ۲۶ خردادماه ۱۳۰۱ بود.این بار در داخل دولت با سردارسپه(وزیر جنگ) درگیری داشت(جنگ دو مرد قدرتمند) و در مجلس با سوسیالیستها به رهبری سلیمان میرزا اسکندری که طرفدار سردار سپه بودند. به این سبب در ۵ بهمن ۱۳۰۱ استعفا داد اما سردار سپه که قصد رسیدن به مقاماتی بالاتر از وزارت جنگ را داشت و در این راه قوام را مانع بزرگی بر سر مقاصد خود می دانست در سال ۱۳۰۲ به بهانه اینکه قصد شورش داشته به وزارت جنگ احضار شد و دستور توقیف او را داد. شاید اگر در حکومت مشیرالدوله پیرنیا هیات دولت تصویب نامه ای در مورد آزادی قوام صادر نمی کرد و احمدشاه نیز شفاعت سردار سپه را نمی نمود وزیر جنگ پر قدرت در همان جا به زندگی قوام خاتمه می داد. قوام در ۳۰ مهرماه ۱۳۰۲ از زندان آزاد شد چند روز بعد از این قدرت نمایی سردار سپه به نخستین هدف بزرگ رسید و احمدشاه در تاریخ سوم آبان ۱۳۰۲ فرمان رئیس الوزرایی او را صادر کرد. در تمام دوران قدرت و سلطنت رضاشاه قوام به طور تبعید در املاک خود در لاهیجان به سر می برد فقط گاهی برای شرکت در مراسم دستوری به تهران می آمد(مانند شرکت در مراسم سفر ولیعهد به سویس در سال ۱۳۱۰ و شرکت در افتتاح مجلس نهم در سال ۱۳۱۱) بهد از سوم شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران به وسیله متفقین و استعفا و خروج رضاشاه از کشور بار دیگر وارد فعالیتهای سیاسی شد.
  3. سومین بار که احمد قوام نخست وزیر شد در تاریخ دهم مردادماه ۱۳۲۱ بعد از استعفای علی سهیلی بود. این بار حکومت او منجر به واقعه خونین ۱۷ آذر شد که عده ای به دلیل کمبود خرابی و گرانی نان دست به تظاهرات زدند که کار به غارت مغازه ها و حمله به مجلس شورای ملی رسید. در آن زمان گفته می شد این عده به تحریک دربار و رجال درباری علیه قوام تظاهرات کردند و خواستار استعفای او از تخت نخست وزیری شدند. قوام تصمیم به مقاومت گرفت عده ای از رجال و مسببین حادثه را بازداشت کرد تمام مطبوعات کشور را توقیف نمود و به جای آن یک روزنامه به نام اخبار امروز منتشر ساخت ولی سرانجام در پی مخالفتهای فزاینده بعضی نمایندگان مجلس و مطبوعاتی ها و مخالفت شاه با او در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۲۱ استعفا داد و بار دیگر به لاهیجان رفت.این بار بعد از استعفا مطبوعات آنچنان مقالات تند و آنقدر کاریکاتورهای زننده و به حدی اشعار انتقاد آمیز علیه او چاپ کردند که پیش بینی می شد قوام السلطنه برای همیشه صحنه را ترک کند اما چنین نشد.
  4.  در تاریخ ششم بهمن ماه ۱۳۲۴ قوام السلطنه برای چهارمین بار به نخست وزیری رسید(در این محاسبه ترمیم دولتهای قوام که هریک دولت جدیدی محسوب می شود منظور نشده است.) نخست وزیری قوام در این دوره مصادف بود با خودداری اتحاد جماهیر شوروی در خارج کردن قوای خود از ایران سربازان انگلستان شروع به ترک کشور کردند ولی شورویها پاسخ دولت ایران را که پرسیده بود چه وقت حاضر به ترک ایران هستند گفته بود:((تا وقتی که اوضاع روشن شود!!!!!)) و همزمان سید جعفر پیشهوری مدیر روزنامه آژیر با حمایت ارتش سرخ در آذربایجان اعلام خودمختاری کرد و شوروی مجددا ادعای خود در مورد نفت شمال را تکرار کرد و اوضاع تیره تر شد در چنین شرایطی همه می دانستند که از رجالی مانند محمد ساعد و مرتضی قلی خان بیات(سهام السلطنه) و حکیم الملک و صدرالاشراف که بعضی پاک و درست هم بودند کاری ساخته نیست هریک مدتی کوتاه نخست وزیر بودند ولی ناچار به استعفا شدند در اینجا بود که نمایندگان متوجه مرد قدرتمند دربار شدند و با آنکه نمایندگان مجلس مطبوعات و شاه دل خوشی از او نداشتند همگی با موافقت او را به نخست وزیر رساندند قوام السلطنه در ششم بهمان نخست وزیری را پذیرفت و در ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ با هیاتی از وزیران و روزنامه نگاران برای ملاقات با استالین و حل مشکلات مربوط به خروج سربازان شوروی از ایران و مساله آذربایجان و نفت شمال عازم مسکو شد.

                                      ملاقات قوام و استالین

احمد قوام ( قوام السلطنه)

این ماجرا را مورخ الدوله سپهر(احمد علی ــ وزیر پیشه و هنر) که در این سفر و در ملاقات بین رهبران سیاسی دو کشور حضور داشت و خود شاهد ماجرا بود برای شادروان جواد صدر معاون وزارت دارایی آن زمان تعریف کرد که من از پسرش انوشیروان شنیدم در آن جلسه عده ای از رجال ایران و شوروی هم شاهد و ناظر بودند.

در آغاز که هیات سیاسی ایران به سرپرستی قوام السلطنه و با شرکت چند وزیر و چند روزنامه نویس وارد مسکو شد با بی اعتنایی مقامات شوروی و به خصوص استالین روبرو گردید.استالین به موجب اصول تشریفات می بایست روز اول نخست وزیر ایران را به حضور می پذیرفت اما این کار را از روی عمد به تعویق انداخت. از وقتی که دولت ایران در زمان نخست وزیری ساعد تقاضای شوروی را برای دادن نفت شمال به آن کشور نپذیرفته بود روابط دو کشور سخت تیره بود.سر انجام استالین حاضر به ملاقات قوام السلطنه و هیات همراه شد. آن روز همگی به اتاق کنفرانس که استالین در صدر آن ایستاده بود وارد شدند.استالین اول با قوام دست داد(البته به سردی) بعد قوام یکی یکی همراهانش را به استالین معرفی کرد که او با آنها سردتر دست داد آنگاه استالین متقابلا وزیران و مشاوراننش را که مهمتر از همه ((مولوتف)) بود به قوام السلطنه معرفی کرد آنگاه دو سیاستمدار در کنار هم پشت میز نشستند و در طرفین و مقابل آنها افراد هیات ایرانی و رجال شوروی قرار گرفتند.تفرعن و تکبر استالین در آن روز بی حد و بی اندازه بود شاید هم به خود حق می داد آنچنان متکبر باشد. از مردان مشهور جنگ جهانی دوم که سالها همه خبرهای مطبوعات درباره آنها بود: روزولت رئیس جمهور آمریکا که مرده بود موسولینی رهبر فاشیست های ایتالیا وارونه به دار آویخته شده بود. هیتلر رهبر آلمان نازی و مسبب جنگ پس از شکست به اتفاق معشوقه اش اوا براون که همان روز ازدواج کرده بودند خودکشی و به دستور خودش جسدش سوزانده شد هیدکی توگو ژنرال و نخست وزیر ژاپن پس از شکست دستگیر شد و به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و اعدام شد چرچیل نخست وزیر انگلستان و رهبر حزب محافظه کار پس از جنگ جهانی دوم در اولین انتخابات شکست خورد و حکومت را به کلمنت اتلی رهبر حزب کارگر واگذار کرد پس استالین تنها بازمانده جنگ و فاتح جنگی بود که از ۷ تن از رهبران آن زمان تنها او قدرت مطلقه اش را حفظ کرده بود

چرچيل، روزولت و استالين در تهراناستالین چرچیل و روزولت در کنفرانس تهران

ژوزف استالین

استالین مردی بی رحم بی گذشت و قسی القلب بود بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در سال ۱۹۱۷ و بعد از مرگ لنین رهبر انقلاب در سال ۱۹۲۴ او توانست با کنار گذاشتن رقیب های قدرتمندش در حزب کمونیست مقام رهبری حزب را از ان خود کند حفظ قدرت در سال ۱۹۳۶ اقدام به تصفه های خونین در حزب و ارتش شوروی کرد عده ای از افسران حزبی و رهبران حزبی و کارشناسان جنگی کشور را به بهانه واهی جاسوسی برای خارجیان و همکاری با ضد انقلاب در یک رشته دادگاه نمایشی که در آنها همگی اعتراف به خیانت کردند(!!!!!!!!!!!!) محامه و اعدام کرد. تاریخ نویسان شکست های اول ارتش شوروی از آلمان را نتیجه این اقدامات می دانند به جز اینها او میلیونها کشاورز روسی را که زیر بار دولتی شدن زمین هایشان نمی رفتند اعدام یا به اردوگاه کار اجباری فرستاد. پیروزی متفقین بر آلمان و متحدین که با فداکاری سربازان شوروی سلاح های آمریکایی و سیاست انگلستان به دست آمده بود استالین را به خودکامه ترین رهبر جهان که نتیجه آن تبعید میلیون ها سرباز و افسر روشنفکر روسی به سیبری(مجمع الجزایر گولاک) و اشغال نیمی از اروپا شد.مورخین درباره کارهای مثبت استالین نوشته اند که روسه عقب مانده قبل از انقلاب را به کشوری صنعتی که هم از نظر نفرات و هم از نظر اسلحه و تجهیزات به دومین کشور دنیا تبدیل کرد.

استالین گذشته از برخوردهای سردی که از آغاز با قوام داشت طی آن جلسه هم بی اعتنایی خود را به اشکال گوناگون به قوام نشان می داد از جمله با وجود قد کوتاهش طوری بر روی صندلی می نشست که همیشه قسمتی از پشت کوتاه او به قوام بلندقامت بود مرتب پیپ خود را روشن می کرد و دودش را به سوی صورت قوام السلطنه فوت می کرد.این کار استالین تا مدتی ادامه یافت به طوری که همه افراد هیات متوجه رفتار نامناسب استالین شدند همه مانده بودند که قوام السلطنه سمبل اشرافیت ایران چه عکس العملی در مقابل این کار ناشایست رهبر کارگران جهان از خود نشان می دهد از هیکل تنومند و قامت بلند قوام که بگذریم همه چیز به نفع استالین با قدرت ترین مرد جهان بود در حالی که قوام نخست وزیر کشوری فقیر و اشغال شد بود که جمعیت آن به زحمت به ۱۸ میلیون نفر می رسید شوروی در آن زمان بیست میلیون سرباز مجهز داشت که تعدادی در ایران بودند و حاضر به ترک کشور نبودند.سرانجام کاسه صبر قوام لبریز شد چه فکری داشت کسی نمی دانست ولی همه دیدند دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار طلای جواهرنشانش را بیرون آورد برق جواهرات چشم ها را خیره کرد سیگاری برداشت(قوام خیلی کم سیگار می کشید شاید روزی ۱یا ۲ تا) ته آن را چند بار بر روی قوطی سیاه طلایی گرانبهایش زد بعد دست در جیب راست خود کرد سپس دست در جیب دست چپ خود کرد آنگاه به جیب بغل زد مورخ الدوله سپهر که دانست به دنبال قوطی کبریت می گردد دست به جیب برد تا قوطی کبریت را بیرون آورد اما قوام با آرنج به پهلوی او زد سیگارش را به لب گذاشت سرش را به طرف استالین خم کرد(یعنی روشن کن).استالین بدون اراده کبریتش را برداشت روشن کرد و مقابل سیگار قوام گرفت قوام السلطنه مدتی طول داد تا سیگار روشن شود وقتی سیگار گرفت با لبخندی معنی دار از استالین تشکر کرد

سیگار قوام از توتون مخصوص گیلان بود.اداره دخانیات سفارشی برای او تهیه می کرد با روشن شدن سیگار بوی عطر آن فضای سالن را پر کرد به طوری که استالین به قوام گفت:

ــــ ممکن است یکی از سیگارهای شما را بکشم؟

قوام السلطنه همین را می خواست دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار را بیرون آورد و مقابل استالین گرفت. رهبر شوروی سیگاری برداشت روشن کرد کمی کشید گفت:

ــــ من در عمرم سیگاری به این خوبی نکشیده ام!

استالین تا آخر جلسه دیگر دود پیپش را به سوی قوام السلطنه فوت نکرد.مسافرت هیات ایرانی در شوروی هیجده روز طول کشید شب ۱۴ اسفند استالین از قوام السلطنه و هیات همراه دعوت کرد شما را در کاخ کرملین میهمان او باشند. به طوری که شنیده می شد استالین که تصور می کرد به هدفهایش رسیده است قصد داشت ضیافت با شکوهی به افتخار هیات ایرانی بدهد. قبل از رفتن به ضیافت قوام همه افراد را به اتاق خود دعوت کرد دستور داد مقداری زیادی ((کره)) بیاورند و به همه افراد توصیه کرد مقدار زیادی کره بخورند این کار باعث حیرت همگان شد قوام گفت:

روس ها عادت دارند در میهمانی ها ((تست=tost )) بدهند یعنی دائم جامشان را به سلامتی افراد مختلف اعم از حاضران و غایبین یا به افتخار دوستی بالا ببرند شما هم ناچارید از آنها پیروی کنید روس ها مشروب خور حرفه هستند ولی شما نیستید زود مست می کنید و همه چیز را بروز می دهید اما اگر کره بخورید مشروب بر شما نفوذ نمی کند.قوام السلطنه در بازگشت به ایران برنامه های متعددی پیاده کرد که سرانجام به منجر به خروج سربازان شوروی از کشور و بازگشت آذربایجان به ایران بود. در این سال حوادث بسیاری در کشور رخ داد که یکی از آنها ماجرای شرکت سه وزیر توده ای در هیات دولت و دیگری بازداشت عده ای از رجال مه به دشمنی با شوروی شهرت داشتند.یکی از اینها سیدضیا طباطبایی بود که بازداشت او سابقه ای داشت که به بیست و چهار سال قبل از آن روزگار بر می گشت.

نامه تقی زاده سفیر کبیر ایران در انگلستان به قوام جهت تبریک ختم غائله آذربایجان

                                                پایان کار قوام السلطنه

 احمد قوام در اواخر عمر

در اینجا بی مورد نمی دانم چند سطری هم درباره پایان کار  قوام السلطنه بنویسم. آخرین و بزرگترین خطای بزرگ قوام السلطنه که از جاه طلبی بی حد او سرچشمه می گرفت قبول نخست وزیری در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۳۳۱ و پس از قهر و استعفای دکتر مصدق از نخست وزیری بود که آن خطا را با صدور اعلامیه شدید اللحن ((کشتی بان را سیاستی دگر آمد)) تکمیل کرد. این کار منجر به وقایع خونین سی ام تیرماه ۱۳۳۱ و عزل قوام و مصادره اموال او به وسیله مجلس آن هم به قید ۳ فوریت شد.قوام السلطنه پس از استعفا یا در حقیقت عزل از نخست وزیری با اطلاع و کمک ضمنی دکتر مصدق حدود یک سال در خفاگاه زندگی کرد دکتر مصدق می دانست اگر قوام به دست طرفداران دکتر مظفر بقایی و انتقام جویان ۳۰ تیر که همه جا و شب و روز در جست و جوی او بودند گرفتار شود بدون هیچ محاکمه و پرسشی قطعه قطعه خواهد شد این برخلاف عقیده و طرز کار دکتر مصدق بود.بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قوام آزاد شد تصمیم مجلس مبتنی بر مصادره اموال او هم لغو شد. او دو سال دیگر را هم به حالت بیماری در بیمارستانها در خانه و در حال در بستر گذرانید تا آنکه در روز ۳۱ تیرماه ۱۳۳۴ زندگی را بدرود گفت.

*برگرفته از کتاب ((شبه خاطرات ))  نوشته دکتر علی بهزادی

نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 11:46 | پيوند پايا |
علی درخشی

علی درخشی

اسماعیل عباسی

ابوالفضل محترمی

کیارش زندی

محمد رضا دوست محمدی

فیروزه مظفری

امید مسیبی

بهرام عظیمی

بهرام عظیمی

ابوالفضل محترمی

 

جواد علیزاده

داریوش رمضانی

جواد علیزاده

 

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 23:6 | پيوند پايا
                                   

ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من

دیگران را نامه صلح و صفا بارد بسر

آنکه لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد

گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی

لیک اینان دشمنان کردند از ایران مرنج

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

اختلاف لهجه ملیت مزاید بهر کس

بی کس ایران به حرف ناکسان از ره مرو

شهریارا تا بود از آب آتش را گزند

روز جانبازی است ای بیچاره آذربایجان

سر تو باشی در میان هرجا که آمد پای جان

ای بلاگردان ایران سینه زخمی به پیش

تیرباران بلا باز از تو می جوید نشان آن

مباد ای کشتی طالع به طوفان باخته

کت همای عشق و آزادی نبینم بادبان

کاخ استقلال ایران را بلا بارد بسر

پای دار ای روز باران حوتدث ناودان

چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان

در شگفتم پس تو را آتش چرا بارد به جان

آنچه کس با دشمن خونخوار خود نپسند آن

چون کند وقتی که پوشد گرگ شولای شبان

دوست را قربانی دشمن نشاید کرد هان

پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

باد خاک پاک ایران جوان مهد امان

کوتاه شده ای از قصیده هنرمندانه و زیبای شادروان استاد شهریار با عنوان "به پیشگاه آذربایجان عزیزم "به نقل از کلیات دیوان شهریار

زبان ترکی چرا و چگونه به آذربایجان راه یافت؟

 شادروان یحیی ذکاء

استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ ) از چهره هایی بود که سالهای دراز عمرش را در حوزه ایران شناسی سپری کرد از او ۳۰ کتاب و تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله: کاروان کسری، تاریخچه بناهای کاخ گلستان، نقاشی سده های ۱۲ و ۱۳،تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران هنر کاغذبری و شرح حال و آثار صنیع الملک..مقاله زیر خلاصه شده یکی از سخنرانی های ایشان می باشد:

خیلی متشکرم و تشکر می کنم از تشریف فرمایی خانم ها و آقایان. سخنرانی امروز بنده در مورد تاریخ ورود زبان ترکی و ترکها به آذربایجان است که یک مسئله حساس و بحث برانگیزی است و درباره اش خیلی صحبتهای متعدد شده است و هنوز به جایی نرسیده است چون نظریات مختلفی در موردش اظهار می شود. ولی آنچه ما تاریخ ما ما را راهنمایی می کند مطالبی است که اینجا به حضورتان عرض خواهم کرد. در هر صورت بحث و گفتگو درباره تاریخ و تحولات زبان مردم آذربایجان نیاز به تالیف کتابی ۵۰۰ یا ۶۰۰ صفحه ای دارد و سخن گفتن از آن از حوصله یک یا حتی چند جلسه سخنرانی بیرون است. بدین جهت ما در طرح موضوع این جلسه که سخن درباره چگونگی ورود زبان ترکی به آذربایجان است به طور اختصار اشاره ای می کنیم و تاریخچه نژاد و زبان مردم این سرزمین کرده و می گذریم.

بیشتر حضار محترم اطلاع دارند که مردم آریایی نژادی که از ایران ویچ به حرکت درآمده و دسته دسته و گروه گروه مهاجرت کرده و به تدریج به ایران زمین در آمدند خود به چند تیره بزرگ به نام ماد پارس پارت و سکایی تقسیم می شدند. هریک از این تیره ها در راه مهاجرت های متوالی و تدریجی خویش پس از جنگهای فراوان و چیره شدن بر بومیان و بیرون آوردن شهرها و ده ها و دژهای آنان از چنگشان بالاخره آنان را زیر دست خود گردانیده و برای همیشه در این سرزمین جایگزین شده اند. مادها سمت غرب و شمال غربی را برگزیدند و نام خود را بر روی ان سرزمین نهادند و کشورشان را ماد یا ماذ یا به قول یونانی مدیا خواندند. پارتها در سوی شرق و شمال شرقی را برگزیدند و آنجا را به نام خود پارت یا به قول یونانیان پارتیا گفتند. سکاها در جاهای گوناگون از جمله کرانه شمالی و شمال غربی دریای خزر و قفقاز و سیستان پراکنده شدند و بلاخره نام خود را بر این سرزمین نهادند و آنجا را سگستان سجستان و سیستان(sayestan )نامیدند که بلاخره تبدیل شد به سیستان.پارسیان نیز در مهاجرت خود نخست در غرب و جنوب دریاچه شاهی یا ارومیه جایگزین شدند و سپس در حدود اوایل هزاره اول پیش از میلاد در پارسوماش یعنی حدود کوه های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر و پیرامون مسجد سلیمان فرمانروایی کوچک هخامنشیان را که تابع دولت ماد بود بنیاد نهادند و کم کم در خوزستان یا سغدیان و فارس که پرسیا می گفتند و کرمان پراکنده شدند و سپس شاهنشاهی بزرگی را تاسیس کردند سرزمینی که در این آب و خاک جدید به تصرف مادها درآمد شامل نواحی همدان و کرمانشاه و قزوین و اصفهان و ری و آذربایگان را ماد خرد می گفتند.مادها با آن کارهای بزرگ و تاریخی از برانداختن پادشاهی مقتدر آشور و تصرف نینوا و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک در جهان شهرت یافتند و آوازه ای پیدا کردند تا آنجا که حتی بعد از انقراض دولت آنها هنوز داریوش بزرگ را در تورات داریوش مادی نامیده است. پس بدین سان ملاحظه می شود که آذربایگان از آغاز تاریخش از رهگذر مردم و زبان حال بسی روشنی دارد و هیچ جای کشاکش و گفتگو درباره آنان نیست و این از مسلمات است که در آغاز تاریخ که کمابیش ۳ هزار سال بیشتر بوده مادها در آذربایگان و آن پیرامونها نشیمن داشته اند.کسانی که با تاریخ آشنا هستند نیک می دانند که تا ۲۰۰۰ سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بودند و در آسیای صغیر می زیستند و این سخن بسیار بیهوده و عامیانه است که کسانی عنوان می کنند که آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است.این وضع آذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادان است.پس از آن به زمان هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و سامانیان می رسیم و حال مردم این سرزمین را از دیده می گذرانیم. در هیچ یک از این دوره ها پیشامدی که دیگر شدن وضع مردم یا تغیر زبان آنها را دربرداشته باشد نمی یابیم. در زمان آلکساندر مقدونی پیشامدی در آذربایگان یا بهتر بگوییم ماد خرد (khord ) رخ داد که نشان نیکی از زبان مردم این سرزمین است و آن نام خود آذربایگان است. چنانکه گفته شد اینجا را ماه خرد می نامیدند ولی در یورش مقدونی ها به ایران زمین در ماه خرد آتورپات نامی از بومیان و آنها را از تحاجم بیگانگان محفوظ داشته است و فرمانروایی کوچکی بنیان نهاد که تا صد سال در خاندان او باقی ماند و سنگر ایرانیت گردید و بدین سبب این سرزمین به نام او و خاندانش آتورپاتکان نامیده شد یعنی جایگاه آتورپات و همان واژه است که کم کم آذربایگان یا آذربایجان گردید. در زمان اشکانیان کم کم ترکها از جانب شمال شرقی ایران زمین و مرزهای خراسان بزرگ به مرزهای ایران نزدیک شدند ولی با نیرومندی که اشکانیان داشتند نتوانستند به درون ایران در آیند و ما در تاریخ از چنین واقعه ای آگاهی نداریم.

در زمان ساسانیان شاید شاخه هایی از ترکها یا خزرها از راه شمال یعنی از دربند و قفقاز با ایران همسایگی پیدا کردند ولی هیچ نشانی از درآمد آنان به آذربایگان در دست نیست. احتمال این هست که در تاریخ دسته های کوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی مثل انوشیروان در جنگ اسیر یا اجیر کرده است و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند ولی این گونه دسته ها بزودی با مردم بومی درامیخته و از میان می روند و نشانی از خود باقی نمی گذارند.چنانکه تازیان نیز که عده شان هم خیلی بیشتر از آنها بود بکلی از بین رفته و اکنون عرب در ایران به آن صورت نداریم.پس از اسلام تاریخ آذربایگان از دیده نژاد و مردم و زبان ان بسیار روشنتر است و نوشته های تاریخ نویسان و جغرافی نگاران عرب صدر اسلام که در دست است نژاد و زبان مردم آذربایگان را جداگانه یاد کرده و انها را آذری یا الاذریه یا اذریه نامیده اند. ابن مقفع به نقل ابن ندیم همزه اصفهانی به نقل یاقوت و خوارزمی به زبان مردم اذربایگان بدون ذکر نام اشاره کردند و نیز واژه هایی از زبان مردم آذربایگان را در کتاب خود آورده اند پس از اینها یعقوبی در ۲۷۸ قمری در کتابش آذریه را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایگان به کار برده سپس مسعودی که در ۳۱۴ قمری از تبریز دیدار کرده زبانهای ایرانی و پهلوی دری و آذری را ذکر کرده است که به نظر او ظاهرا مهمترین زبانها و گویش های ایرانی بودند.پس از همزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان را پهلوی می نامد ابواسحاق ابراهیم استخری است که از "مسالک و الممالک" در نیمه اول سده چهارم هجری صریحا زبان مردم آذربایگان را ایرانی و الفارسیه ذکر می کند. مولف بعدی ابوالقاسم محمد ابن حبقوق درگذشت بعد از ۳۷۸ همان مطلب استخری را بیان می کند. پس از او ابو عبدالله مقدسی در سده چهارم هجری از زبان مردم اذربایجان سخن گفته و می نویسد که زبانشان خوب نیست اما فارسی آنها مفهوم است و در جای دیگر می گوید زبان مردم آذربایگان بعضی دری است و بعضی پیچیده است. داستانی که سمعانی درباره ابوذکریا خطیب تبریزی در ۵۰۲ و استادش ابوالعری معری اورده است موید رواج زبان آذری در آذربایجان در سده پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" تالیف ۷۴۰ زبان زنجان و مراغه را پهلوی ذکر می کند و عبارتی از زبان مردم تبریز نقل می کند که یک عبارت ایرانی است. تا سده پنجم در همه کتابهایی که از زبان آذربایجان ذکر شده به جز بلاذری که یک کلمه از زبان به عنوان نمونه نقل کرده است و ان خان است خان به معنی کاروانسرا است متاسفانه دیگران نمونه ای به دست نداده اند. بنده اینجا تمام مواردی را که در کتابها و اشعار و غزلها و قصیده ها و رباعیها نمونه هایی از زبان آذری مختلف داده شده آورده بودم که برای اینکه سخنرانیم خیلی طولانی نشود و می ترسم خسته بکنم خانم ها و آقایان را آنها را اینجا حذف می کنم ولی در متن سخنرانی اگر چاپ شد خواهد آمد((منم همین جا لازم بگم دستم بگا رفت تازه کلی هم مانده ساعت ۱ شب!!!!))

پس از یورش امیر تیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله ترکان قراقوینلو از ۸۱۰ تا ۸۷۲ و آق قوینلو از ۸۷۲ تا ۹۰۸ زبان آذری سخت ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قوزها و اقوزها(oghozha ) و اوشارها که افشارها باشند که در پیرامون شهرهای آذربایگان مستقر شده بودند به مرو عقب نشینی می کرد و رو به فراموشی می گذاشت. و این وضع در دوره صفویان که با ورود ترکمانهای مهاجر قزلباش و چیرگی و انبوهی آنها که شیعه بودند یعنی در واقع علی اللهی بودند و از خاندان صفوی هواخواهی می نمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان انجام می گرفت شدت یافت و مردم شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور شدند زبان ترکی را فراگیرند و محاورات خود را با این زبان انجام دهند. مدتها این دو زبان ادامه یافت تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان اقوام مسلط داد و ازحدود سده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری به عنوان تاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هایی که پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز به زبان اذری تکلم می کنند و از قبول ترکی امتناع می ورزند.(برای اثبات این مدعا اینجا و اینجا را کلید کنید)

به هرحال این مطالب اشاره مختصری است به سیر تاریخی زبان مردم آذربایگان بود که نشان دمی دهد تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر مردم اذربایگان توجه فرمایید تا سده یازدهم هجری بیشتر مردم آذربایگان به ویژه تبریز به آذری سخن می گفتند و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان تحمیلی ترکی در این خطه رواج یافته است.اما مسئله ای که اغلب در این مورد مطرح است و دارد خلط مبحث های زیادی به عمل می آید چگونه ورود ترکان و زبان ترکی به آذربایگان است.از بررسی های دقیق تاریخی چنین به دست می آید ورود ترکان یا مختصر بگوییم اقوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجری صورت گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین مشهود نبوده است.زکی ولید که خود از معتصبان شمره می شود صراحتا می نویسد که در آن زمان به استثنای اراضی معدودی از شرق ایران هیچ ناحیه ای که ترکان در آن به طور دسته جمعی سکنا گزینند وجود نداشته است. زیرا آنچه هم که از خزرها و ترکان غوز از حوالی شمال قفقاز به آذربایگان داخل شده بودند در هرحال می توانند تنها گروه های ۱۰۰ نفری کم اهمیتی از اهالی بوده باشد

اما ورود غوزها یا ترکمانان به ایران بویژه آذربایگان از حادثه های مهم تاریخی است و این حادثه نه تنها از نظر تاریخی آذربایگان بلکه از نظر تاریخ همه ایران بسیار مهم است چه در مهمترین دوره مهاجرت ترکان به ایران که با آمدن سلجوقیان آغاز می شود این طائفه غوزها پیشاهنگان آنان بودند و ۳۰ سال کمابیش پیش از طغرل بیگ و برادرانش از جیحون بگذرند اینان در ایران پراگنده شده بودند و تا آجاکه می دانیم نخستین ترکانی بودند  که بدین سوی خراسان رسیدند و پیش از اینان اگر ایلهایی از ترکان در ایران بودند در آن سوی جیحون و در خراسان و خوارزم بودند. این طایفه نیز از غوزها یا ترکمانان سلجوقی بودند ولی چون هنگامی که عده ای از آنان به نواحی آمدند عراقی نامیده می شدند و ابن اثیر هم آنها را بدین نام می خواند ما نیز اینها را بدین نام می خوانیم تا از دیگر غوزهای سلجوقی که به همراه طغرل و برادرانش از جیحون گذشتند باز شناخته شوند.دسته هایی از اینان در عراق و آذربایگان و ارمنستان و دیار بکر پراکنده می شوند و داستانشان در این سرزمین ها بسیار شگفت آور است زیرا آنها که یک مشت مردم بیگانه بودند و پیشوای توانا و کاردانی برای خود نداشتند و شمارشان از زن و مرد و بزرگ و کوچک شاید بیش از ۵۰ هزار تن نبود سالها سراسر این سرزمین ها را به لرزه درآورده بودند و هرکجا می رسیدند همچون سیل و اتش آنجا را فراگرفته و از تاراج و کشتار باز نمی ایستادند و کسی از فرمانروایان بومی یارای دفع ایشان را نداشت و تا طغرل بیگ و برادرانش به ایران نیامده و بنیاد پادشاهی سلجوقیان را ننهادند مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به طور خلاصه نخستین دسته غوزها که از جلو علاالدوله که به دستور سلطان محمود غزنوی می خواست آنها را گرفتار کرده و سرانشان را بکشد از اصفهان گریختند و به هرکجا که می رسیدند یغما می کردند تا به آذربایگان رسیدند این اولین ورود ترکان در پیش از ۴۱۰ هجری قمری است به آذربایگان که بعدا در ۲ و ۳ مرحله دیگر این ترکان غوز به آذربایگان وارد شدند. بنده دیگر از جزئیات مطلب صرف نظر می کنم.

به هر حال اینهاست خبری از درآمدن ترکان غوز به آذربایجان در دست داریم ولی این یک روی سکه است که آنها را بیشتر در تاریخها نوشته اند آنچه نانوشته مانده و توجه عمیق به آن نشده رفتار این طایفه وحشی با مردم بومی آذربایجان و عکس العمل آنهاست. در این مورد اگر این اصل را بپذیزیم که برخی از شاعران زبان گویای مردم عصر خود و بیانگر احساسات و عواطف اوضاع زمان هستند و اگر قطران تبریزی را از آن جمله شاعران بدانیم باید بگوییم که رفتار این غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنی ایرانی هستند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با مغلوب بوده است. اینکه بعضی ادعا می کنند که رفتار ترکان با مردم ایران همواره یک گونه همزیستی مسالمت آمیز بوده دروغ محض است و انکار حقایق می باشد. چنانکه شاعر آذربایگان در قصاید خود جا به جا از رفتار بیدادگرانه آنان ناله و شکایت می کنند و احساسات خود را به نحوی بر زبان می آورد. قطران از این طایفه تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و سلطانهای سلجوقی از طغرل و دیگران و ملکشاه به شهری و جایی از آذربایگان باز می شده شاعر از آنجا فرار می کرده است....

سلاطین سلجوقی که بر اثر ترک تازیهای خود در ایران قدرتی به دست آورده بودند و کشور آباد و کهن و با فرهنگی خاص خویش ساخته بودند سیاتتشان بر این بود که ملوک الطوایفی را بر ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایران فرمان رانند بویژه که شهریاران و امیران بومی هم ایرانی بودند و هم از فرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و سخنوران و دانشمندان ایرانی تیار حمایت می کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح به سود این شهریاران تبلیغ می کردند و یاد از خسروان گذشته ایران و تاریخ و فرهنگ کهن این مرز و بوم می نمودند و این بار مذاق ترکان بی تاریخ و فرهنگ خوش نیامد.....

ترک راستین نمایی از یک ترک اصیل

در سده ششم که حدود یکصد و بیست از ورود ترکان غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایگان می گذشت همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان و لشکرکشی های بی امان سلجوقیان و وجود دربار آنها باعث نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران از جمله آذربایگان و عراق عجم و جبال گردید و طبقه جدید به وجود آورد که با اینکه ایرانی و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به ۲ زبان ترکی و آذری سخن می گفتند. اینان در آن زمان ترک المش(olmosh ) ترک شده یا ترکیده یا به زبان ترکی سخنگو می گفتند. این سخن خیلی مهم است و من آن را با زحمت تمام از متون به دست آوردم: ترک المش وجود این اصطلاح بسیار گرانبها و قابل توجه است و نشان می دهد که آغاز ترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است. جای شگفتی است که این اصطلاح بعدا از میان رفته یا به عمد از میان برده اند و تنها در چند جا از مکاتبات باقی مانده است از جمله در مجموعه الرسائل چاپ انجمن ملی....

وجود این عبارت نشان می دهد که طبقه جدید به غیر از ترک و تاجیک در شرف به وجود آمدن بوده که نسبتا تعداد آنان قابل توجه بوده است. با این همه کاملا روشن است که در آن زمانها ترکان و تاجیکان و ترک المش جدا از هم میزیستند و روش زندگانی و زبان و مکان آنها از هم جدا بوده است و اکثریت با پهلوی زبانان و اذری گویان بوده و ترکی زبانان تعداد زیادی نبوده و با نوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و سواد داشتن را ننگ و عار می دانستند و آن را کار تاجیکان می پنداشتند. و حتی پادشاهان و امیران اغلب بی سواد بودند و حتی از نوشتن نام خودشان هم عاجز بودند. به همین جهت اینک از خط و ربط و نوشته و نوع زبان آنها به کلی بی خبریم. در اینجا بسیار بجاست از موضوع خدعه آمیزی که درباره خاکهای بسیار بر چشم ها پاشیده شده و سخنان باطل و نافهمانه و مغرضانه درباره اش گفته و نوشته شده است پرده برداریم و نشان دهیم که جاعلان مغرض چگونه تاریخ می سازند و چگونه بر مردم آذربایگان تاریخ می تراشند و شرم از دروغ های خودشان نمی کنند. داستان این فریب بزرگ که از آن سخن خواهیم گفت از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز می شود و آن درباره مجموعه ای از ۱۲ داستان مربوط به قوم اوغوز یا تاتار است که عاشق ها یا اورازان به صورت دستکی (دفتر و دستک می گوییم) چیزهایی یادداشت می کردند می گویند نسخه ای از این دستک که به زبان اغوزی(oghozi ) نوشته شده و نامش اغوزنامه است نخستین بار در کتابخانه سلطنتی آلمان به دست آمده است و باز برای نخستین بار بارتولد در کاتالوگ آن کتابخانه به آن برخورده و باز یادشده که در سده ۱۵ میلادی این کتابچه به کتابخانه احمد پاشا وارد شد و فیلچر بر مبنای همین تاریخ این دستنوشت را از آثار و مواد سده پانزدهم شمرده است. پس از آن رونوشتی از آن در سده نوزدهم تهیه شده که در کتابخانه برلین است و نخستین بار پیپس درباره برخی از این داستانها تحقیق کرده و بعد از آن پروفسور نولد که در سال ۱۸۵۹ تمام آن دستنوشت را نسخه برداشته و ترجمه کرده (اما) چون قسمت مهم آن را نتوانسته بود بخواند بنابراین چاپ نشد. سپس بارتولد در ۱۸۹۴ ترجمه این اثر را به روسی در مطبوعات روسیه چاپ کرد و باعث شروع یک رشته مباحث در مورد این داستانها گردید. به هرحال از نام و عنوان این مجموعه پیداست که چیست و به زبان کدام طایفه نوشته شده ولی در ۵۰ سال اخیر عالمل و عامدا از عنوان کردن نام اصلی آن خودداری کرده و آن کتاب دده قورقورد نامیدند زیرا در زیر این نام بهتر و آسانتر می توانند ذهنها را گمراه کنند و مقصود و منظور خود را پیش ببرند و آن را به عنوان سندی گرانبها از آثار قدیم و کهن ادبیات ملی آذربایجان وانمود کنند. گردآورنده یا سراینده این داستانها را به مردی با الهامات غیبی و پیری داننده و شاعری نوازنده به نام دده قورقود نسبت داده اند که گاهی بلکه اغلب اوقات خود او نیز نقشی در این داستانها بر عهده دارد و به هنگام سختی همچون سیمرغ مشکل گشایی می کند....اما جای شگفتی است که دده قورقود خود در میان غزها نمی زیسته و از جای دیگر به میان آنها می آمده. او از اورازان ها یعنی نوازندگان و سرایندگان دوره گرد بود که امروز به آنان عاشق می گویند و در آذربایجان و ارمنستان و بخشی از ترکیه بسیار شناخته شده و معروف اند. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و یاد آوری می کنم که لفظ اوزان که بسیار می کوشند آن را واژه ترکی وانمود نمایند ریشه ایرانی و فارسی دارد. این واژه پارتی است که تغییر صورت داده و باقی مانده است. این لفظ در فارسی گوسان گفته می شده که در کتاب ویس و رامین به آن اشاره شده است.در آنجا می گوید:

سرودی گفت گوسان نائین            در او پوشیده حال ویس و رامین.

یا در جای دیگر:

نشسته گرد رامینش برابر          به پیش دام گوسان نواگر

مبنایی هم در یک شعر از گوسان ها اسم برده و سپس این کلمه به همین صورت به زبان ارمنی راه یافته و شاعران و نوازندگان در ارمنستان و گرجستان هم گوسان نامیده شدند و بسیار طرف نرت و لعن کشیشان ارمنی مسیحی بوده اند و در این باره خانم ویس تحقیقات بسیار دانشمندانه ای کرده که چاپ شده است. واژه گوسان بعدا به صورتهای جوسان( گ فارسی به ج تبدیل شده) و بعد یوسان شده و بالاخره به صورت اوزان در آمده و اینک در ترکیه مستعمل است...

گذشته از اینها در متن داستانها و افسانه ها و واژه هایی به کار رفته که به هیچ وجهه نمی توان آنها را از سده ۵ هجری که ادعا می شود داستانها مربوط به آن عهد و زمان است دانست. قبلا واژه پیلون که به معنی ردا و شنل کشیشان ارمنی است و اصل آن یونانی است و شاهکار که واژه روسی جدید است به معنی کلاه یا اصطلاح نایب به معنی یک منصب نظامی که بسیار جدیدتر است یا تشبیه سرهای بریده شده در میدان جنگ به توپ و نام بردن از شهر آمر یا دیار بکر به صورت فعلی که صورت این نام در کتابهای سده های ۹و ۱۰ است همه حاکی از جدید بودن این داستانهاست. در مقدمه این کتاب برای دوام و بقای دولت عثمانی دعا می شود ولی شگفت است که مغرضین چون وجود این دعاها را با ادعاهای خودشان مغایر می یا بند استدلال می کنند که این مقدمه مربوط به داستانها و زمان وقوع آنها نیست...مردی که ادعای تحقیق و تفحص دارد و سالها پیش کتاب اغوزنامه را در روزنامه آذربایجان فرقه دموکراتیک پیشه وری به چاپ رسانیده...از جمله در تحقیقات عمیقش نکته ای را مورد مداقه قرار داده که فقط برای رفع خستگی حضار محترم آن را شرح می دهم.

کسانی که عاشق ها و نوازندگان دوره گرد را در آذربایگان و ارمنستان و ترکیه دیده اند می دانند که آنها در آغاز سرودن داستانها و نوازندگی خود برای اینکه حاضران را وادار به سکوت و توجه به خود نمایند خطاب بهشخص بزرگ یا خانی که در مجلس حاضر است کرده با صدای بلند و کشیده می گویند:خانم هی خانم هی. کسانی که به زبان ترکی آشنایی دارند و می دانند کضمیر ملکی در آن زبان مانند زبان فارسی میم است مانند: آتام پدرام آنان مادرم اقلوم پسرم و خانم یعنی خان من و هی نیز از اصوات ندا مانند ای و هان است.بدین صورت عبارت خانم هی در آغاز این داستانها به معنای ((ای خان گوش دار بشنو است)) ولی آقای محقق این خانم هی را نام بانویی تصور کرده و می گوید:خانم هی که یک زن عاقل و دنیا دیده بوده..و به خانم هی سخنان پر معنی نسبت داده است!!!...

جای شگفتی است که چنین کسی با این ادراک ناقص و ضعیف با چاپ پی در پی این داستانها و رساله های دیگر برای سرزمین مقدس و مردم با فرهنگ و میهن دوست آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین می کند و برای آنان تاریخ و ادبیات پدید می آورد و از ریشه ها گفتگو می کند. سخن در این باره بسیار است و ما آن را کوتاه می کنیم و به جا و زمان دیگر وا می گذاریم.

بدین سان سده های ۵ و ۶ با تسلط این ترکان جایگیر و تازه وارد و یغماگر پی در پی می گذشت و ترکان مسلط تر و نیرومند تر و تاجیکان ناتوانتر و زیر دست تر می شدند و عوامل مخرب اجتماعی و فساد اخلاق و پرداختن به خرافات و کارهای بیهوده و تسلط آخوندهای قشری...این تضعیف و زیر دستی و ناتوانی را تشدید می کرد و عنصر ایرانی در زیر سم ستوران غالب پایمال می گردید. در این مورد استاد ذبیح الله صفا که یادش بخیر باد خوب می گوید که ((تسلط ترکان بر ایران نتایج گوناگون داشت و موجب تغییرات عظیمی در اصول و عقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب قدیم را دگرگون ساخت.)) ترکان نو مسلمان در تعصب و سختگیری نسبت به عقاید و آراء مذهبی و طرفداری از نحله ای معین از مسلمین پیش افتادند و این تسلط تا عهد حمله مغول روز به روز در تزاید بود. ترکمانان سلجوقی و بعد از آنان غلامان ترک خوارزمیان در طول یک قرن و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردم این قسمت ثروتمند را به خاک سیاه نشاندند. پس از حمله مغولان به این سرزمین و فجایع تاریخی هولناک که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود را در میان ایرانیان پاک نژاد بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستند و اظهار هم نژادی و کیشی کردند و در کشتار و غارت و چپاول و بیدادگریهای مغولان شریک گردیدند و کردند آنچه نمی بایست کرد. اغلب ستمگریهای مغولان در این دوره با راهنمایی و تحریفها و فتنه انگیزیها ترکان که به ایرانیان به چشم دشمن می نگریستند انجام می گرفته است.....

آذربایگان یا بهتر بگوییم بخشی از بر ایران در یک دوره ۲۰۰ ساله میان سده های ۸ و ۱۱ دگرگونیهای شگفتی را می گذراند. در این دوره تیره هایی از بازمانده های غزها پیشین و ترکمانهای آق قوینلو و قراقوینلو از سرزمین دیار بکر و شرق کشور عثمانی کم کم رخت به سوی آذربایگان کشیده در این سرزمین پر مرتع و همدان کاشان قم و .. جا خوش کرده و بنیاد پادشاهی بنا فرمودند و موقعی فرمانروایی سر تا سر ایران را در دست گرفتند. و از سویی دیگر به روایتی امیر تیمور در بازگشت از یورش خود به کشور عثمانی گروهی از ترکمانان را به اسارت می گیرد و همراه خود به سمرقند می برد اما سر راه خود وقتی به اردبیل می رسد آنان را بنا به خواهش خواهرش شیخ علی صفوی مرشد صفویان به او می بخشد و این طایفه که ترکمانان روملو نامیده می شدند و در پیرامون اردبیل مستقر شدند از همان زمان هوادار سخت خاندان صفوی که در کسوت تصوف بودند شدند و در عالم صوفی گری صفویان را مرشد کامل خود دانستند و سپس کوشیدند و خاندان صفوی را به سلطنت ایران رسانیدند. در دوره پادشاهی صفویان چون فرماندهی سپاهیان و کارهای اداری را ترکان در دست داشتند کشاکشهای نهان و آشکار بر سر قدرت و حکومت و تسلط بر اراده شاه میان آنان وجود داشت که متاسفانه همه این هم چشمیها و کشاکشها سرانجام به زبان مردم بومی آذربایگان و ایرانیان انجامید.این شتر چرانان و چوپانان کوچ نشین که در آغاز کار در بیرون شهرها در دشتها بیابانها و مرتع ها دنبال گوسفند و شترهای خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی در چادر و آلاچیق های خود می زیستند و گاه به گاه برای داد و ستد و مبادله کالا و خرید نیازهای خود به بازارها و شهرها می آمدند جز به چشم آز و تاراج و چپاول به شهرها و شهرنشینان نمی نگریستند. سپس که بر اثر انبوهی و جنگاوری جزو سپاهیان در آمدند و سرانشان امیر و سردار گردیدند و با پادشاهان و بزرگان ایران زمین همنشین شدند و به شهرها راه یافتند دارای خانه و باغ و دارایی گردیدند و چون فرهنگ شهرنشینی نداشتند و زندگانیشان از شهریان و تاجیکان جدا و متفاوت بود ساختار شهرها و زندگانی مردم شهر نشین را در هم ریختند آداب و رسوم زبان و جهان بینی آنان را دگرگون کردند و مردم اینها بر اثر تعصب سختی که در نژاد و همخونی داشتند جز از سران خود از هیچ کس دیگر فرمان نمی بردند....در این دوره پر مصائب چون اداره کشور و جنگ و صلح و کارهای درباری به دست ترکمانها و تکلوها اوستاجلوها شاملوها و بسیاری لوهای دیگر بناچار مجالی برای اظهار وجود مردم بومی و تاجیکان باز نمی داند. به طور کلی دخالت در سیاسیت و سپاهیگری و شمشیر زنی و سواری و پوشیدن جنگ افزار برای تاجیکان و غیر ترکها غدغن بود. اجازه نمی دادند یک تاجیک یا ایرانی حمل اسلحه کند. اینها را ما فراموش کرده ایم. دولت صفوی چون از آغاز کار خود با دست این طایفه و ایلهای ترک نژاد مهاجر بنیان یافته بود در همه حال و در لشکرکشیها و جنگها بویژه در نبرد با دولت نیرومندی چون عثمانی که دارای ارتش منظم و تعلیم دیده و تربیت یافته با جنگ افزارهای نوین و گرم بود به علت نداشتن ارتش منظم دائمی همواره دست به دامن این ایلها و عشیره ها می شد و بناچار می کوشید از هر راه که باشد دل سران ایلها را به دست آورده و امتیازهای فراوانی به آنها بدهد و اگر هم نمی خواستند جز این نمی توانستند. در این وضع و حال اگر شهریار صفوی جوان دلیر و توانایی همچون شاه اسماعیل بود این ایلها همه همدست و یکدل بودند و در پیروی از فرمان مرشد کامل یعنی پادشاه صفوی سر از پا نمی شناختند ولی اگر پادشاه مردی بی عرضه کم سال و ناتوان مانند سلطان محمد خدابنده نابینا بود شاه بازیچه دست سران این ایلها می شد و گاه ترکمانهای تکلو و شاملو و غیره اداره کشور را در دست خود گرفته و با بی اعتنایی به شاه و بی پروایی به مردم هرچه دلخواهشان بود انجام می دادند. و هرگاه یکی از اینها بر مزاج شاه و دربار چیره در می آمد و مسلط می شد ایلهای رقیب به مخالفت و رقابت و دشمنی و ستیزه جویی بر می خواستند و به بهانه های گوناگون کشاکش راه انداخته و کار را به جنگ و پیکار می کشاندند. این مشت مردم بیگانه که از جاهای دور دست در پی گوسفندان و استران خود بدین سرزمین راه یافته و به زور شمشیر و زورگویی بر مردم خیمه زده بودند هیچ گونه دلبستگی به این آب و خاک و مردم و تاریخ و فرهنگ و افتخارات اینجا نداشتند....

خطر جدی و ژرف نفوذ ترکمانهای قزلباش را در دوره صفوی تنها یک بانوی دلیر و هوشمند تاجیک و مازندرانی دریافته بود که متاسفانه جان خود را بر سر این کار و دریافت خود گذاشت و آن ملکه سلطان محمد خدابنده مادر شاه عباس به نام خیر النسا بیگم بود. این بانو مطلب مفصل است با قزلباش ها ضدیت می کرد و می خواست دوباره تاجیکان را بر سر کار آورد ولی اینها توطئه کردند و بالاخره ریختند در قصرش گلویش را فشردند و او را کشتند او گفت: اگر این بی ادبی از سوی قزلباش ها سر می زند هیچ مانعی ندارد من اول به خدا می سپارم خون خودم را و بعد چهار شاهزاده پسر دارم آنها حتما تقاص من را خواهند گرفت که شاه عباس بر همان منظور و همان وصیت مادرش بود که ـــ البته اول ضعیف بود و هیچ اقدامی نکرد ــ بعد که قوی شد دست قزلباش ها را از حکومت و دولت کوتاه کرد و عده ای به نام شاهسون را روی کار آورد. از داستان این بانو یا شیرزن می گذرم که شوهرش را هم به نام شیخ سلمان یا میرزا سلمان که او هم مازندرانی بود و در این کارها با خیرالنسا مشارکت داشت او را هم تمام اموالش را تاراج کردند و سوزاندند و خودش را کشتند.در این مورد در تاریخ صفویه مطالب زیادی و داستانهای شیرینی هست. آنچه در اینجا برای مثال یاد کردم نمونه ای بود از کشاکشهای آشکار و نهان قزلباش ها با بومیان کشور که به زور شمشیر و فتنه بر آنان چیره شده بودند تازه این حال و رفتار با همسر پادشاه و وزیر دولت بود خود آشکار است که با مردم خرده پا و شهری و روستایی چه رفتاری داشتند.

به هر حال در این سالهای شوم و سیاه تاریخ آذربایگان و تبریز بود که عنصر ایرانی این سرزمین بکلی دستش از حکومت و فرمانروایی و کشورداری و سپاهیگری کوتاه شد و قدرت و حکومت و سیاست و اداره کشور به دست سران ایلهای قزلباش و تیره های ترکمان ترک زبان افتاد که بر سر چاییدن و غارت هست و نیست مردم و به یغما بردن دسترنج و دارایی آنان با یکدیگر به رقابت و پیکار برخاسته بودند....و چون در آن زمانهای پرشور و شر بیشتر کارهای حکومتی و لشکری و اردو با زبان ترکی انجام می یافت مردم به ناچار این زبان را فرا گرفتند و زبان خودشان یعنی آذری که یکی از شاخه های زبان ایرانی است و یکی از کهن ترین زبانهای که مردم آذربایگان بدان سخن می گفتند رفته رفته ناتوان گردید....یکی از عوامل و جنبه های مهم و بسیار موثری که متاسفانه به آن کم توجه شده است ولی در پیشرفت و فراموش شدن زبان آذری و رواج ترکی در آذربایگان بسیار موثر و کارگر بوده مسئله تحمیل مذهب و تعصب ورزی ها در این خصوص بود.... از عوامل دیگر جنگهای عثمانی است که باز از آنها صرف نظر می کنیم. چون این جنگها خیلی طولانی بود و بارها و بارها لشکرکشیها منجر به این شد که لشکر عثمانی و سلاطین عثمانی داخل تبریز ششدند و آخرین بار ۲۰ سال در تبریز ماندند و همه اینها به ضرر زبان آذری تمام شد. بعد از ۲۰ سال بود که شاه عباس آنها را از تبریز بیرون کرد. دوباره تبریز پر و خالی شده است: یک بار تمام تبریزیهایی که دستشان به دهنشان می رسید به قزوین مهاجرت کردند و یک بار به اصفهان. می دانید که در تبریز محله ای است به نام محله تبریزها که صائب تبریزی هم از همان محله است.. در واقع تمام تبریزیهای متعین از تبریز مهاجرت کردند و هیچ وقت هم باز نگشتند بنابراین باید دانست که آذربایگانی ها ترک نیستند و من از همه دوستان خانمها و آقایان خواهش می کنم که رعایت این نکته را بفرمایید. به آذربایگانی ها و تبریزیان ترک نگویند. ترک ها در ترکیه اند. ترک زبان بله اما ترکها در آنجا هستند ما ترک نیستیم. نژادمان تغییر نکرده است. بر اثر این عوامل زبانمان تغییر کرده است. کلمه ترک را مطلقا به کار نبرید. آذربایگانی ها ترک نیستند بلکه ایرانیان ترک زبانند و اگر زبان آنان بر اثر پیشامدهای تاریخی و اجتماعی ترکی شده است هیچ مدخلیتی در ملیت و نژاد آنان ندارد. حال اگر کسان کج فکری از مردم اردبیل یا تبریز یا از بازمانده های جرثومه های فساد و خشونت در ارسباران و غیره شباهتی از حیث قیافه یا صورت و سیرت خود با این اغزها و ترکمانها می بینند یا اعمال و کردارشان را با اعمال و کردار آنان یکسان می دانند و مردم آذربایگان را از زمان کوروش و داریوش ترک می شمارند ـــ نوشته اند این را ـــ و می خواهند ملیت و فرهنگ و تمدن کهنسال و غنی این سرزمین را به دم اسبان آن کوچ نشینان بیابان گرد و بی فرهنگ ببندند ما را با آنان سخنی نیست. مختارند ولی حق ندارند برای کل مردم آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین کنند و برای آنان تاریخ جعل کنند و ادبیات و زبان پدید آورند و با پاشیدن خاک در چشمها و سوءاستفاده از نا آگاهیهای مردم از سرگذشتها و پیشامدهای تاریخی و اجتماعی شان بخواهند دریافتهای ناقص و مغرضانه خود را بر مردم آذربایگان تحمیل کنند. چنانکه روشن شد بی گمان زبان تحمیلی ترکی در آذربایگان بیشتز از ۴۰۰ سال سابقه ندارد. بنده این را می گویم و از عهده اش هم بر می آیم. و مردم آنجا باید بکوشند این زبان عاریتی را از خود دور سازند و جز به زبان فارسی و ایرانی سخن نگویند. از این اینکه حوصله به خرج دادید و سخنان طولانی بنده را گوش دادید متشکرم....

تصویری از احمد کسروی

زبان کنونی آذربایجان

 شادروان علی دهقان

شادروان علی دهقان(۱۲۸۹ ارومیه ــ ۱۳۸۱ تهران) از فرهنگیان قدیمی ایران بود که سالهای دراز را به معلمی و تصدی سمت های اداری و مدیریتی در آذربایجان سپری کرد.مرحوم دهقان اهل پژوهش و نویسندگی بود و علاوه بر چند کتاب مقالاتی متعدد در روزنامه های کشور منتشر کرد. از جمله حوزه های مورد علاقه این ایران دوست بزرگ از دست رفته تحقیق درباره تاریخ ورود ترکان به آن خطه و وضعیت زبان ترکی در آذربایجان بود. مقاله زیر از رساله نسبتا مفصل مرحوم دهقان تحت عنوان "زبان کنونی آذربایجان" نوشته و نقل شده است:

تحقیق و بررسی ملیت ساکنان آذربایجان که آیا ایرانی بوده اند یا اینکه از نژاد دیگر هستند و ایرانی بودن بر آنها تحمیل شده است و مهمتر از آن تحقیق در زبان کنونی آذربایجانیان بخصوص در این دوران که افراد تندرو در ترکیه و معدودی طرفدارانشان در آذربایجان آن منطقه را قسمتی از ترکستان بزرگ قلمداد می کنند که از مرز چین در شرق تا دریای مدیترانه در غرب کشیده شده است و زبان آنها نیز جزو لهجه های مختلف زبان ترکی می دانند از ضروریات است تا نسل جوان کشور تحت تاثیر سیاست های مختلف قرار نگیرند. جهت روشن شدن مطلب در این رساله نظریات مختلف محققان و دانشمندان را تا حدی که در دسترس نگارنده بوده و معلومات بسیار کم و ناقص نویسنده اجازه می دهد نقل و از آنها نتیجه گیری می نماید.

اوغوزها

دکتر جواد هیئت(( دکتر جواد هیئت از اهالی شهر تبریز و پسر مرحوم میرزا علی هیئت است که در دوران پهلوی از رجال بود که به وزارت هم رسید و امور عمده دادگستری را عهده دار بود. دکتر جواد تحصیلات پزشکی را در ایران و ترکیه و فرانسه انجام داده و دوره تخصصی جراحی را طی کرده و جراح معروف قلب است وی علاوه بر رشته تخصصی خود در زبان ترکی نیز تحقیقات و تالیفاتی دارد و پس از انقلاب مجله وارلیق را به زبان آذربایجانی تاسیس نموده است)) در کتاب خویش (سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی) که تحقیقات عمده ای در زبان و لهجه ترکی نموده است زبان آذربایجان و ساکنان ترکیه را اوغوز( اوغوزها اجداد ترکان آسیای صغیر و آذربایجان و عراق و ترکمن ها و مهمترین قبیله ترکها بوده که قبل از اینکه مسلمان گردند در شمال ترکستان زندگی می کردند.آنها بعد از پذیرش اسلام با تشکیل یکی از بزرگترین امپراتوریها مثل سلاجقه و عثمانی نقش مهمی در تاریخ ایفا کردند.) می نویسد در اینجا اشاره مختصری به آن می کنیم:اوغوزها که در متن عربی آن را غوز نامیده اند اجداد ترکان آسیای صغیر و آذربایجان و ترکمنها را تشکیل می دهند و مهمترین اقوام ترک هستند. قبل از آنکه اسلام بیاورند در شمال ترکستان زندگی می کردند..دکتر جواد هیئت می نویسد:

ترکی آذربایجانی هم مانند ترکی ترکیه و ترکمنی شاخه ای از ترکی اوغوز است و علاوه بر آذربایجانی در بسیاری از مناطق ترک نشین ایران و عراق و آناطولی شرقی(قارص ــ اردهان ــ وان ــ ایندیر) بدین زبان تکلم می کنند. این زبان مانند هر زبان دیگر دارای چندگویش محاوره ای و یک زبان ادبی است که شکل عالی زبان عمومی آذربایجان است و موضوع بررسی زبان ترکی آذربایجانی را تشکیل می دهد. زبان ادبی ترکی آذربایجانی دارای دو شاخه کتبی و شفاهی است که اولی ادبیات کلاسیک و دومی ادبیات شفاهی آن را تشکیل می دهد. ترکی آذربایجانی یکباره به وجود نیامده بلکه در طول قرنها از اختلاط و آمیزش لهجه های اقوام مختلف مخصوصا اوغوز و قبچاق تشکیل شده و به شکل زبان واحد مردم آذربایجان درآمده است. در تشکیل این زبان غیر از لهجه های ترکی(اوغوز ــ قبچاق ــ ترکی شرفی) تا حدودی زبان مغولی و زبان تاتی یا بومی نیز دخالت داشته و در مورد تشکیل زبان ترکی آذربایجان به صورت زبان واحد عموم مردم آذربایجان نظرات دانشمندان کمی متفاوت است. اغلب مولفین غربی معتقدند این زبان بعد از آمدن ترکان سلجوقی یعنی از قرن ۱۱ میلادی زبان اکثریت مردم را تشکیل داده و پس از استیلای مغول و مهاجرتهای تازه ترکان در زمان ایلخانیان در قرن ۱۲ میلادی به شکل زبان عامه مردم این سامان درآمده است. در صورتی که مولفین شوروی معتقدند در بین قرنهای ۷ ــ ۱۰ این زبان شکل زبان عمومی واحد را پیدا کرده و از آن پس هم به سیر تکاملی خود ادامه داده است. قدر مسلم این است که تاریخ زبان ترکی در آذربایجان با تاریخ مهاجرت اقوام ترک به این منطقه ارتباط مستقیم دارد

نظر علامه دهخدا

پس ازآنکه نظر دکتر جواد هیئت را در مورد زبان رایج در آذربایجان نقل نمودیم در اینجا نوشته استاد علامه علی اکبر دهخدا را نیز در این مورد نقل می کنیم دهخدا می نویسد:

چون مسئله تحقیق در زبان آذربایجان تاکنون محل احتیاج عمومی نبوده است بالطبیعه کسی تا به حال به صرافت آن نیفتاده و زحمت تتبع و تفتیش در کتب را در این باب به خود نداده است و این فقره یعنی فارسی بودن زبان آذربایجان که در عهد خود الی قرن هفتم هجری از بدیهیات بوده است(همانطور که فارسی بودن زبان اهل فارس امروزه مثلا برای ما از بدیهیات است) و کسی به فکر اثبات آن معاصرین یا برای آیندگان نمی افتد. کم کم پس از ظهور تدریجی زبان ترکی در آن مملکت به واسطه و بعد عهد و مادی مدت و تناسی اختلاف ستیزه اسلاف را و کساد بازار علم و ادب امروزه از نظریات شده است که سهل است در این اواخر همسایگان جاهل یا متجاهل ها برای پیشرفت پاره ای اغراض معلومه الحال خود از جهل عمومی معاصرین استفاده نموده بدون خجالت بدون مزاح ادعا می کنند که زبان اهالی آذربایجان از اقدم ازمنه تاریخی الی یومنا هذا همواره ترکی بوده است.

زبان اهالی آذربایجان در قبل از اسلام

علامه دهخدا قزوینی در مورد زبان آذربایجان در قبل از اسلام استناد به قول مستشرق شهیر آلمانی استاد مارکوات(DR.J.Marquart ) می کند و می نویسد:

دیگر اینکه مارکوات مستشرق شهیر آلمانی در کتاب ایرانشهر صفحه ۱۲۳ می گوید که اصل زبان حقیقی پهلوی عبارت بوده است از زبان آذربایجان که زبان کتبی اشکانیان بوده و چون مارکوات از فضلای مستشرق و از موثقین آنهاست و لابد بی ماخذ و بدون سخن نمی گوید و از آن طرف به شهادت عموم مولفین قدما از قبیل ابن المقفع(کتاب الفهرست صفحه ۱۳) و حمزه اصفهانی(معجم البلدان در فهلو) و خوارزمی(در مفاتیح صفحه ۱۱۶ و ۱۱۷ ) زبان اهل آذربایجان پهلوی بوده است.پس از مجموع شهادتات قریب به یقین بلکه یقین حاصل می شود که آذری یکی از نزدیکترین لهجه های متکثره زبان فارسی (اگر نگوییم نزدیکترین همه آنها)بوده است...

اوستا

سید احمد کسروی در مورد زبان آذربایجان در قبل از اسلام به کتاب مذهبی زرتشتیان ((اوستا)) اشاره کرده و چنین نوشته است:((درباره زبان آذربایجان نیز گذشته از چیزهای دیگر یک نمونه بسیار نیکی از زبان آنجا در آغاز تاریخ آنجا در دست است و آن اوستا می باشد. زیرا زرتشت را چنانچه نوشته اند برخاسته از آذربایجان بوده و از سوی زبان اوستا خود می رساند که در شمال سروده شده است)) وی در جای دیگر رساله خود می نویسد:

...از این روست که ما میدانیم اوستا به زبان شمال است زیرا چون می سنجیم نشانه های شمالی در آن می بینیم. ار آن سوی همیشه زرتشت را از مردم شمال شمرده اند و بیشتر او را برخاسته از آذربایجان دانسته اند. از این روی می توان اوستا را نخستین نمونه از زبان آذربایجان پنداشت. باید بی گفتگو پذیرفت که نامهایی که بر روی رودها کوهها و آبادیها و مانند اینها گذارده شده از زبان مردمی است که نام ها را گزارده اند و اینها هرکدام معنایی در آن زبان داشته و همانا از روی آن معنا که نامش گردانیده اند.

آذربایجان

کسروی تحقیقاتی نیز در کلمه آذربایجان دارد که خلاصه ای از آن را اینجا نقل می کنیم:

این نام از زبان ایرانی آمده و خود دلیلی است که مردم دیرین آذربایجان جز از نژاد ایر( یا آر)نبوده اند.بعد کسروی شرحی در مورد آتورپات سرداری ایرانی که آذربایجان را از افتادن به دست یونانیان نگهداشت و از نام وی کلمه آذربایجان درست شده نوشته بعد اضافه می کند:اما معنی این نام چنانکه گفتیم آن از دو بهر پدید آمده: یکی ((آتورپات)) و دیگری ((گان)).آتورپات خود از دو بهر پیدا شده یکی از ((آتور)) و دیگری از ((پات)) پس می باید گفت نام از سه بهر پدید آمده: ۱)آتور ۲)پات ۳)گان. ما هریک را جداگانه باز می نماییم:

  1. آتور:این کلمه به معنی آتش و خود همانست که امروز ((آذر)) گفته می شود. باید دانست بسیاری از تاوهای زبان پهلوی در فارسی ذال گردیده و اینست که ذال در فارسی بسیار بوده تا پیش از زبان مغول آورده می شده لیکن سپس کم کم دال شده و جز در چند کلمه از آذر و گذشتن نمانده است.
  2. پات:معنی درست این کلمه را نمی دانم...
  3. گان:این کلمه در آخر نامهای آبادی بسیار آمده چنانکه در نامهای زنگان و ارزنگان و گرگان و بسیار مانند اینها و معنی آن نیز جا و سرزمین است...

بدین سان ((آتورپاتگان)) کنون ((آذربایگان)) یا ((آذربایجان)) گردیده و معنی آن نیز ((سرزمین آتورپات)) یا ((آتورپاتی)) است.

بعد از اسلام

در مورد پی بردن به ملیت و زبان اهالی آذربایجان در بعد از اسلام خوشبختانه مدارک و منابع زیادی در اختیار داریم.علما و دانشمندان و جغرافیدانان اسلامی در قرون مختلف به زبان و ملیت اهالی آذربایجان اشاره نموده و نوشتجاتی از آنان باقی مانده است که با مراجعه به آن مدارک موضوع روشن می گردد.

فتوح البلدان.مولف این کتاب بلاذری در باب فتح آذربایجان به وسیله اعراب می نویسد:((....و فی کلام اهل آذربیجون...))چون در اینجا به ترکی و غیره اشاره نمی کند و زبان آذربایجانیان را ((در کلام اهل آذربیجون)) می نویسد بدون تردید مقصود از کلام آنها زبان آذری اشاره شده است.

البلدان.علامه دهخدا در مورد زبان و اهالی آذربایجان می نویسد:در کتاب البلدان ابن واضح الیعقوبی که در حدود ۲۷۵ هجری تالیف شده است در یک موردی اصطلاح ((آذری)) را بر خود اهالی آذربایجان اطلاق کرده است نه به زبان ایشان. مثل اینکه آذری را مولف (البلدان) نام تیره یا شعبه ای از عنصر ایرانی می دانسته است و عین عبارت او این است:((اهالی شهرهای آذربایجان و بوکات ان امتزاجی هستند از ایرانیهای آذری و جاودانی قدیم..))

صوره الارض.ابن حوقل سیاح و جغراقیدان عرب که در سال ۳۳۱ هجری قمری برای سیاحت و تجارت و تحقیق در احوال ملل اسلامی از بغداد بیرون آمد در کتاب خود به نام صوره الارض در دوجا از زبان اهالی آذربایجان اسم برده در یک جا می نویسد:((زبان مردم آذربایجان و بیشتر از مردم ارمنیه فارسی است و عربی نیز میانشان رواج دارد و از بازرگانان و صاحبان املاک کمتر کسی است که به فارسی سخن می گوید و عربی را نفهمد و بدین زبان فصیح تکلم نکند.)) و در جای دیگر می نویسد:

کوههای ارمنیه از سوی حارث و حویرت به کوههای اهر و ورزقان می پیوندد و از آنجا گذشته در شمال تفلیس می رسد و در آنجا کوه قبق(قفقاز) که در مقابل سیاه کویه است بدان می پیوندد و این کوهی بس بزرگ است و گویند مردم آنجا به سیصد و اند تکلم می کنند و من این را نمی پذیرفتم تا آنکه کوه سبلان واقع در اردبیل را که قرای متعدد دارد دیدم که هر قریه ای به زبان خاص جز زبان فارسی و آذری سخن نمی گفتند.

از این نوشته ابن حوقل معلوم می شود که زبان اهالی بطور کلی در آذربایجان فارسی و آذری بوده و در قرای اطراف کوه سبلان اهالی دهات به زبنهای دیگر سخن می گفته اند....

مسعودی

یکی از دانشمندان و مورخان معروف اواخر قرن ۳ و اوایل قرن ۴ هجری قمری علی ابن حسین معروف به مسعودی در کتاب معروف خویش به نام البنیه و الاشراف در ذکر ولایات مختلف ایران مثل ماهات ((عراقین)) و آذربایجان و طبرستان و خراسان و سیستان و کرمان و خوزستان و مسقط و شابران و گرگان و فارس و غیره می گوید که زبان مردم این بلاد همه یکی است و فقط لغات آنها با یکدیگر فرق دارد.تمام این نقاط یک کشور بوده و یک پادشاه دارند و یک زبان که به نیم زبانهای مختلف در نقاط مختلف تقسیم می شده مثل پهلوی آذری و مانند اینها.

مقدسی

ابو عبدالله بشاری مقدسی یکی از جهانگردان و دانشمندان قرن چهارم هجری قمری در کتاب احسن التقاسیم کشور ایران را به هشت بخش تقسیم می کند که یکی از بخشها هم اذربایجان می باشد و می نویسد:((زبان مردم این هشت اقلیم اعجمی است جز آنکه برخی از آنها دری و برخی منغلقه هستند و همگی را فارسی نامند)) این دانشمند وقتی از آذربایجان سخن می راند چنین می گوید:(( زبانشان خوب نیست و در ارمنستان به ارمنی و در اران به ارانی سخن گویند فارسیشان را توان فهمید در پاره ای حرفها به زبان خراسانی ماننده و نزدیک است.

یاقوت حموی

یاقوت حموی از ادبا و سیاحان اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری قمری در تالیف نفیس خویش به نام معجم الادبا به گفتگوی خطیب تبریزی با یکی از همشهریانش به زبان آذری در سر ابوالعلا معری اشاره می کند که خلاصه آن چنین است:

خطیب تبریزی که ۲ سال از همشهریانش کسی را ندیده بود در مسجدی که پای ابوالعلا معری نشسته بود یکی از تبریزیان که همسایه خطیب بوده وارد مسجد می شود که نماز بخواند.خطیب می گوید دو سال از همشهریان خود را ندیده ام حالا همسایه مان در تبریز برای نماز خواندن وارد مسجد گردیده.ابوالعلا درس را قطع کرده می گوید پاشو با وی حرف بزن خطیب جواب می دهد بماند تا بعد از خاتمه درس. ابوالعلا می گوید نه من منتظر تو خواهم ماند. خطیب می رود و با همسایهشان به لسان آذریه حرف می زند. پس از مراجعت استاد از خطیب تبریزی می پرسد به چه زبانی حرف می زدید؟ جواب می دهد به زبان اهل آذربایجان.ابوالعلا می گوید من زبان شما را نفهمیدم ولی آنچه را شما گفتید شنیدم و حفظ کردم و تمام حرفهای آنها را تکرار می کند خطیب می گوید همسایه من تعجب کرد از اینکه او چطور حرفی را نفهمیده حفظ کرده است.

از این نوشته یاقوت معلوم می شود در اوایل قرن هفتم هجری قمری زبان آذری در آذربایجان رایج بوده و مردم با آن زبان حرف می زده اند.

آذری وارانی

کسروی تبریزی پس از آوردن نوشته های مورخین در مورد زبان آذری از یاقوت حموی نیز مطلب زیر را نقل می کند که یاقوت در مورد زبان آذربایجان می نویسد:((نیم زبانی دارند که آذریه نامیده شود و کسی جز از خودشان نفهمد.))همچنین ادامه می دهد:

از این نوشته ها که از دانشمندان شناخته شده جغرافیا و تاریخ سده های پیشین تاریخ هجری آوردیم نیک روشن است که در آن زمانها زبان یا نیم زبانی که در آذربایجان سخن گفته می شد شاخه ای از فارسی بوده و آن آذری می نامیده اند(چنانچه نیم زبانی را که در آران روان بود ارانی می خوانده اند) و در آن زبانها سر نشانی از زبان ترکی در آذربایگان(همچنان در آران) پدیدار نبوده است.

اران یا آران که کسروی از آن نام می برد در ازمنه قدیم منطقه ای از قفقاز را می گفتند که امروز ((آذربایجان قفقاز)) نامیده می شود موغان(مغان) هم جز آن بوده که از روی اغراض سیاسی اسم آن را آذربایجان گذاشته اند.((در پایان جنگ جهانی اول(۱۸ ــ۱۹۱۴ ) در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه ابتدا نیروهای عثمانی وارد منطقه قفقاز شدند و آنجا را اشغال کردند و از سو نیت که زبان اهالی آن منطقه ترکی است اسم آن را ((آذربایجان)) گذاشتند تا روزی آذربایجان ایران را تصاحب نمایند(پان ترکیسم) بعد که نیروهای ژنرال دنستر ویل انگلیسی از راه بندر پهلوی(انزلی) وارد قفقاز شدند همان نام آذربایجان را پذیرفتند.بعد هم بالشویکهای روسیه آنجا را اشغال کردند آنها هم از روی سو نیت آن نام گذاری غلط را تایید کردند در حالی که هیچ موقع اسم آنجا آذربایجان نبود))

زبان کنونی آذربایجان(قسمت دوم و پایانی)

دیدیم که قبل از اسلام و در قرون اولیه اسلامی حتی تا قرن هفتم هجری قمری از ترکی در آذربایجان اثری نبود و زبان مردم زبان یا نیم زبان آذری منشعب از فارسی بوده است حالا می رسیم به اینکه از چه زمانی زبان ترکی در آذربایجان رواج یافته و تا حدی پیشرفت کرده که زبان مردم را تحت تاثیر قرار داده و آن را به شکل امروزی در آورده است.اگر ما در قسمت اول یعنی زبان آذربایجان در قبل از اسلام و قرون اولیه اسلامی به بررسی تحقیق و جستجو در متون تواریخ و سیاحت نامه مورخان و جغرافیدانان اسلامی احتیاج داشتیم در قسمت دوم یعنی بررسی زبان کنونی آذربایجان و نفوذ ترکی در آن خوشبختانه این بررسی و تحقیق را عده ای از نویسندگان انجام دادند و نوشتجات آنها مورد استفاده و استنداد قرار می گیرد. همان طور که علامه علی اکبر دهخدای قزوینی نوشته است اگرچه((مسئله تحقیق و تتبع را در آن خصوص به خود راه نداده بوده)) پس از شروع نغمه های شوم ترک بودن آذربایجانیان و ترکی بودن زبان آنها از قرون اولیه تاکنون و بخصوص پس از حوادث یکساله آذر ۱۳۲۴ تا آذر ۱۳۲۵ و حکومت پیشه وری در آذربایجان تحقیق و تتبع و جستجو در این مورد ادامه و توسعه یافت و عده ای از اساتید و دانشجویان تبریز ریشه اصلی ملت آذربایجان و زبان آنها و نفوذ ترکها در آن استان را مورد بررسی قرار دادند و چند تن از آنان نیز موفق شدند نتیجه تحقیقات خود را به صورت کتب و رسالاتی چاپ و منتشر نمایند. آنان در حیقیت راهی را که ابتدا سید احمد کسروی آغاز کرده بود ادامه دادند. از تحقیقات و تتبعات آنان و سایر فضلای آذربایجان چند نمونه در اینجا اشاره می کنیم:

  1. زبان کنونی آذربایجان تالیف استاد دکتر ماهیار نوابی استاد دانشگاه ادبیات تبریز
  2. تاتی و هرزنی دو لهجه از زبان باستان آذربایجان تالیف مرحوم عبدالعلی کارنک
  3. خلخالی یک لهجه از زبان آذری تالیف عبدالعلی کارنک
  4. گویش گلین قیه در لهجه هرزنی یا هرزندی تالیف یحیی ذکاء از دانشمندان آذربایجان
  5. گویش آذری پژوهشی از رحیم رضازاده ملک

تعبیرات و اصطلاحات و امثال مشترک فارسی و آذربایجانی تالیف هوشنگ ارژنگی دانشجوی دانشگاه ادبیات تبریز با مقدمه ای از دکتر منوچهر مرتضوی استاد آن دانشگاه.مقالات آقایان دکتر منوچهر مرتضوی ادیب طوسی سایر استادان دانشگاه ادبیات تبریز. مقالات دکتر احسان یارشاطر تحت عنوان ((زبان و لهجه های ایرانی)) در مجله دانشکده ادبیات تهران و مقاله فاضلانه عباس اقبال آشتیانی در مجله یادگار و کتب و مقالات زیاد که اشاره بر تمام آنها از حوصله این نوشتار خارج است...

زبان کنونی آذربایجان:

دومرگان در مورد زبان کنونی آذربایجان چنین می نویسد: زبان آذربایجان با ترک عثمانی تفاوت های بسیاری در تلفظ دارد.اما قوانین دستوری در هر دو یکی است. در حالی که در تکلم قسطنطنیه ع.غ.ح.خ.ه به زحمت حس می شوند برعکس در آذربایجان این حروف سخت ترین اصوات را دارند.علاقه و تمایل ترکهای تبریز بر آن است که حروف حنجری حتی بعضی ساکنهای نرم را با دادن صدای قوی تلفظ نمایند.افعالی به صورت مصدری در ترکی عثمانی به ق یا به ک در آذربایجان جز یک حرف آخری غ سختی ندارند . دستور و گرامر تبریز هرچند که همان گرامر ترکی و عثمانی است خیلی ساده شده است. همچنین لغات جرح و تعدیل و تغیرات مهمی یافته اند. بسیاری از لغات جغتایی که در ترکیه از بین رفته اند در ایران بازیافت می شوند. در حالی که لغات ایرانی در لهجه آذربایجانی زیاد می باشند لغات عربی در تبریز کم شمارتر از قسطنطنیه است. ترکی آذربایجانی به اصطلاح تشکیل حد فاصل بین لهجه ترکمنی و زبان ادبی عثمانی است. با وجود این تفاوت آنها آنقدر مهم نیست که کسی که به یکی از این زبانها تکلم می کند نتواند به سرعت دوتای دیگر را بیاموزد.

در مورد اظهار نظر دومرگان درباره زبان آذربایجان کنونی من نمی دانم ایشان چقدر صلاحیت این کار را دارند.آنچه مسلم است زبانی که اکنون در آذربایجان رایج است و در شهرهای مختلف لهجه های مختلف آن مورد تکلم اهالی است از حیث لغات بیشتر از همه از زبان فارسی متاثر است.هوشنگ ارژنگی از دانشجویان دانشگاه تبریز تحت نظر دو تن از اساتید خود آقایان دکتر نوابی و دکتر مرتضوی رساله ای تهیه کرده است که تحت عنوان تعبیرات و اصطلاحات و امثال مشترک فارسی و آذربایجانی به چاپ رسانیده.در این رساله مولف متجاوز از یکهزار تعبیرات و اصطلاحات و لغات و امثال زبان فارسی را که در زبان آذربایجانی مصطلح است و رواج دارد جمع آوری نموده است. دکتر منوچهر مرتضوی استاد دانشگاه ادبیات تبریز در مقدمه این کتاب تشبیه زیبایی دارد که حیفم آمد آن را اینجا نقل نکنم وی می نویسد:((اگر زبان کنونی آذربایجان را به منزله انسانی تصور کنیم که استخوان بندی و ترکیب و شکل و اعضایش ترکی باشند رگ و پی و خون و گوشت و بالاتر از همه روحش ایرانی و آذری است.)) این استاد در مقدمه همین کتاب می نویسد:

در زبان کنونی آذربایجان واژه های آذری و فارسی(به طور کلی ایرانی)فراوان است و تقریبا همه نامهای پیش ها و اصطلاحات کشاورزی و دامداری و خانه داری و صدی هشتاد اعلام جغرافیایی و اسامی امکنه آذربایجان ایرانی و فارسی می باشد و لغات ترکی زبان آذربایجان بیش از سی درصد مجموع لغات این زبان را شامل نیست.

تحقیقات دکتر ماهیار نوابی:

از چند سال قبل حتی از زمان جوانی در صدد بودم لغات و اصطلاحات و تعبیرات زبان فارسی را که در لهجه آذری امروزی آذربایجان متداول و معمول است و آنها را نه فقط علما و دانشمندان و شعرا و نویسندگان در نوشته ها و گفتارهی خویش به کار می برند. بلکه حتی افراد عامی و بی سواد آذربایجانی نیز در مکالمات روزانه آنها به زبان می آورند جمع آوری نمایم. و در این راه پیش رفته و صفحاتی چند را تحت عناوین مختلفی نظیر آلات و ادواتی که در نوشتن و خواندن به کار می رود یا ابزارهای کشاورزی یا لوازم منزل و امثال اینها سیاه کرده و در هر موضوعی صدها لغت و اصطلاح و تعبیرات مختلف را نوشته و با مرور زمان در صدد تکمیل این نوشته ها بودم ولی اخیرا از این کار کاملا منصرف شده ام. علت انصراف من نه از این جهت است که این کار را بیهوده و بی ثمر دانستم بلکه با علاقه کاملی که به ادامه مطالعات خود داشتم مقاله و تحقیقات استاد دانشمند و محقق فاضل دکتر ماهیار نوابی به دستم رسید. با خواندن تحقیقات فاضلانه ایشان که با حوصله و شکیبایی غیر قابل تصوری بیش از ۳ هزار لغت فارسی را که در زبان آذری کنونی یا به قول ایشان ((زبان کنونی آذربایجان)) معمول و مصطلح خاص و عام است جمع آوری نموده اند و تحقیقات فاضلانه در این مورد انجام داده اند که تا کنون سابقه نداشته است. بنابراین کوشش خود را در این راه غیر ضروری تشخیص داده و دفتر خویش را بسته و کنار گذاشتم اکنون شمه ای از تحقیقات ایشان نقل می شود:

رواج مذهب اسلام و برابر شدن پیروان آن از هر نژاد و ملت دهقان و ترک و تازی راه را برای ورود ترکان به ایران گشود. ترکان مغولان را در پی داشتند و هر دوان در سراسر خاک ایران پراکنده شدند و بعضی به امیری و پادشاهی رسیدند. اینان هر چه در ایران توانستند کردند. شهرها بویژه شهرهای خراسان را ویران کردند مردم بسیاری از زن و مرد و خردسال و سالخورده را بکشتند گنجینه ها را به تاراج بردند خاندانهای شریف و کهن را یک سره نابود کردند ولی در مقابل فرهنگ و ادب ایرانی زانوی ارادت به زمین زدند و سر تسلیم فرود آوردند...از جانب پادشاهان ترک نژاد ایران پیش از مغول هیچ گونه تشویقی از زبان ترکی نه در آذربایجان و نه در هیچ یک از نقاط دیگر نشده است بلکه برعکس بواسطه دادن صلات زیاد به شاعران و تشویق آنان چه از طرف غزنویان و چه از طرف سلجوقیان و سایرین چه در خراسان و خوارزم و چه در آذربایجان شعر و ادب فارسی به اوج خود رسید. دربار محمود غزنوی به تقلید دربار سامانی از بزرگترین پشتیبانان شعر و ادب بود جانشینان ثمود هم دست کمی از او نداشتند سلجوقیان نیز در همان جا پیروی از این روش می کردند و دربار آنان با شاعران بزرگ و وزیر دانشمندی چون خواجه نظام الملک آراسته بود.آذربایجان هم در همین هنگام حال سایر نقاط کشور را داشت و نباید تصور کرد که اقامت چند قبیله ترکان در این ناحیه تاثیری در زبان اهالی کرده است چه در تمام ایران حالا بدین گونه بوده است و تازه واردان به تدریج در اهالی که فرهنگ عالیتری داشتند مستهلک شده اند. شاهان و. امیران و اعیان ترک نژاد این گوشه از کشور نیز از مشوقین ادبیات پارسی بشمارند. اگر زبان شاعران و ممدوح یا مردم یا خوشامد خویشتن را به ترکی گفته باشند. در صورتی که چنین نیست و شاعران بزرگی که در این ناحیه پیدا شده اند چون قطران تبریزی و خاقانی و فلکی شروانی و محیرالدین بیلقانی و نظامی گنجوی و همام تبریزی همه به فارسی شعر سروده اند.بعد دکتر ماهیار نوابی اشاره به اقامت ممتد مغولان در آذربایجان که مراغه را پایتخت خویش قرار داده بودند کرده و می نویسد:((مغولان هیچ گونه تشویقی از ترویج زبان خویش در ایران نکرده اند بلکه خود مشوق زبان پارسی بوده اند.))

در مورد مغولان ماهیار نوابی می نویسد:((اگر مغولان زبان خود را در آذربایجان ترویج می کردند لااقل آثار آن در مراغه پایتختشان نمودار می شد. در حالی که حمدالله مستوفی در نزهت القلوب که آن را به سال ۷۴۰ یعنی تقریبا در نیمه قرن هشتم پرداخته است در مورد مزاغه(مراغه می نویسد:"مردم سفید چهره و ترک وش(=ترک آسا در زیبایی) می باشند و بیشتر بر مذهب حنفی می باشند و زبانشان پهلوی معرب است.") علت اینکه مستوفی در مراغه از ((پهلوی معرب)) سخن می گوید شاید این باشد که به جهت پایتخت بودن مراغه عده ای از دیوانیان که در دفترشان واژه های عربی زیاد بوده به مراغه روی آوردند در نتیجه لغات عربی وارد زبان پهلوی گردیده و آن را به تعبیر مستوفی ((پهلوی معرب)) نموده است.دکتر نوابی نیز مثل سایر محققان در مورد رواج ترکی در آذربایجان اشاره به شاه اسماعیل صفوی می کند که به علت مردان ترک زبانش زبان دربار وی ترکی گردیده و چون مردان شاه اسماعیل را مرشد و رهبر مذهبی خود می دانستند لذا زبان ترکی در آذربایجان رنگ مذهبی به خود گرفته بود. بعد هم قاجاریه که ولیعهدها در تبریز سکونت داشتند زبان دربارشان ترکی بوده و سهم آنها در ترویج ترکی در آذربایجان بیشتر از دیگران بوده است.

مشخصات زبان کنونی آذربایجان:

دکتر نوابی در رساله خویش به حق کلمه ترکی را حذف می کند و آن را زبانی معرفی می کند ((آمیخته از واژه های آذری فارسی و عربی و ترکی)) و در مورد این زبان می نویسد:((لغت های ترکی از ۲۰ تا ۳۰ درصد لغات این زبان را تشکیل می دهند و بیشتر عبارتند از افعال و روابط.)) راجع به دستور این زبان کتابهایی نوشته شده است و تکرار آن در حوصله این رساله نمی گنجد و نقد آن را رساله ای دیگر باید. واژه های عربی که در زبان عامیانه فارسی به کار می رود همه در این زبان معمول و قابل استعمال است. به کار بردن واژه ها و ترکیبات ادبی فارسی و عربی معمول در زبان فارسی در این زبان حد معینی ندارد. به سخن دیگر فراوان به کار بردن این لغات و ترکیبات به سبک و سیاق این زبان خللی وارد نمی سازد و همه جا به میزان سواد و سطح و فرهنگ مردم مختلف نسبت دارد و در زبان بازرگانان و مردم شهرها به ویژه دانشمندان این سرزمین بیشتر از دیگران یافت می شود. لغت های  دیوانی همه همانهاست که در زبان فارسی معمول است. بسیاری از لغات عامیانه فارسی و این زبان یکی است و اینها یا لغات مشترک میان زبان فارسی و آذری بوده یا مستقیما از فارسی گرفته شده است. پاره ای از لغتها که در زبان فارسی جز واژه های ادبی است و زبانزد مردم عامی نیست. در این زبان میان عامه رواج دارد و این خود استعمال آنها را  در زبان آذری به عنوان واژه های عادی و روزانه می رساند. به کار رفتن بسیاری از آنها در لهجه ((هرزنی)) نیز این نظر را تایید می کند.

اختلاف تلفظ و تغییرات حروف و آواها:

 دکتر نوابی اختلاف حروف و آواها(صداها) را در فارسی و آذربایجانی به تفصیل بررسی می کند مثل اینکه کلمه ((نبات)) فارسی را در آذربایجان ((نابات)) انبار را (آمبار)) و ارس را ((آراز)) می گویند. سپس به تفصیل کلمات فارسی را که در زبان کنونی آذربایجان موجود است با تقسیم بندی آنها مثل اثاث خانه گلها اسامی شهرها و کوه ها و رودخانه ها و غیره می آورد. بعد از این مقدمات به اصل مطلب می پردازد و به قول خودش سه هزار کلمه فارسی را که در زبان کنونی آذربایجان است به تفصیل و به ترتیب حروف الفبا می نویسد که از (( آ )) شروع می شود:

فارسی:    آباد     آبدارخانه   یونجه   یک دست   یکرنگ   یکدستی

آذربایجانی:آباد     آبدارخانا     یونجا    یی دست    ییرنگ    یی دستی

که این کلمات مشترک فارسی و آذربایجانی را در حدود سه هزار کلمه می نویسد و اضافه می کند:((( اگر وقت بیشتری در این کار صرف شود شاید شماره آنان به دو سه چندان برسد.))

نتیجه:

دکتر ماهیار نوابی در تحقیقات دامنه دار خویش لغات ترکی را در زبان آذربایجانی ۲۰ الی ۳۰ درصد برآورد کرده در نتیجه ۷۰ الی ۸۰ درصد لغات مستعمل در آذربایجان یا فارسی است یا عربی که در فارسی مصطلح است یا باقیمانده از لغات آذری قدیم که خود آن نیز وابسته به زبان فارسی بوده. بنابراین و در حقیقت این زبان را ((ترکی)) که متاسفانه اغلب امروزه رایج است نمی توان گفت زیرا ترکی زبان اهل ترکیه است و در آذربایجان آن زبان مفهوم همگان نیست و در ترکیه نیز زبان آذربایجانی همین وضع را دارد از این جهت زبان امروزی آذربایجان را ترکی گفتن درست نیست. از سوی دیگر آن را ((آذری)) نامیدن نیز اگر منظور از کلمه ((آذری)) زبان قدیم ((آذری)) باشد درست نیست زیرا کلمات و لغات آذری در این زبان اکثریت خود را به مرور زمان و در ارتباط با ملل دیگر از دست داده است و زبان آذربایجانیان امروز زبان آذری قدیم نیست. روشن است که با وجود اکثریت کلمات فارسی در آن که گفتیم ۷۰ تا ۸۰ درصد است این زبان را زبان فارسی هم نمی توان نامید زیرا دستور زبان مذکور با دستور زبان فارسی تباین دارد.پس بنابراین بهتر آن است که زبانی را که امروز در آذربایجان معمول است((زبان کنونی آذربایجان)) بنامیم که دکتر ماهیار نوابی هم به همین اشاره کرده است.

زبان و ملیت مردم آذربایجان از مکاتبات علامه محمد قزوینی با سید حسن تقی زاده:

... اینکه در تعلیقه ماقبل آخر خود قبول فرمودید که آذربایجان از قدیم مسکن ملل ترک نبوده مثل آناطولی خیلی اسباب مسرت شد و این یک قدم بزرگ است از سرکار (یا از جمعیت پان ترکیزم) به طرف حقیقت...حالا که قبول شد که آذربایجان مسکن ایرانیان بوده و فقط از عهد سلاجقه و مغول پای ترکان در آنجا باز شده و این حجر اساسی نهاده شد دیگر در فروع و تتفصیلات ثانویه آن اختلاف شدید نخواهد بود...

اینکه مرقوم داشته اید که مخلص ((مقصدم این بود که چنان خیال می کردم اهالی آذربایجان بطور مستثنی ایرانی الاصل و العرق بوده و هستند و فقط زبان بدون امتزاج نسل به آنها ساری شده یا عنصر خیلی کم تورانی بوده)) بنده هرگز چنین ادعایی ندارم که اهالی آذربایجان ((بطور شده یا عنصر خیلی کم تورانی بوده)) بنده هرگز چنین ادعایی نکردم که اهالی آذربایجان ((بطور مستثنی فقط زبان بدون امتزاج نسل)) به آنها جاری شده و هیچکس در عالم چنین ادعایی در هیچ قوم و ملتی نمی تواند بکند...زیرا که وقتی قومی بر قومی دیگر غلبه کردند..و کم کم زبانشان در مملکت مغلوب شیوع یافت کدام عاقل می تواند ادعا کند که نسل ایشان با هم امتزاج نخواهد کرد...

برگرفته از سایت قلمرو بهشت

۲۲ ربیع الاول ۱۳۳۰ = ۱۱ مارس ۱۹۱۲

از نامه های پاریس به کوشش ایرج افشار نشر قطره تهران ۱۳۸۴ صص ۴ـ۶

برگرفته از نشر و کتاب فرزان

خبری در مورد ریشه مشترک همه اقوام ایرانی با یکدیگر

آذري، زبان باستان (احمد كسروي)     

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 16:16 | پيوند پايا |
 ببینیم این آقای پاتر کیه:

نماد بارز ناسیونالیست انگلیسی چون اون زنیکه که تا دیروز تو رستوران کار می کرده فهمیده که چقدر تو دنیا کشور بی فرهنگ داریم( به غیر از ما) که این شرو و ورها را بنویس اونم با بار مزخرف که مثلا یک پسر بچه ۱۲ ساله دنیا را گذاشته سر کار با اون جادوش مثلا چه دلیلی داره که خانم رولینگ اجازه نده که بازیگر غیر انگلیسی بیاد و تو فیلمهای هری پاتر شرکت کند چون بازیگر حتما باید انگلیسی باشد تا یک وقت فرهنگ چپاولگرانه انگلیسی ازش چیزی کم نشه!!!

در همه این قسمتها انگلستان باید قهرمان بلامنازع باشد حالا اگر شد تو کووودیچ و اگر هم نشد.....

بله واقعا جای بسی تاسف است که کتابهایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب از مهدی آذریزدی یا قصه های رضا مرادی کرمانی اصلا حق چاپ پیدا می کنند!!! این کتاب ها جلوی کتاب پاتی از ارزش ادبی صفر قرار دارد مثلا در هر داستانشان شخصیت این داستان میره تو کار یکی از دخترای مدرسشون یا زیادی فضول!!!!

الان وقتی میری با یکی از طرفداراش حرف می زنی باست هزار تا ورد می خونه از ورد روشنایی چوب دستی تا ..... ولی اگر ازش بخوای از تاریخ ایران وافتخارات ایران کمی بهتان اطلاعات بده که هیچی بهتر که نپرسید!!!!

اما بیشتر از همه از این داستان هری پاتر همین پسره جعلق دانیل رادکلیف که گاو جلوش افلاطون بوده است یک چندین میلیونی زده تو جیب و البته خانم ویدا اسلامیه هم با ترجمه این کتابها معروف شده است خلاصه هرکسی نانش را از تنور میارد بیرون دیگه!!! مثلا انتشاراتی ها هرکدام سر چاپ این شر و ورها از جلد کتاب تا صفحه با هم رقابت می کنند.

 تصویر خانم ویدا اسلامیه که با ترجمه کتاب های هری پاتر به شهرت زیاد و پول نسبتا هنگفتی رسیده است.

جای تاسف که داستانهای زیبا ایرانی و داستانهای شاهنامه که تازگی ها برای قشر کم سن وارد شده باید در کتابخانه ها خاک بخورد اون موقع این زنیکه بیاد و این شر و ورها را بنویسد و تازه مورد استقبال هم قرار بگیرد!!! آیا داستانهای شاهنامه ما از هری پاتر کمتر است؟

من نمیگم شما هری پاتر نخوانید ولی نخست آن چیزی که باید بخوانید را بخوانید

هری پاتر و سیفون طلایی

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرميايونياى است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گوناگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.»

شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت: سیکتیر بابا!!! ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.

فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.

فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.

شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه جلب، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»

وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى دیوس؟ من نر هستم.»

وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم فكر نكنيد اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.

فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گوناگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه!!! - «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه! - «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.

شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»

هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»

هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى “سى شبه “رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.

قصه ما به سر رسيد

كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد.

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 20:59 | پيوند پايا
 با امید اینکه اگر قرار است امروز خبری باشد با مسالمت جریان جلو بره و حتی یک قطره خون هم از بینی کسی نیاد امیدوارم هم دانشجویان کمی با مسالمت حرکت کنند و هم مسئولین کمی با مسالمت پاسخ بدهند دیگر فکر کنم درگیری و شیشه شکستن و اتوبوس آتش زدن نفعی برای مردم ایران ندارد و کارها باید با آرامش برود جلو..امروز همچنین به غیر از همین جنبش های دانشجویی باب شده سالگرد کودتای نوژه(شاهرخی) هم است و من گفتم شرح این ماجرا را برای شما بنویسم چون یک رویداد تاریخی است که وقتی شبکه تله تکست روزشمار تاریخ و حتی بعضی از روزنامه ها را در امروز می بینیم صحبت از این کودتا دارند من محاکمه دادگاه آیت محققی و همکارانش را برای شما از یکی از سایتهای اینوری و مجاز تهیه کردم که می دانم عین گفته های خود دادگاه است و چون فیلمش را قبلا یک بار تلویزیون پخش کرده و دیدم گفتم شما هم بدانید:

سرتیپ خلبان آیت محققی فرمانده کودتا

سپهبد مهدیون

متـن پياده شـده يکی ازنـوارهاچنيـن اسـت(پاسخ دهنده آیت محققی): «ممکـن اسـت جريـان طـرح توطئـه رابطـورکلـی تشـريح کنيـد؟ وهمچنين نقـش خودتـان رادرآن؛ وايـنکه درروزاجرای طـرح چه تماسهائی راانجام داديد؟

فعاليـت ما تا آنجاکـه ميدانـم ازاول ارديبهشـت ماه سال 1359 شـروع شد. شـايد هـم قبلا" فعاليتهائـی دراين زميـنه صورت گرفتـه بودکه اطلاعی ازآنها نـدارم؛ علـت شرکـت من درايـن فعاليـتها؛ نارضايـتی ازوضـع کشوربود. برای اينکه مملکـت داشـت بطـرف سقوط ميرفـت. اوايـل ارديبهشـت ماه يکی ازافسران نيـروی هوائـی بمنـزل من آمـد و گفـت آمـده ام وضع کشـوررابرايت تشريح کنـم. بعـدازآن خـودت ميـدانی؛ ميخواهی بامادسـت همراهی بـده؛ ميخواهی نده. اسـمش راميگويـم برای ايـنکه ميدانـم بازداشـتش کرده ايـدوتکليف اوهم مثل مـن معلوم اسـت. نامـش سـتوان ناصـررکنـی بود. چندروزی فکرکـردم شايد قصـدامتحانـی درکارباشـد. بايـن جهت دخالتـی نکـردم؛ ولـی بالاخـره براثر صحبتهـای مکـرر واردعمـل شـدم.

او شـما رابـارده های بالاتـری ربـط نـداد؟

چـرا؛ ولـی مـن گروههـای ديگری راکه غيرنظامـی بودند؛ چون درمرحله عمل کـارتخصصی ومسئوليـت آنها سـوابـود؛ نميشناختـم ونميبايسـتی هم همديگررا بشـناسيـم. مـن فقـط بايـک نفر بطـورمسـتقيم ملاقات داشـتم.

اسـمش چـه بـود.؟

اورا فقـط بنام قـربان ميشـناختم؛ ولـی ديـگران رانميشـناختم.

گـروه بنـديـها به چـه صـورت بـود.؟

تا آنجـاکه ميدانـم يک گروه نظامی بود؛ يک گروه سياسی؛ يک گروه شبه نظامـی؛ گـروه نظامی خـودش به عمليات هوائـی وعمليـات زميـنی تقسـيم ميشـد.

طـرح کلـی کـارچـه بـود.؟

اول صحبـت ازاين بودکه فـرودگاه مهـرآبادراتصـرف کنيم وکار را ازآنجاشروع کنيـم. ولـی من ازهمان اول گفتـم که مهرآبـادجای شلـوغی است؛ واگربخواهيم آنـراحفـظ کنيـم؛ بايـدآدمکشـی بکنيـم ويا ازداخل قوی باشيـم. ولـی نيـت ما مطلـقا" ايـن نبودکه آدم کشـته شـود. ازهمان وقـتی که صحبت از قيـام شد؛ ما بـراين توافـق داشتيـم که تا آخريـن حـدامـکان نبايـدخونـی ازمردم بيگنـاه برزميـن ريخته شـود. تاآخـرهم برايـن توافـق باقی بوديـم. باينجهـت بود که قـرارگاه محفـوظ وبی رفـت وآمدی؛ چـون شـاهرخی راانتخـاب کرديـم.

ولـی آقـای حيـدری غيرازايـن ميگويـند. يعنی ميگويـند که قراربـودپايگـاه شاهـرخی بعنـوان پايـگاه مـادر مـورداستفاده واقـع شـود.؟

مـن ايـن آقائی راکـه اسـم ميبريـد؛ نميشـناسم. فکرهـم ميکنم اگردرزمينــه تخصصـی خـودش اظهار نظـر بکند؛ بهـتر باشـد. بهرحـال ازنظرفنـی پايگـاه مـادر فقط ميتوانست مهرآباد باشد. پايگاه کوچک شاهرخی چنين امکانی رانداشت.

پـس د ليـل انتخـاب آن چـه بـود.؟

مـگر نشـنيديـد که گفتـم دليـل اين انتخـاب اين بـودکه آدم کشـته نشـود؛ يـا هـرقـدر ممکـن اسـت کمتـرکشـته شـود.

امـادربمبـارانهـای شـما مـردم کشـته ميشـدند.؟

نـه آقـا ماجاهائی رادربرنـامه بمباران داشـتيم که مردم عادی درآنجاهانبودند.

ولـی بهـرحال تهـران بمبـاران ميشــد.؟

بـازهـم نـه آقـا؛ تهـران جـزومناطـق موردهـدف مانبـود و قـرارنبـود بمبـاران بشـود.

تـوضيـح بـدهيـد کـه چگـونـه عمـل ميـکرديـد.؟

فرمانـدهی عمليـات هوائـی را خودمـن بعهده داشتم؛ زيـرامقام ارشـد من که تيمسـارمهديـون بود درعمليـات هوائـی شرکت نميـکرد. برنامـه مااين بود که پايـگاه شاهرخـی گرفته شـود ومـن مثـل روزهای ديـگرکه سـر کارم ميـرفتم؛ بـروم تاماموريـتهای عادی هـرروزه را انجام دهـم؛ ولی اضافه برآن مامـوريـتهای ديـگری راهـم انجـام بـدهـم.

يعنــی بمبـاران تهـران راهـم.؟

نـه آقـا؛ نـه بمبـاران تهـران را. بمبـاران جمـاران را. اگرقـراربود تهران رابمبـاران کنـم؛ چنيـن ماموريـتی راقبـول نميـکردم. ملـت ايران برای من يعنـی مـادرم؛ يعنـی خواهـرم؛ يعنـی فرزنـدم؛ يعنی اقـوامم. مـن مـادرکش و پـدرکـش نيسـتم. هيچـکس ديـگرازما نيـزملـت کش نبود. مـن آنجـائـی راکـه بـايـد بمبـاران کنـم؛ بمبـاران ميـکردم.

منـزل امـام درطـرح نبـود.؟

البتـــه کـه بـود. زدن منـزل امـام باسـوپرسـونيـک اسـاس طرح بود. بمبـاران پلـی کـه وسايل مـوتوری ازروی آن رد ميشـدند نيـزدرطرح بود. بفـرض آنـکـه لازم ميشــد پـل سـفيـد رود هـم درطـرح بـود.

بعـدازاينــکه تصميـم باجـرای طـرح گرفتيـد؛ چه فعاليـتی انجام داديـد.؟

اصـولا"هـرکدام ازما سـه چهارنفـررابيشـترنميشـناختيم؛ بايـن علت که اگر يکنفـر از ماگيـرافتـاد؛ افـراد ديـگر را زيـرشکنجـه لـونـدهد که همـه گيـر بيفتنــد؛ آنطـوريـکه متاسـفانـه شد. امـا کارخـودمـن چه بود؟ همانطوريکه گفتـم ما سـاعت 7 صبـح چهارشـنبه حرکـت کرديـم. وعده گـاه مادر بولـوار اليـزابت بـود. قـراربـود مسـتقيما" ازخانـه های خودمان بـآن محل بـرويـم ولـی درآنجابماخبـردادنـد که تحـت نظرومراقبـت هستند وبهتـراست هرچه زودتـرمتفـرق شويد. معلـوم شـدکه درسـاعات شب طرح لو داده شده است.

چنــد نفـربــوديـد.؟

حـدســا" بيسـت نفـر. ولـی بعـدا" بعلـت اينکـه ماشيـن پاسدارهارسيـد ازهـم جـداشـديـم. بـاوجـودايـن بکلـی دسـت از اجرای برنامه بر نداشتيم بـايـک اتوبـوس ايـران پيـما که از راه رسيـدحرکـت کرديـم. تصميـم داشــتيم بطـرف شـاهرخی برويـم ودرصورتيـکه چـراغ سـبزگرفتيـم وارد پايـگاه بشـويـم.

تـاکجـا رفتيـــد.؟

تـا سـه راه شـاهرخـی. ولـی مراقبـت خيلـی زيـادبـود. پيـدابودکه کار خـراب شـده اسـت. رفتيـم ده کيـلومـتردورتـر؛ دم پمـپ بنـزيـن؛ ولـی هيـچکاری انجـام نداديـم؛ زيرا قـدم به قدم راه ما مسـدودشده بودوپاسداران همـه جـا بودنـد. بـی آنـکه پيـاده بشـويـم؛ به تهـران برگشـتيـم. بـه ناصـررکنـی گفتـم؛ نميـدانم کـی تـرا خواهـم ديـد؛ ولی قـراررا بـرای سـاعت 10 صبـح درمحـل تقاطع خيابان پهلـوی وبزرگراه مـدرس بگذاريم رکنـی بايـن قـرارنيامـد؛ اما مـن به تيمسـار مهديـون تلفـن کردم وباايشان مـلاقات خيلـی مختصـری کـردم.

نظــراوچـه بــود.؟

اصـلا" اطلاعـی ازآنچـه درساعـات آخـرگذشـته بـود؛ نـداشـت.

خيـال ميـکرد مـوفق شــده ايـد.؟

آقـا؛ مـن غيـب نميـدانم؟ وانگهـی همين حالابشـماگفتم که اوخبری ازآنچه اتفـاق افتـاد؛ نـداشـت.

در ملاقاتهـای قبلـی مطرح نشدکه کمکهـای لازم برای اجرای اين طرح ازکجا بـايـد بـرســد؟

يکبـارايشـان گفـت که اشـخاص وطنپرستی که مجبوربه تـرک وطن شده اند ايـن پـول راتاميـن ميکننـد.

نميـتوانيـد تاريـخ آخـريـن جلسـه رابگـوئيــد.؟

حـدود بيسـت ودوسـه روزپيـش بود؛ ولی بطوردقيـق يـادم نيست. ميخواستيم بطـورروشـن بـدانيم که چکارميخواهيم؛ بکنيـم. زيـرامن ومهديـون هيچکدام نميـخواستيـم آدم بکشيـم.

آيـا ميـپذيـريـدکه اکثريـت مردم ايـران امام راميخواهند وفـدائی اوهستند.؟

آقـا؛ فکـرميـکنم حتـی يکنفـرازمـا؛ نـه شـخص امام را ازنزديک ديده بـوديـم؛ ونـه با اوحسـاب شخصـی داشتيـم. راستـش رابخواهيـدخودمـن ازيـک جهـت برای اواحتـرام خاصـی هم داشتـم؛ برای ايـنکه آدمی بودکه حرفـش را عـوض نميـکرد و پـای گفتـه هايـش؛ خواه صحيـح وخواه غلـط مـردانه ايسـتاده بـود. دلـم ميخواسـت خيلـی ازآنهای ديـگر؛ منجمله خودم؛ يـک جـو از ايـن قاطعيـت راداشتم. ولـی موضوع برای ما موضوع شخص خميـنی نبود؛ مـوضـوع مملکت بود؛ موضوع ملـت بود؛ موضوع پرنسيب بود؛ و درايـنمورد ما حـق فـرار ازمسئوليـت نـداشتيـم.

چطورميگوئيد برای اواحترام داشتيد؛ وبازهم ميخواستيد خانه اش رابمباران کنيد؟

گفتـم که ماميخواستيـم يک سيسـتم رابمباران کنيـم؛ واين سيسـتم ازاول تاآخرش بـه اوبسـتگی داشـت. اگـر شـما همانطـور که گفتيـد حاکـم شـرع هستيــد؛ بهتـراسـت ايـن سـئوال رابه عـوض مـن ازخودتـان بکنيـد. يـک سيسـتم معمـولا" به جائـی بسـته اسـت؛ چـه ازنظرنفوذی؛ چـه ازنظرکلامی يا شخصيتی ويـامقـامی.امام شخصيت اول سياسی اين سيستم بـود؛ ما فقـط با از ميان بردن او ميتـوانسـتيم سيسـتم راازميـان ببريـم.

يعنـی حاضـربـوديـد چنيـن بزرگـواری رابکشـيد؟

فکـرميکنـم توضيـح بيشـتری نـداشـته باشـم کـه بـدهـم.

خيـال ميکرديد اگـرمنـزل امام راميکـوبيديـد؛ اکثـريـت مـردم چه ميکردند؟

يـادم هسـت که دريـک بازجـوئی قبلی؛ بشـماگفتـه بـودم که ممکـن بـود در دو سـاعت اول حـداکثـر 20% از ارتـش و يـ امـردم ازماحمـايـت کننـد. ولـی بعـد ازدوسـاعـت اول حـداقـل 40% حمايـت خواهنـدکـرد؛ تـا غـروب 80% و تـا صبـح روزبعـد احتمـالا"100% .

آیت محققی در دادگاه

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 10:11 | پيوند پايا
 

بلاخره بعد از چندین مقدمه چینی رسیدیم سر پست بابک خرمدین.خوب حتما می دانید که مراسمی در قلعه بابک هر ساله انجام میشود که البته این مراسم چند سال که گسترش پیدا کرده است و متاسفانه سردمداران این مراسم همه پان ترک هستند باید از اینها پرسید چرا این همه وقت به دنبال برگزاری مراسم بابک نبودید و حالا با به وجود آمدن تعارض های قومی به این فکر افتادید؟ چرا چندین سال قبل از این کارها نمی کردین چه شد که یاد بابک بیچاره افتادید؟ و مراسمی مثل رقص ترکی راه می اندازند تا بگویند که بابک خرمدین ترک بوده است و تنها برای استقلال آذربایجان قیام کرده است!!! ما ایرانیان یعنی مجموعه ای از قومیت های ایرانی فارق از اندیشه قومیتی با احترام به قوم ترک می گوییم که بابک ترک نبوده که البته اینکار را محققان بزرگ انجام داده اند ولی باز به دیدگاه من:

  1. در هیچ یک از تواریخ مشهور ایرانی سخنی از ترک بودن بابک نیامده است در شرایطی که ایران چندین قرن توسط ترکان اداره می شد
  2. اگر بابک خواهان استقلال آذربایجان بود چرا به پیشنهاد افشین مبنی بر حکومت بر آذربایجان جواب منفی داد؟
  3. و آن عده ای که بابک را زرتشتی می دانند مگر نمی دانند که یک زرتشتی علاقه فوق العاده ای به ایران دارد و تمام کیش او از کوچکترین مسئله تا بزرگترین مسئله به نوعی به ایران و ایران دوستی مربوط می شود؟ پس چطور او می توند مردم خویش را رها کند
  4. ۲۰ سال ثمره جنگهای نفس گیر و طاقت نفسا نمی توانست آزادی تنها آذربایجان باشد زیرا هیچ عقل سلیمی نمی تواند قبول کند که شخصی ۲۰سال آن هم با آن محبوبیت در نزد ایرانیان تنها برای آزادی یک خطه کوچک البته نسبت به کل ایران آن زمان جنگ کرده باشد؟
  5. ترک و ترکیه همیشه به تعصب معروفند مخصوصا با اسلام که خودشان نیز با افتخار می گویند ما شمشیر برنده اسلام در اروپا هستیم چطور می شود مردی که می گویند پیرو زرتشت مزدک ویا ادعای پیامبری می کند ترک باشد و تازه بزرگداشتش را هم بگیرند؟

آمریکایی ها هم بابک خرمدین را پارسی و ایرانی می دانند پس واقعا باید دلمان برای این بدبخت های تجزیه طلب بسوزه که باسه خودشان چه رویاهایی دارند درست مثل اون گروه گاموح که فقط ادارات جیره خور باکو ثبتش کرده است.

اما می دانید جالب تر از همه چیه؟قرار دادن بابک خرمدین در کنار نشان گرگ خاکستری در حالی که مادر خود معتصم خلیفه تازی ترک بوده!!!!

برای همین مسئله نگاه کنید به سایت آذرگشنسپ با عنوان "بابک خرمدین و پان ترکیسم"

http://azargoshnasp.net/famous/babak_khorramdin/babakpasokhbehanirani.htm

اما حال می رویم به سراغ زندگی بابک خرمدین شرح حالی را که نقل می کنم از بین شرح حال های نوشته شده در مورد بابک به نظر بهترین شرح حال است منتها در مورد کیش بابک خرمدین متفاوت است که البته با وجود اینکه اکثریت مردم ایران و خود زرتشتیان بابک را دارای کیش بهی می دانند این شرح حال چیز دیگری گفته است ولی من به جهت که از نظر نقل قول و تاریخی محکم و قابل اطمینان و رجوع است آن را برای شما ذکر می کنم و به شما پیشنهاد می کنم اتفاقات تاریخی را بیشتر دنبال کنید و به قسمت کیش بابک کمتر توجه کنید:

بابک در یکی از روستاهای اردبیل به اسم خرم چشم به جهان گشود. وی در آغاز نزد جاویدان پسر سهل پسر شهرک به شبانی مشغول بود. همسر جاویدان پس از مرگ شوی خویش به ازدواج بابک درآمد. از آن پس بابک پیروان زیادی به دست آورد و کیشی را پایه گذاری کرد که به دین خرم معروف گشت. باید دانست که در مورد موسس و زمان تاسیس این آئین میان مورخان اتفاق نظر وجود ندارد. توضیح اینکه گروهی نظر بالا را مبنب بر اشتباه دانسته معتقدند که لفظ خرمدین به پیروان دین تازه اطلاق می شود که به قرن دوم هجری در ایران پدیدار گشت است و شاید مزدکیانی که از زمان ساسانیان به طور پنهان در نواحی دور افتاده ایران و در کوهستان های مرکز و مغرب و شمال غربی ایران می زیسته و در دوره ی اسلامی دین خود را آشکار ساخته و احتمالا در روش مزدک اصلاحاتی به وجود آورده اند این نام را برای دین خود برگزیده باشند. گروهی بر این باورند که مزدک همسری به نام خرمه داشت. پس از مرگ مزدک خرمه پیروان شوهر را گرد آورد و نشر عقاید وی را پی گرفت و به همین سبب پیروان بابک که خود را مروج عقاید مزدک می دانستند به ((خرمدینان)) مشهور شدند.

خرمدینان به دو گروه تقسیم می شوند:

  1. جاویدانیان یا جاویدانیه و آنان پیروان جاویدان پسر شهرک بودند
  2. بابکیان یا بابکیه که از بابک پیروی می کردند

از جزئیات معتقدات خرم دینان آگاهی درستی در دست نیست و آنچه از ایشان به دست رسیده است غالبا به تهمت و غرض آلوده است. طرفداران بابک پیراهن سرخ می پوشیدند و به این اعتبار آنها را (( سرخ جامگان)) و به قول اعراب ((المحمره)) می خواندند. بابک مانند المقنع معتقد به حلول بود وی خود را مظهر روحی جاویدان می دانست و در نظر داشت دین مزدک را دوباره از نو بسازد بابک در سال ۲۰۱ هجری قیام خود را در آذربایجان و اطراف رود ارس آغاز کرد و او طی ۲۰ سال بسیاری از جنگاوران مسلمان را کشت و سرانجام قیامش به دست افشین که خود نیز سرداری ایرانی بود سرکوب شد ابن اثیر در تاریخ الکامل خویش جنگهای بابک و افشین را بهتر و جامع تر از دیگر مورخان شرح داده است و من به همین اعتبار مهم ترین بخش این رویداد را از جلد پنجم کتاب مزبور نقل می کنم:

(( خرم به معنی فرج و گشایش آمده است و چون خرمدینان می تونستند برخلاف آئین زرتشت با مادران و خواهران و دختران خویش ازدواج کنند دین خود را دین فرج و گشایش نام نهادند. بابک در دوران بیست ساله نهضت خویش بر ضد خلفای عباسی چندین بار سپاهیان عظیم بغداد را شکست داد و عده کثیری را کشت و معاصر با مامون و معتصم و دیگر خلفای عباسی بود. معتصم که بر اثر شکست های عظیم از بابک ناراضی و ناراحت بود جاسوسانی به بلاد بابک فرستاد و اطلاعاتی راجع به وضع جغرافیایی و راه های آن نواحی و شیوه جنگ بابک و کسان وی به دست آورد. سپس ابوسعید محمد بن یوسف یکی از سرداران شجاع خود را با جمع کثیری از لشکریان به آذربایجان فرستاد و او را مامور کرد که استحکامات و قلاعی که بابک بین اردبیل و زنجان خراب کرده است بنا کند و در هریک از آن استحکامات و قلاع جمعی را جهت محافظ و راه هایی که به اردبیل منتهی می شود بگمارد. ابوسعید نیز طبق این دستور عمل کرد. بابک و کسان او عادت داشتند هر وقت نیروئی از خلیفه به آذربایجان می رسید از همان بدو ورود آنان به خطه مذکور ضمن راه به مسلمین شبیخون می زدند و به این ترتیب عده فراوانی از سپاهیان ایشان را از بین می بردند. اما این بار به دلیل قلاع و استحکامات و پیش بینی خلیفه مسلمین ابوسعید بسیاری از خرم دینان که قصد حمله به او را داشتند را کشته و عده ای را هم به عنوان اسیر به دربار خلیفه فرستاد این اولین شکست بابک از جانب خلیفه تازی بود. ابوسعید بعد از ان که دستورات خلیفه راجع به تعمیر راه ها و استحکامات را به انجام رسانید به محل خش فرود آمد و خندقهائی تعبیه کرد. از طرف دیگر هیثم غنوی یکی دیگر از سران خلیفه با جمعی از قوا وارد قریه ارشق شد و وی نیز در آنجا استحکاماتی بنا نهاد. مقارن آن احوال خیدر بن کاوس ملقب به افشین از طرف معتصم مامور دفع عائله بابک و عازم آذربایجان شد و محل برزند را معسکر خود قرار داد و به ضبط راه ها و استحکامات بین برزند و اردبیل قیام کرد در همان اوان سردار دیگری از طرف افشین به نام علویه الاعور قلعه نهر را که مشرف بر اردبیل بود تصرف نمود. جمیع سردارانی که ذکر شدند زیر فرمان و دستور بابک بودند و این سرداران ماموریت داشتند که به محض به دست آوردن اطلاعاتی در مورد بابک و کسان او افشین را آگاه سازند. با این تشکیلات افشین امیدوار بود بر بابک دست یابد. معتصم پیوسته با افشین و سرداران او در تماس بود و در جریان پیشرفت و یا شکست آنها آگاه می شد خلیفه چون مقدمات را از هرجهت برای حمله به بابک مهیا دید یکی از سرداران خود را به نام بقا الکبیر با سپاهیان فراوان و آذوقه و مایحتاج لازم قشون افشین به حانب او فرستاد بابک چون زودتر آگاه شد خواست زودتر به آن سپاه حمله کند و آن را تاراج کرد از طرفی دیگر جاسوسان افشین وی را از قصد بابک آگاه کردند افشین نامه ای به بقا نوشت  و دستور داد آنچه را که همراه دارد به قلعه نهر ببرد و در آنجا تحت مراقبت علویه الاعور قرار دهد و هر وقت قلعه مزبور را در مخاطره تجاوز بابک دید اموال و آذوقه را به اردبیل برگرداند. بابک نیز بر این قصد آگاهی یافت. بقا برابر دستور افشین عمل کرد. مقارن آن زمان افشین لشکریان خود را از برزند دستور حرکت داد و در خارج خندقهایی که ابوسعید در محل خش کنده بود فرود آمد و صبح آن روز دستور داد که سپاهیان در سکوت مطلق به سر ببرند و از نواختن طبل و شیپور خودداری کنید در عوض در حرکت سرعت بسیار در کار برند و راه قلعه ی نهر را در پیش گیرند. بابک که به وسیله فرستادگان خود از قصد افشین و سرداران خود آگاهی یافت با لشکریان عظیمی به جانب قلعه ی نهر راند و موقعی که می خواستند آذوقه و اموالی را که خلیفه جهت افشین فرستاده بود از قلعه نهر به محلی که هیثم در آنجا اردو زده بود حمل کنند بابک بر آن قافله زد و جمع کثیری را کشت و اموال و غنائم بسیاری به دست آورد علویه الاعور والی شهر نیز در معرکه به قتل رسید و فقط جمع قلیلی از آن قافله تونست فرار کند. در همین موقع افشین و سپاهیان او که نمی دانستند صاحب نهر در کجا اردو زده است در همان نزدیکی توقف کردند. هیثم که از اردوگاه علویه آگاهی نداشت در جای دیگر قرار گرفت و در همان جا از غارت قافله نهر توسط بابک اطلاع یافت و دانست که بقیه ی لشکریان علویه به جانب قلعه ی ارشق رفته اند. پس راه آن ناحیه را در پیش گرفت  و ده نفر را در خدمت و ابوسعید فرستاد و شرح واقعه را به آگاهی آنان رسانید. هیثم وارد قلعه ارشق شد. بابک در تعقیب وی در خارج از آن محل فرود آمد و به هیثم پیغام داد که دست از جدال بر دارد و قلعه را تخلیه کند چون هیثم این پیشنهاد را نپذیرفت جنگ بین طرفین شروع شد در ان میان افشین رسید و بابک شکست خورد بابک به موغان فرار کرد و افشین به برزند برگشت. چون بابک به موغان رسید کسانی به بذ فرستاد و سپاهیان کمکی خواست و چون این جمع رسیدند به اتفاق ایشان ار موغان خارج شد و به جانب آن شهر رهسپار گردید ضمنا اسپهبدانی به اطراف فرستاد تا قوافل و بار و بنه مسلمین را در مضیقه قرار دهند و همین عمل به انجام رسید. این امر باعث شد که لشکریان افشین در قحطی قرار گیرند بنابر این افشین نامه ای به حاکم مراغه فرستاد تا آذوقه جهت سپاه وی بفرستد و حاکم مراغه بار و بنه عظیمی که قریب یک هزار راس گاو و دواب فراوان و انواع و اقسام خوراک و پوشاک بود را نزد بابک فرستاد منتها کسان بابک این قافله را شکستند و تمام اموال آن را غرت کردند. افشین که بیش از پیش دچار قحطی شد نامه ای به حاکم شیروان فرستاد و وی آذوقه ای فراوان فرستاد که این بار بقا آن را همراهی می کرد و بابک نتوانست بر آنها دست یابد و مسلمین بعذ از چند مدت قحطی مرفه حال شدند.و افشین چون نوروز سال ۲۲۱ فرا رسید آن آذوقه خوراک و پوشاک را در بین لشکریان تقسیم کرد و دستور تجهیز قوا داد و کسی را پیش بقا فرستاد که لشکریان خود را به محل هشتاد سر انتقلال دهد و در خندقهایی که محمد بن حمید حفر کرده است برقرار سازد. افشین چون از امور مربوط به نظم سپاهیان خویش فراغت یافت از برزند بیرون امد و ابوسعید خش را ترک گفت و به محل درود نزدیک هستاد سر رسید. افشین در همین ناحیه بدو پیوست و امر به حفر خندق هایی داد.بین درود و بذ محل لقامت بابک بیش از ۶ میل فاصله نبود. بقا برخلاف امر افشین در هشتاد سر نماند و پس از آنکه محل را دور زد به قریه ای در خارج بذ رفت و آنجا را محل اردوی خویش قرار داد سپس هزار تن از کسان خود را جهت تهیه اذوقه و علوفه به اطراف فرستاد و در این حال لشکریان بابک بر آن عده تاختند و بیشتر آنها را کشتند و به اسارت گرفتند. بقا که اینچنین دید نامه به افشین نوشت و شرح اتفاق را بیان کرد و درخواست کمک کرد افشین لشکریانی را همراه با بعضی رجال سیاسی خود مانند فضل و احمد بن خلیل بن هشام و ابن جوش و جناح الاعور به مساعدت وی گسیل داشت در آن سال زمستان بسیار سخت بود و برف و باران فراوان می بارید و مسلمانان از این حیث در رنج و عذاب بودند چون بقا به طرف هشتاد سر رفت بابک به تعقیب او پرداخت و جمع کثیری از بزرگان همراه او از جمله ابن جدیدان را اسیر کرد و عده بیشماری مانند جناح العسکری و ابن جوشن را کشت در این جنگ فضل ابن کاوس برادر افشین به سختی مجروخ شد و بقا و لشکریانش فرار کردند. افشین دستور داد به مراغه رود تا آن که جهت وی نیروی امدادی بفرستد و در فصل بهار به تجدید محاربه بپردازد. در اواخر سال ۲۲۱ طرخان یکی از اصخاب بابک خرمدین که از وی اجازه رفتن به دهی از دهات مراغه جهت دیدن اقوام حویش گرفته بود به دست اسحاق بن ابراهیم یکی از کسان بقا افتاد و کشته شد و بقا سر او را نزد افشین فرستاد. چون زمستان سخت سال ۲۲۱ خاتمه یافت و بهار ۲۲۲ فرا رسید افشین با لشکریان خویش به محل کلان رود (نهر کبیر) رفت و نزدیک آن خندق ها و استحکامات زیاد بنا نهاد. مقارن آن احوال معتصم خلیفه جعفر خیاط را با سپاهی عظیم بهکمک افشین فرستاد و افشین نامه ای به ابوسعید نوشت و او را دعوت به حرکت از برزند و آمدن به کلان رود کرد.بین برزند و کلان رود سه میل راه بود.چون پنج روز از اقامت افشین در کلان رود گذشت به وی خبر رسید که آذین یکی از سرداران بابک عیال و خویشان و فرزندان خویش را خواسته است تا در بذ بدو بپیوندند. بنابر این ظفربن العلا السعدی را دستور داد با جمعی از سپاهیان بر این قافله بتازند و نگذارند کسان آذین به او بپیوندند. ظفر نیز بنا بر دستور عمل کرد و فرزندان و عیال او را اسیر کرد. چون این خبر به آذین رسید درصدد رهایی کسان خود برآمد و افشین که می ترسید مبادا کسان آذین ناگهان بر وی بتازند جمعی را بر ارتفاعات جبال بذ گماشتکه او را به حرکت علایمی مخصوص از آمدن سپاه بابک و آذین باخبر سازند با این حال آذین خود را به تنگه ای که نزدیک کلان رود بود رسانید و موقعی کع جمعی از مسلمین به اتفاق مظفر بن کیذر از آن تنگه می گذشتند بر ایشان تاخت و عده ای را کشت و افشین ابوسعید را به کمک وی فرستاد و وی ظفر بن علا را که بر عیال و بعضی از فرزندان آذین را آنجا می رساند نجات داد.در همان سال افشین به لشکریان خود دستور داد به جانب قلعه بذ که مسکن بابک بود حرکت کنند. و این لشکرها شبها راه می پیمودند و روز ها استراحت می کردند تا آخر الامر به محل روذالروذ رسیدند. و افشین آنجا را مقر سپاهیان خود قرار داد و به مدت ده روز در محل مزبور خندقهایی حفر کرد ولی غالبا کسان بابک تا نزدیکی این سنگرها می آمدند و به آنها شبیخون می زدند و کسی از کمین آنها اگاهی نداشت. بنابراین برای اینکه کار محاصره را بر بابک تنگ گیرد به ابوسعید و جعفرالخیاط و احمد بن خلیل بن هشام سه تن از سرداران خود دستور داد از سه طریق به جانب نقاط مرتف بذ پیش روند و خود در استحکامات روذالروذ باقی ماند. و جعفر خیاط در مقابل یکی از دروازه های بذ با جمعی از کسان بابک مقابل شد و هزارتن را اسیر کرد و چون کمینگاه بابک را کشف کردند مسلمین از ارتفاعات کوه ها شروع به ریختن سنگ بر سر کسان بابک کردند.مقارن آن احوال سه سردار مزبور خود را به تپه ای که آذین با همراهان خویش بر آن قرار گرفته بود رساندند و جنگ سختی بین طرفین درگرفت و آذین شکست خوردلشکریان خلیفه وارد بذ شدند و قصرهای بابک را محاصره کردند هفتصد تن از کسان بابک در آن قصرها مانده بودن که مردانه می جنگیدند ولی عاقبت برتری با مسلمین بود و آنها بر عیال و فرزند بابک دست پیدا کردند و چون شب فرا رسید افشین به محل خود در روذالروذ برگشت. در آن میان بابک با کسان خویش خود را به بز رسانید و آنچه از وجوه نقد و آذوقه داشت برداشت و فرار کرد. و صبح روز بعد وقتی که افشین جهت آتش زدن قصرهای بابک به بذ بازگشت اثری از اشیا گرانبهای آنجا ندید و چون بر فرار بابک آگاهی یافت نامه هایی به حکام ارمنستان نوشت تا او را به نحوی دستگیر و زندانی کنند. بابک با ۱۵ تن از کسان خود به محلی مشجر نزدیک سرحد آذربایجان و ارمنستان رفت و چندی در آنجا مخفی گشت جاسوسان افشین بر محل آن پی بردند منتهی انبوهی و فراوانی جنگل مانع از دست یافتن بر بابک شد.روزی بابک یکی از همراهان خویش را جهت تهیه آذوقه به بیرون جنگل فرستاد در موقع خرید مایحتاج خود وی را شناختند و به سهل بن سنباط والی آن ناحیه را خبر دادند سهل بن سنباط با برخی از ملازمان خویش به نزد بابک رفت و او را دعوت به قلعه خود کرد و بابک فریب او را بخورد و بدان جا رفت وی قبل از ورود به قلعه برادر خویش عبدالله را جهت جمع آوری سپاه به قلعه اصطفانوس فرستاد. و ضمنا سهل کسی را نزد افشین گسیل داشت و او را از حضور بابک آگاه ساخت افشین نیز ابوسعید را همراه با سپاهیانی به جانب قلعه سهل بن سنباط روانه کرد. سهل ابتدا تا آمدن افشین با بابک به احترام برخورد می کرد و چون لشکریان و سرداران وی از این مساله آگاه شد روزی بابک را به عنوان شکار از قلعه بیرون برد و در ضمن شکار ابوسعید وی و کسانش را گرفتند و نزد افشین بردند. مورخان می گویند چون سهل بابک را فریفت و سر یک سفره برای طعام نهاد بابک به او گفت تو شایته نیستی که با من در یک جا غذا بخوری ولی اصطلاح فوق تا حدود زیادی غلط مگر می شود که کسی را که دعوتش می کند بگوید تو مناسب غذا خوردن با من نیستی!!!

افشین در برای خدمتی که سهل به وی کرد اموال زیادی به وی بخشید آنگاه نامه ای به عیسی بن یوسف حاکم قلعه اصطفانوس فرستاد تا برادر بابک را نیز دستگیر کند و عیسی نیز چنین کرد بابک در ماه شوال سال ۲۲۲ به اردوگاه افشین منتقل یافت افشین در ماه صفر همان سال برای رسیدن به حضور خلیفه با بابک و برادر دربندش عازم بغداد شد زمانی که افشین به بغداد رسید معتصم به پاس این خدمت عده ای از بزرگان شهر را به استقبال بابک فرستاد و او با شکوه و عظمت وارد شهر شد.

روز بعد معتصم بابک را سوار بر فیلی کرد و برادرش عبدالله را سوار بر شتری تا مردم او را ببینند. می گویند زمانی که خلیفه دستور داد سرش را بزنند ابتدا دستور داد دست و پای او را از بدن جدا سازند می گویند زمانی که دست بابک را از مفصل جدا کردند او قدری از خون خود را بر چهره اش مالید هنگامیکه معتصم علت این کار را پرسید بابک گفت: چون خون از روی برود زرد شود من روی خویش را با خون خود سرخ کردم تا وقتی که خون از تنم بیرون رود نگویند که رویش از بیم زرد شد)) بدین سان بابک تا دم مرگ نیز شکنجه های طاقت فرسا را با نهایت شهامت تحمل کرد و با این کارش ایران و ایرانی را در تاریخ سرافراز جاویدان و سربلند کرد. هنگامی که کار کشتن بابک پایان یافت جسدش را در سامره به دار اویختند و سرش را به همراه عبدالله به بغداد فرستادند اسحاق بن ابراهیم فرمانروای بغداد در مورد برادر بابک همان عملی را انجام داد که خلیفه تازی انجام داد.

برگرفته از سایت قلمرو بهشت

نوشته شده توسط شهریار در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 16:41 | پيوند پايا |

همه مریم و مسعود رجوی را می شناسند سرکرده های مجاهدین خلق یا بهتر بگم منافقین خلق!!! که با اصول سازمان خود یعنی مارکسیسم جوانان ایران را در حالی که در حال کوتاه کردن دست کفتارحسین و پان ملخیسم بودند را قتل عام می کردند در کدام ایرانی سرشتی است که در حالی که با یک عرب که ادعا می کند ۶ روزه تهران را می گیرد به نفع آن عرب داخل کشور بشود؟ این گروه که نفرت مردم ایران را برانگیختند حالا گه گیجه گرفتند که کجا بتوانند علیه ایرانیان به فعالیت بپردازند چون فردا قرار با لگد بندازنشون از عراق بیرون!!! چون مریم رجوی تازگی ها از چند پارلمان اروپایی دیدار کرده است بدم نمی یاد که شرح عملیات فروغ جاویدانشان را و روح مالیخولیایی او و شوهرش را از خاطرات بتول ملکی برای شما بیاورم:

صورتک ....... صورتک بر چهره بستید و شما را می شناسم روی پنهان کرده اید اما صدا را میشناسم شرم را بر آستان سکه ها کردید قربان من گدایان زبون بی حیا را می شناسم همچو گرگ از اشتیاق طعمه لبریزید ، آری معنی خنده دندان نما را میشناسم باورم را آشنایی نیست با گفتار لب ها من زبان ساکت اند یشه ها را می شناسم هست زندانی سیه در پشت این دیوار رنگین از ورای رنگ دلسوزی ، ریا را می شناسم اشک تمساح است این، در آرزوی طعمه ریزد من به ساحل ، مردمی بی دست و پا را می شناسم گر طلسمی بسته گرداند، دعایی میگشاید میشناسید آن طلسم و این دعا را می شناسم بند هر مشکل که برپایم زدید آسمان گشودم معجز این پنجه مشکل گشا را میشناسم صورتک از چهره بگشائید ، ای پتیاره دیوان ! من شما را میشناسم ، من شما را می شناسم ................ یکروز که در پایگاه جلالزاده در بغداد (پایگاه سیاسی سازمان) مشغول تردد برای کار بودم ، سیما (ناهید)-یکی از مسئولین نگهداری « مادر جون » (مادر مریم رجوی و دخترش اشرف)- به من نزدیک شد و گفت: میدانی بتول ، ما میخواهیم برویم تهران . به حالت شوک و سؤال به چهره اش نگاه کردم پرسیدم : کی میرود تهران ؟ گفت : همه ما . گفتم : چگونه ؟ رژیم چه میشود ؟ گفت : سرنگون اش می کنیم. گفتم :میدانم اما چگونه ؟ گفت : شوخی نمی کنم دو –سه روز دیگر راه می افتیم، چون برادر مسعود گفته میرویم تهران را آزاد میکنیم. گفتم : آیا رژیم دست روی دست میگذارد که ما وارد شویم ؟ گفت : برادر حساب همه چیز را کرده ، ما قوی هستیم و آماده. گفتم : ما تعدادمان کم است و بدون حضور مردم ایران میسر نیست. گفت : شهر ها را آزاد می کنیم مردم به کمک ما می آیند. من در حالی که هاله ای از تردید پیش رویم بوجود آمده بود و در مقابل سیما که شادی کودکانه می کرد و با خوشحالی میخندید ، ساکت به او نگاه کردم و گفتم : من که فکر نمی کنم چنین چیزی انجام شود. روز عملیات همه در پایگاه جمع شدیم و منتظر خبر ورود به تهران بودیم ، همه ثانیه شماری می کردند ، من با نا امیدی که حس ششمم بمن می گفت امکان ندارد. انتظار را بیهوده می پنداشتم و خونسرد بودم . بالاخره خبر رسید که در تنگه ای گیر کردند هر چه منتظر شدند بالاخره گفتند که نمی توانند پیشروی کنند .... بعد برگشتند با کشته ها و مفقودین بیشمار ، اجساد و زخمی های زیادی، کودکان زیادی بی مادر و بی پدر و یا بدون هر دو شده بودند، بعضی از افراد پایگاه جلالزاده شوهر و یا زن خود را از دست داده بودند . شمسی مادر سعید 7-6 ساله و همسر حمید باطبی نیز جزو کشته شدگان بود ، چون شمسی مسئول من بود من همیشه با سعید شوخی میکردم ،به او می گفتم بگو ببینم « ننه ات کجاست »؟ آن بچه از این سوال من خوشش می آمد و دوست داشت همیشه تکرار کنم . بعد از جریان کشته شدن مادرش ،اولین باری که سعید را دیدم فقط با او احوالپرسی کردم و چیزی نگفتم ، دیدم مرا بربر نگاه میکند و کمی لبخند زد ، گفتم : به چه می خندی ؟ در حالی که خنده معنی داری میکرد گفت : ننه ات کجاست ؟ و من با حسرت به این بچه یتیم رجوی ساخته، خیره شده و چیزی نگفتم و بعد از آن دیگر هیچوقت سعید با من حرف نزد. بچه های بی مادر را تقسیم کرده بودند بین افراد ، به فخری مسئول دفتر عباس داوری (مسئول پایگاه)رضا کوچولوی 4ساله پسر دکتر علی را داده بودند. فخری تنها چیزی که اصلا نمی دانست مادربودن و یا حداقل نگهداری از یک بچه بود ویا اصولا وقت نداشت بچه را نگهداری کند . شب ها ،چون اتاق فخری و من در طبقه پنجم ساختمان بود هر موقع که برای خوابیدن میرفتم رضا دم درب آسانسور در حال گریه و ناله بود . مادرش را صدا میزد و می گفت: من مامان مریم خودمو می خوام. به فخری چندین بار گفتم شب این بچه را در طبقه پنجم ول نکند ولی گوش او که دنبال رده و این چیزها بود ، بدهکار نبود و بالاخره یک روز دکتر علی را در پایگاه دیدم گفتم: به شما توصیه میکنم بچه ات را نجات دهی و بچه ات در پایگاه تنها ول میشود . گفت :می خواهم پیش پدر و مادرم در ایران بفرستم و خودم هر وقت از اینجا رفتم بچه ام را دوباره تحویل خواهم گرفت و فکر میکنم این کار را هم کرد چون بعد از مدتی دیگر رضا در آنجا نبود و بچه ای هم بنام فاضله (تقریبا 5 ساله )را به ثریا (زهرا استاد حسن ) داده بودند او نیز از نگهداری درست بچه بر نمی آمد و بصورت

خشک و بی روح با بچه رفتار می کرد که بعدا به کس دیگری دادند (فکر میکنم پدرش وقتی ازدواج کرد به زن باباش داده باشند ). کودکانی که پدرانشان را از دست داده بودند وضعشان بهتر از کودکانی بود که مادرشان رااز دست داده بودند، چون مادر بخوبی از نگهداری بچه بر می آید ولی پدر نمی توانست و اصولا سازمان این فضا را به پدر نمی داد که از بچه خودش نگهداری کند. بنابراین بچه ها را به مادر خوانده می سپردند و بیشتر اوقات بچه ها مجبور بودند در عرض یک ماه چندین کس را مادر خطاب کنند . مادر یکی از بچه های 5 ساله بنام فاطمه بعد از 13 روز از عملیات به پایگاه خودش رسید و بچه ها (دوستان )می گفتند که در این مدت یا در بیابانها سرگردان بوده (و قورباغه می خورده است) یا اینکه پیش روستاییان بسر برده است . زهرا همسر مهندس محمد اقبال (عضو فعلی شورای ملی مقاومت )که در این جنگ شرکت داشت ، تعریف میکرد و میگفت : من نمی دانم چگونه زنده به اینجا رسیدم .چون وقتی که برای رفتن آماده شدیم مرا فرمانده دسته کرده بودند وقتی که در ماشین نشستیم و چندین نفر تحت مسئول من بودند از جمله چند سرباز که قبلا اسیر بودند ، و یک اسلحه کلاشینکف داشتم. هر چه نگاه کردم دیدم نمی دانم چگونه از آن استفاده کنم، با شرمندگی از یکی از اسرا خواستم که طرز بکارگیری اش را به من یاد بدهد. سرباز با تعجب گفت: خواهر شما فرمانده من هستید، یعنی کارکردن با سلاح ساده ای مثل کلاشینکوف را نمی دانید؟ بعد گفت: الان در حال حرکت هستیم من فقط مختصری توضیح می دهم فقط تو همین کارها را بکن و شلیک کن. بعد زهرا افزود: خوشبختانه هیچوقت لازم نشد از آن استفاده کنم. رجوی در این جنگ حتی معلولین مربوط به جنگ های قبلی و مریض ها را نیز شرکت داده بود که اکثر این افراد کشته می شدند. یک نفری که در پایگاه ما بود وچون نفر قدیمی سازمان ومسن بود به او "بابا" می گفتند که او یک زخم نیز از عملیات قبلی در بدنش بود را نیز در این جنگ شرکت داده بودند و زخمی شده بود. اسم "بابا" محمد سیدی کاشانی است که بعداً از شکنجه گران سازمان شد. در روز ازدواج من بابا، مادر جون ( مادر مریم رجوی) و فائزه خیاط حصاری ( حشمت) جزء امضا کنندگان شهود این ازدواج بودند. عاقد عباس داوری بود. در این روز بابا ترانه " تو ای پری کجایی" را خواند. یکی از دختران که از پاکستان او را می شناختم، متاسفانه اسمش یادم نیست. در روز نشست رجوی در قرارگاه اشرف مرا دید و گفت آیا شوهرت زنده است؟....... بعد گفت: من سه، چهار روز مانده بود به عملیات ازدواج کردم البته از عملیات اطلاع نداشتیم و یک شب قبل از آنروزی که من می بایست به عملیات برویم شوهرم را فرستادند خانه، از یازده شب تا شش صبح با هم بودیم و بعد با عجله با من خداحافظی کرد ورفت و در عملیات کشته یا مفقود شد و حالا چهره همسرم از ذهنم رفته و فراموش کردم چون حتی عکسی از او نیز ندارم. بغض گلوی او را فشرد و چشمش اشک آلود شد. باید از رجوی پرسید معنی این نوع ازدواج ها چه می باشد؟ اولین نشست بعد از فروغ جاویدان، سکوت سنگینی در سالن حکمفرما بود همه سر ها پایین بود و مزه تلخ شکست بزرگ سر تا پای همه کس را گرفته و مکدر کرده بود. فکر می کردم الان رجوی می آید و به تجزیه و تحلیل می نشیند و از اشتباهی که کرده از همه عذر خواهی می کند. ولی بعد از مدتی دیدم درب ورودی باز شد. مریم جلو و مسعود عقب می آمد. مریم سرش را از حد معمول بالاتر گرفته بود و لبخند به لب داشت رجوی مثل بچه خطاکاری که به دنبال مادرش راه می افتد راه می رفت. وقتی که به روی سن رسیدند رجوی نگاهی به مریم کرد دید که اومی خندد و خودش هم خندید. نوچه هایش شروع به کف زدن کردند و شعار می دادند. بقیه ابتدا تا لحظه ای ساکت بودند سپس همراه جمع شعار داده و کف زدند. در صحبت های مسعود و مریم گفته شد که به پیروزی بزرگی نائل آمدند چرا که رژیم از این به بعد آینده ای ندارد و دلیل شکست نظامی را یکی، نبردن سلاح سنگین مثل کاتیوشا ( برای زدن هلیکوپتر و غیره) گفتند و دلیل دوم و اصلی این بوده است که: شما در تنگه چهار زبر گیر کرده بودید بخاطر وجود تنگه خودتان بوده است. یعنی در واقع در تنگه چهار زبر گیر نکرده بودید بلکه در تنگه خودتان گیر بودید و بخاطر داشتن تنگه نتوانستید نیز خوب بجنگید چون به زن و بچه و شوهر فکر می کردید بنابراین باید ابتدا از تنگه خودتان بیرون بیایید تا بتوانید خوب بجنگید و پیروز شوید( نقل به مضمون) ـ در تمام این وقت همیشه ذهنم این بود که مگر می شود آدم اینقدر طلبکار باشد و تمام شکست ها و خطاهایش را به گردن دیگران بگذارد؟ البته رجوی تنگه افراد که عشق به افراد خانواده بود با طلاق اجباری و جدا کردن کودکان و غیره از بین برد ولی نتوانست بهتر بجنگد و پیروز شود و هم اکنون مثل موش به یک سوراخی خزیده و بیش از دو سال است که مفقودالاثر شده است.ت

نوشته شده توسط شهریار در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 20:42 | پيوند پايا |

شبهای برره



شاید خیلی ساده تر از این حرفها باشد و به این پیچیدگی که من میگویم نیست. شبهای برره را میگویم. توی اون روستا یک نفر هست که خیلی میفهمه و اونهم کیانوش استقرار زاده هستش که یا بهش میگن تو نمیفهمی و یا اینکه تفنگ تو دهنش میکنن تا از عقایدش دست بکشه و یه جاهایی هم میبینیم که اهالی برره با زرنگی خاص نشون میدن که چیزهایی را میدونن ولی همینکه کیانوش از فرط خوشحالی میپرسه پس شما این را میدونید اونها هم خیلی راحت میگن نه ما نمیفهمیم. جالب این هستش که هر وقت نیازی هست که کاری انجام بشه بهمه نیاز به این ادم به قول خودشون نفهم پیدا میکنن و از اون مایه میزارن و اون را میفرستن جلو تا کارهاشون را درست کنه مثلا بره و برره را بخش کنه. هر وقت قراره سر کسی کلاه بزارن این کیانوش هستش که سرش کلاه میره. و اسلحه هم میشه از بین دوتا شاخ توی دهن کیانوش هستش.  مطلب بالا برگرفته از تارنمای فرزندان ایران

گفتم تا روز ۱۶ تیر و بزرگداشت و زندگی نامه بابک خرمدین بیکار ننشته باشم و به درخواست یکی از دوستان در مورد مجموعه شب های برره که مصداق واقعی اوضاع کنونی ایران است مطلبی را بنویسم:

نمی دونم شما روزنامه می خوانید یا نه؟ من روزنامه همشهری را بیشتر می خوانم اونم چون برام مجانی می آورند!!! یک مطلب قشنگی داشت در زمانی که این مجموعه تمام شد و داستان از این قرار بود که باز هم شیرفرهاد و کیوون برره تفنگ در دهان کیانوش گذاشته و اونو سرزنش می کنند که چرا به رسوم برره توهین کرده است کیانوش تصمیم میگیره که از برره بره و وارد یکی از شهرها میشود (مسلم یکی از نقاط معروف ایران ) هنوز چند قدمی برنداشته که یک هواپیما بر سرش فرود می آید کمی بعد یک موتور می گیرد اما به جای راه معمولی از بالای پشت بام موتور حرکت می کند و سرانجام در راه بازگشت هم دوباره یک هواپیما بر سرش سقوط می کند و داستانهای خیلی زیاد...که سر انجام کیانوش از شهر فرار کرده و به همان برره خودش بر می گردد!!!!

اما نظر من در رابط با این سریال این است که برره هرچند که مخالفان زیادی داشت و موافقان زیادی هم داشت به نظر من مجموعه مثبتی بود و برای قشر فقیر و ناتوان ایران که تنها دل خوشی آنها شب ساعت ۹ شب بود غنیمت است و اینکه برای کسی که ۵۰۰۰ تومان پول گوشت می دهد و حقوق ماهی ۱۵۰۰۰۰ تومان دارد و یا از صبح تا شب مسافر کشی می کند آن هم با تحصیلات معقول غنیمت و بزرگی است

اما مصداق بالای شباهت این سریال با مسائل روزمره ایران مانند رشوه گیری با عنوان زیر میزی هاپولی کردن پول های بخشداری و کیوان برره !!! اما مصداق بالای مسائل اجتماعی در قالب شخصیت ها این مجموعه است حتی ارزش ول برره از تومان ایران هم بالاتر به این خبر توجه کنید:

هر 8 اسكناس برره در كويت به بهاي يك دينار معادل 3هزار تومان فروخته مي شود و برخي با پرس اسكناسهاي برره با آن جاسوئيچي ساخته و به قيمت 5/3 دينار نزديك به 10هزار تومان مي فروشند به گزارش فارس از خرمشهر، مسافران ايراني پولهاي برره را با خود به كشورهاي عراق، كويت، امارات متحده عربي و قطر برده و در ازاي آن دينار و درهم دريافت مي كنند. شهروندان كويتي كه فارسي را خوب مي دانند و سريال شبهاي برره را از نزديك دنبال مي كنند، مشتري اين اسكناسها شده اند. در مرز شلمچه نيز در مبادلات تجاري با عراقي ها اسكناسهاي برره نيز مبادله مي شود. بر اساس اين گزارش، در عراق با عنوان پولهاي جديد ايراني از اين اسكناسها ياد مي كنند و در قطر و امارات نيز وضعيت به همين ترتيب است و فرصت طلبان در امارات با چاپ اسكناسهاي برره و با ابتكارات خودشان كاسبي خوبي راه انداخته اند. تي شرت هاي شبهاي برره با تصاوير سالارخان و زيرنويس جيگر و كيوون، پول زور وده و ياور طغرل با زيرنويس شومپت به قيمت 5 درهم در امارات به فروش مي رسد.

اما در مورد عکس بز بر روی آرامگاه کوروش من کسی را تحقیر نمی کنم زیرا زمانی که بچه حزب الله و ملت همیشه در صحنه سفارت های اروپایی را می شکستند حال که آنها می گفتند که این کاریکاتورها نظر ملت ما نیست و فقط گستاخی چند روزنامه است آن ملت ایران حتی یک اعتراض هم نکرد که این حرکت یعنی عکس بز بر روی آرامگاه کوروش کبیر چه معنایی دارد؟ که البته مردمی که نون شب هم محتاجند صحبتی نیست به قول سعدی:

خداوند مکنت به حق مشتغل                 پراگنده روزی پراگنده دل

یعنی کسی که نون شب دارد راحت عبادت می کند ولی کسی که نان شب ندارد تا صبح پریشان خاطر است افتخارات ما ایرانیان که توسط خود ما به بازی گرفته می شود باید پذیرفت که بیگانگان به کوروش کبیر بگویند سگ پرور!!!!

اما در پایان شاید شما به نظر شما من دیگر زیادی حرف زدم و اصلا بگویید چیه مثل مار چنبره زدی رو اعصاب ما؟ تو هیچی نمی فهمی تو نفهمی تو تو زندگیت چیزی نفهمیدی..نفهم!!!! و من می گویم ای کاش که همه ما هیچی نفهمیم زیرا اگر چیزی بفهمیم می دانیم که بر سر ما چه آمده بدبخت هستیم من آرزو می کنم که همین طوری به مسائل ایران نفهم باشم چون اگر بفهمم فردا سکته می کنم و میمیرم!!!! حالا برای اینکه من هم ثابت کنم هیچی نفهمیدم بیایید برای حسن خطاب یک رقص برره ای هم بکنیم:

نوشته شده توسط شهریار در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 15:50 | پيوند پايا
باز هم ملت ما چوب فلسطین را خورد تا دادگاهی آمریکایی رای به مصادره اشیای باستانی ایران بدهد برای اعتراض به این کار اینجا را کلید کنید

بابک خرمدين
در مورد مقاله بعدی که بابک خرمدین است ۱۶ تیر من در خدمتتان هستم تا آن تاریخ این تحلیل را از BBC و تحلیلش در مورد بابک خرمدین و حرکات پان ترکیست ها را ببینید تا مقاله من حاضر شود برای خواندن این مقالات اینجا و اینجا را کلید کنید
نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 14:45 | پيوند پايا

قلعه بابک

 

همایش میلیونی بزرگداشت بابک خرمدین

مکان : آذربایجان شرقی ، شهر کلیبر ، قلعه بابک

زمان : 15 و 16 تیرماه سال 1385 

نوشته شده توسط شهریار در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 11:46 | پيوند پايا
حماسه آرش كه در تیریشت از آن سخن آمده است ، در زمان منوچهرشاه نوه ایرج رخ داد . در آغاز پادشاهی منوچهر پس از جنگ میان ایران و توران ، بخشی از خاك كشور به یغما رفت تا اینكه با عقد قراردادی میان منوچهر و افراسیاب ، پیمانی مبنی بر پرتاب تیری توسط یك تیرانداز ایرانی بسته شد ، در هرجا تیر فرود آمد آنجا حریم دو كشور گردد.آرش با مهری پاك به میهن تیر از كمان كشید و با یاری اهورامزدا ، تیر در كنار رود جیحون بر بدنه درخت گردوی تناوری فرود آمد و سرحد دو كشور شد.پس از این تلاش غرورآفرین ، آرش كه تمام نیرو و جان خود را در تیر كرده بود ، جان به جان آفرین تسلیم كرد .
حماسه آرش یكی از بزرگترین و غرورآمیزترین حماسه های ملی ایران و نشانه ای از بزرگی روان و سرشت ایرانی است.

ازجهت نجومی ، این جشن برابر است با بزرگترین روز سال خورشیدی و گرمای تابستان كه همان تیر روز از ماه تیر است. برابر با سالنمای كهن ایران و سالنمای زرتشتیان این روز ، سیزدهم تیرماه است اما در سالنمای كنونی ایران به علت ماههای سی و یك روزه ، جشن ، سه روز به جلو می افتد و در روز دهم تیرماه برگزار می شود ، كه با نیایش ، آب پاشیدن كودكان بر روی هم و هدیه دادن نامزدها به یكدیگر و گاه با گرفتن فال حافظ و خوردن میوه و آجیل و خواندن سرود و پایكوبی به پایان می رسد.



این جشن میان زرتشتیان دوره ای ده روزه داشت و از تیر روز از تیرماه ، روز سیزدهم شروع و به باد ایزد یعنی روز بیست و دوم پایان می گرفت. زرتشتیان تیرگان را “ تیر و جشن Tiru-Jashn ” می نامند و برایش اهمیت فراوانی قایل اند. لباس و پوشاك نو می پوشند و نقل و شیرینی و میوه و خوراك های سنتی و ویژه می پزند. پیش از این روز خانه را خوب پاكیزه نموده و بامدادان شست و شو می كنند و خواندن دو نیایش “ خورشید نیایش ” و “ مهرنیایش” از اوستا را بسیار نیكو می دانند.

شاید “ تیر و جشن” یكی از شادترین جشن های كهن ایرانی بوده باشد. در این جشن بیش از همه بچه ها بهره می بردند با تارهای نخی و رنگینی كه به مچ دست می بستند در كوچه ها و خانه ها و بامها می دویدند ، ترانه می خواندند و كنار نهرها و جویها و تالاب ها به هم آب می پاشیدند و یا به آب می پریدند .
از مهم ترین چیزهایی كه در این جشن تدارك می دیدند، بندی بود از تارهای هفت رنگ ابریشم یا نخ كه با رشته ای از سیم زرین و نازك می بافتند. این بند را “ تیر و باد Tiru-Bad ” می نامیدند. در این روز كله قند را در كاغذهای سبز رنگ بسته بندی كرده و دور آن “ تیروباد” می بستند و به خانه تازه عروسان و نودامادان پیش كش می فرستادند. از روزهای پیش از جشن “ تیروباد ” در همه خانه ها مهیا می شد. بامداد روز جشن از كوچك و بزرگ - به ویژه كودكان - این بند را به مچ دست یا به دكمه لباس و جایی از پوشاك می بستند. این بند را با خوشی و شادمانی تا روز پایان جشن یعنی باد روز با خود داشتند. آنگاه در روز مذكور به دشت یا بام خانه رفته ، بند را باز كرده و با فریاد و بانگ شادمانی به باد می سپردند. این كردار اشاره ای به عمل آرش كمانگیر دارد كه تیر را رها كرد و مرز ایران زمین معین شد. جنگ و ستیزی طولانی پایان یافت و به فرمان خداوند، باد یا ایزد باد، تیر را در آن مسافت دور برد. به همین جهت بر آن تمثیل این رسم انجام می شد كه باد آن بند را به یاد حادثه مذكور به دورها می برد. به همین جهت است كه مبدا جشن را تیر روز و پایان آن را باد روز قرار داده اند، بر این اندیشه كه تیر در روز باد، پس از ده روز از حركت ایستاد.

دیگر از آداب این جشن میان زرتشتیان، فال كوزه می باشد. مقدمه فال كوزه در روز دوازدهم برگزار میشود، به این طریق كه در مجلسی كه از پیش كسانی در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغی كوزه ای خالی یا پر از آب را دور مجلس می گرداند و هركس به نیتی كه دارد چیزی در آن می اندازد و سپس كوزه را در جایی می نهند كه زیر درخت باشد و پارچه سبزی روی كوزه می كشند و آیینه ای روی آن می گذارند. آنگاه عصر روز تیر و جشن ، همان دختر مراسم تطهیر انجام داده و كشتی نو می كند و كوزه را برداشته و بین حضار می چرخاند یعنی ساكت و خاموش می ماند و سرگذر در محله می نشیند. مهمانان روز پیش، كه هریك با نیت چیزی در كوزه افكنده بودند می آیند. هر نیتی  می خواند و دختر دست در كوزه كرده ، چیزی بیرون می آورد.

صاحب آن شی ، نیت خود را با شعری كه خوانده شده سنجیده و بدان فال گرفته و آنرا شگون می داند.

 عنوان مقالات بعدی من اینه:

  1. بابک خرمدین
  2. برره یا همان ایران؟
  3. نگاهی به کاریکاتور جنجال انگیز ایران و مسائلی که هیچکس به آن نپرداخت از جمله صحبت های اخیر چهرگانی
  4. زندگی ستارخان و باقرخان و انقلاب مشروطیت
  5. کامل کردن پست زرتشتیان ایران در گذر تاریخ و دیوان خیام و حکمت خسروانی
  6. پادشاهان به نام ایران از زمان کوروش کبیر تا عباس میرزا
  7. تاریخ ورود زبان و نژاد ترک به آذربایجان از نگاه محققان معروف ایران
  8. جشن گاهنبار
  9. متن کامل داستان ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی
  10. خلیج فارس
  11. بریم دوبی هله هله یا بمانیم در ایران و شرفمان را دریابیم؟

*برگرفته از تارنما امرداد

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 13:42 | پيوند پايا |
تصویری ار ببر مازندران که یکی از نمونه هایش توسط سربازان روسیه تزاری در خراسان شکار شد و پوست کنده شد عکس مال سال ۱۹۱۲ می باشد

 

وقتی نام ببر در ایران برده می شود بی اختیار هر ایرانی وطن دوستی ببر مازندران را به یاد می آورد سلطان گربه سانان ایران..ببر ایران امروز به افسانه ها پیوسته است.به روزگارانی نه چندان دور در پهنه ای به وسعت جنگل ها و بیشه زارهای گیلان و مازندران از آستارا تا نواحی ترکمن صحرا ببر ایران قدرت بلامنازع محسوب می شد. عملکرد نا صواب آدمیان در آن وسعت پهناور چنان عرصه را بر این گربه بزرگ ایران زمین تنگ کرد و قلمرو زیستی او را محدود نمود که ناچار به ترک بوته زارها و نیزارها شد(محیط زیست طبیعی و مورد علاقه ببر که توسط انسان ها نابود شد ) هیچ از خود سوال کردید چه بلایی بر سر این حیوان زیبا آمده است؟ اگر چندین دهه قبل را مجسم کنید در آن زمان دشت های مازندران را جنگل های دشتی می پوشاند و به سختی می توانستیم آسمان را شاهد باشیم ولی حالا نیزارهای گرگان را خشکانیده ایم و اراضی را به کشتزار تبدیل نمودیم ناآگاهانه تیشه به ریشه زیستگاه زدیم خلاصه اینکه ببری که در زمان زیمان می بایست در این نیزارها زیست نماید تا توله آن از گزند مورچه ها در امان باشد با از بین رفتن این نیزارها نتوانست به حیات خود ادامه بدهد  و نسل آن از بین رفت. کوچه اجباری این جانور بزرگ به ارتفاعات جنگلی رقابتی نابرابر در میان او و سایر گوشتخواران جنگل های مرتفع ایجاد کرد چرا که گوشتخواران دیگر به نوع شکار در جنگل های انبوه و مرتفع عادت داشتند و طبیعتا در سفره مشترک شکار یعنی چرندگان (به ویژه گراز که غذای اصلی ببر بود) نصیب و بهره اصلی آن رقیبان بود. نسل ببر که از زیستگاه اصلی خود به تدریج عقب نشینی کرده بود از سویی به علت شکار بی رویه در معرض خطر بود و از طرف دیگر به دلیل حمله گاه و بی گاه به گاو و گوسفندان روستاییان به دلیل گرسنگی بغض و کینه صاحبان احشام تلف شده متوجه ببر مازندران می شد آنان با طعمه های سمی موجب هلاکت تعداد اندک باقیمانده از گروه بزرگ ببرها شدند.(در چهل و اندی سال گزارشی واقعی از مشاهده این جانور کم نظیر مشاهده نشده است)

بنابر شواهد موجود آخرین ببر مازندران در سال ۱۳۳۲ در بیشه ای نزدیک و مشرف به روستای آق قمیش شکار شد. این روستا در ۱۰ کیلومتری شرق کلاله بر سر راه مینو دشت ــ بجنورد واقع شده است. این ببر توسط سروان احمد هنرور (از شکارچیان حرفه ای ) شکار شد.

                                                  مشخصات ببر ایران

رنگ پشت و پهلوی ببر ایرانی زرد متمایل به نارنجی است با نوارهای باریک و قهوه ای می باشد و زیر بدن یعنی شکم و سینه سفید رنگ است. پشت گوش ها سیاه بوده لکه سفیدی در وسطش دیده می شود. از ببر ایران که زیستگاه اصلی اش دامنه شمالی رشته کوه البرز بوده است با نام (( ببر خزر )) یا ((ببر مازندران)) در سفرنامه ها و کتب تاریخی و ادبی یاد شده است. ببر ایرانی شباهت زیادی به پسر عموی بنگالی خود دارد ولی نوارهای قهوه ای دور بدنش یه پهنی نوارهای ببر بنگال نیست ( البته تعداد نوارها در ببر ایرانی بیشتر است) همچنین رنگ پهلو ها در ببر ایرانی تیره تر (قهوه ای تر ) می باشد.

موهای بدن ببر مازندران بخصوص در زمستان رشد زیادی دارد و موهای صورت او مانند ببر سوماترا بلند است. طول بدن ببر مازندران ۱۴۰ تا ۲۸۰ سانتیمتر می باشدو اندازه دم این حیوان بین ۶۰ تا ۹۰ سانتیمتر است.(دو گزارش هم درباره اندازه ببر ایرانی وجود دارد یکی از منطقه لنکران که طول  بدن این حیوان را ۲۵۹ و ۵/۲۸۹ سانتیمتر ذکر شده است)

غذای ببر خزر مرال گوزن  گراز  شوکا   گربه وحشی خرگوش پرندگان و خزندگان و در مواقع گرسنگی و عدم دسترسی به شکار طبیعی گاو و گاومیش اهلی بوده است. جفت گیری این جانور احتمالا در زمستان بوده دوره آبستنی تقریبا ۱۰۵ روز به طول می انجامد و در هربار زایمان دو تا سه و گاهی ۶ بچه به دنیا می آمد بچه ها در ۴ سالگی بالغ می شوند (طول عمر ببر در اسارت ۳۰ سال می باشد) ببر مازندران هم به مانند سایر گوشتخواران بیشتر هنگام طلوع و غروب آفتاب و شب ها اقدام به شکار می کرد

 نمونه موجود ببر ایرانی در موزه بریتانیا دارای مشخصات زیر است:

رنگ زمینه پشت و پهلوها زرد متمایل به طلایی با نوارهای عرضی زرد تیره رنگ یا قهوه ای روشن رنگ زمینه و نوارها در پهلو ها کمتر است سینه و شکم سفید ( با نوارهای زرد در زیر شکم) می باشد. زمینه صورت زرد و پیشانی دارای نوارهای قهوه ای است اطراف چشم ها و روی گونه دارای لکه سفید می باشد.دم به تناوب از نوارهای روشن متمایل به سفید و نوارهای زرد پررنگ تشکیل شده است پاها در سطح خارجی زردرنگ بوده در سطح داخلی سفید می باشد)

جای دریغ و افسوس است که سراغ ببر زیبای ایران را باید از موزه ها و آن هم موزه های بیگانه بگیریم اما فراتر از دریغ و افسوس آن انقراض این جانور بی نظیر است که هشداری جدی است برای تمامیدوستاران طبیعت و متولیان امور محیط زیست که بیش از پیش نگران حیات وحش باشندمی دانیم که در صورت غفلت و خواب رفتگی بیشتر شاهد از بین رفتن تدریجی جانوران و گیاهان بسیاری در طول زندگیمان هستیم

می دانیم که نسل شیر ایران همین ۴ دهه اخیر از بین رفته است شیر ایرانی یا قزل شیر مازندران از حیات رخت بست و تنها افسوس عظیمی برای ما گذاشت حال باید نگران سرنوشت یوز ایرانی و ده ها نمونه کمیاب باشیم چرا که بسیاری از زیستگا های این جانوران نیز در خطر است ایران عزیز مبادا آیندگان بگویند نسل قبلی (نسل ما) ایران دارایی های طبیعی را عزیز نداشته و ویرانه ای از طبیعت زیبای ایران را به ارث گذاشته اند

                                                   شیر ایران

 

متاسفانه باید نسل شیر در ایران را از بین رفته دانست زیرا نزدیک ۶۴ سال است که هیچگونه اشاره و اطلاعی از وجود این حیوان ارزشمند و پرسابقه در ایران به ما نرسیده است ولی از مجموعه گزارش ها و اخباری که از گذشته های دور تا به امروز بدست رسیده وجود آن در بیشه زارها و بوته زارهای جنوب ایران ـــ حدفاصل پارس تا نزدیکی های رود کارون در خوزستان مسلم بوده است.

از قدیمی ترین گزارش هایی که درباره شیر ایرانی در دست داریم شرح مندرج در ((نزهت القلوب ــ حمدالله مستوفی)) است که در سال ۷۴۰ هجری تالیف شده و در این باره می نویسد:(( مرغزار دشت ارژن بر کنار بحیره است که در آن صحرا است و در این حدود در آن بیشه ای است که در آن شیر شرزه بسیار باشد طول این مرغزار دو فرسنگ و در عرض یک فرسنگ است))

((ا.ج.آربری)) محقق و ایران شناس انگلیسی در کتاب خود به نام شیراز از امیرالامرای وقت یاد می کند و می نویسد:((امیرالامرا شیراز...از ورزش های خاص مردان از قبیل تعقیب شیر و پلنگ و گراز...بر کنار نیست)).دیگر ایرانشناسان جهانگردان و بازرگانان خارجی نیزکه در قرن ۱۹ میلادی به ایران مسافرت کرده اند از وجود شیر در جلگه های پارس و خوزستان خبر داده و حتی بعضی از آنها تصریح کردند که به چشم خود شیر ایرانی را دیده و یا شکار کرده اند و یا دیدند که بچه های آنها را برای فروش به شیراز آورده اند.برای گریز از طول کلام ذیلا اشاره ای گذرا و مستقیم می کنیم به نام و تاریخ گزارش های اتباع خارجی که از وجود شیر در پارس و خوزستان یاد کرده اند:

w.ouseley _ ۱۸۱۹

leuard _ ۱۸۴۱ میلادی که به چشم خود شیر را مشاهده کرده است

M.Aasemavi _ که همراه با سران ایل بختیاری آن را شکار کرده است

 Blanfor ۱۸۷۶ میلادی

کنسول انگلیس در بصره ــ ۱۸۷۵ میلادی

sir percy sykes _ ۱۹۰۰ میلادی

گروه مهندسان آمریکایی ۱۹۳۲ میلادی

champion jones ۱۹۴۱ میلادی

و بلاخره آخرین اطلاع مربوط به سال ۱۹۴۲ است و  G.F.henry  می نویسد که در بهار آن سال در حدود ۶۴ کیلومتری شمال غربی دزفول شیری دیده شده است که طول بدنش تا قاعده دم ۱۵۰ سانتیمتر و رنگ آن زرد مایل به خاکستری بوده و یال هم نداشته است.با توجه به مطالب فوق ملاحظه می کنید آخرین باری که وجود شیر در ایران گزارش شده مربوط به ۵۰ سال پیش از این است و از آن تاریخ به بعد تا کنون هیچگونه قراین و آثاری دیده و یا گزارش نشده است. و تنها نشانه ای که هم اکنون از شیر ایرانی وجود دارد یک قطعه پوست است که در موزه بریتانیا نگهداری می شود.

اما خصوصت شیر ایرانی و تفاوت آن با شیر آفریقایی:

  1. یال در شیر ایرانی به نسبت شیر آفریقایی کمتر است و پیشانی شیر ایرانی تقریبا فاقد مو است
  2. در شیر ایرانی موهای پشت آرنج و زیر شکم از شیر آفریقایی بیشتر است
  3. در زیر شکم شیر ایرانی یک لایه پوست اضافه به صورت چین خوردگی نامحسوس وجود دارد و این لایه در شیر آفریقایی دیده نمی شود
  4. رنگ شیر ایرانی برحسب فصل ممکن است از زردی تا نخودی مخلوط با نارنجی و گهگاه با سایه هایی از سیاه تا خاکستری حتی متمایل به سفید تغیر کند

اما در دیگر صفات ظاهری تفاوت عمده ای بین شیر ایرانی و شیر آفریقایی دیده نمی شود.همانطور که گفته شد نسل شیر ایرانی را باید منقرض شده دانست اما خوشبختانه گونه ای از شیر ایرانی هنوز در هندوستان در جنگل ((GIR )) زندگی می کند. شیر هندوستان از هر لحاظ شبیه شیر ایرانی است و هر دوی آنها جزو زیر گونه (( Panthera Leo Persica )) هستند.

به یاد مرجان   

*برگرفته از مجله شکار و دوستاران طبیعت چاپ سال ۱۳۷۳

نوشته شده توسط شهریار در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 7:51 | پيوند پايا |