در میان ملیت های ایرانی اکراد بیشترین هماهنگی را با ایرانیان ار نظر رسوم و مراسم خود دارند اما همیشه در میان اقوام عده ای هستند که می خواهند با سوء استفاده از مطالبی سعی در قومیت گرایی کنند در مباحث قبلی در مورد بابک خرمدین صحبت کردیم و دانستیم که بابک یک پارسی بوده و نشان داده شد که تلاش بیگانگان مانند ترکیه که سعی در دزدین افتخارات ایرانی دارد به کج راهه و به قول خودمانی این راه که می روند به ترکستان است و بس. اینکه مولانا جلال الدین رومی که دیوان بزرگ او به فارسی معروف به قرآن عجم است چگونه سر از ترکیه در آورده و یا نوروز که از بلاد ایران رسمیت یافته چطور به ترکیه رسیده (که البته بعدا مفصل صحبت می کنیم) یکی از عجایب جالب روزگار است اما قبل از آغاز صحبت بهتر است آشنایی کوچکی با صلاح الدین ایوبی داشته باشید او یکی از بزرگترین رهبران تاریخ جهان اسلام است که در تکریت عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمده است در جنگهای صلیبی چندین بار به سختی صلیبیون را شکست داده که می توان از نبرد حطین نام برد که سپاه صلیبی به کلی تار و مار شد و پادشاه بیت المقدس یه نام (( گی)) را اسیر کرد و صلیب عیسی را نیز تسخیر و به دمشق فرستاد(قبل از او چند صد سال قلب ایرانیان این کار را کردن بودند) او همچنین اورشلیم (بیت المقدس) را از تصرف صلیبیون خارج کرد. در مورد علل جنگهای صلیبی که تا ۶ جنگ ادامه پیدا کرد و تنها در جنگ اول صلیبی اروپایی ها آن هم به دلیل اختلاف عباسیان و ترکان موفق به پیروزی شدند می توان گفت که تولد عیسی مسیح در اورشلیم پیروزی های ترکان سلجوقی بر امپراتوری بیزانس و همچنین بیکاری و کساد کار شوالیه ها و شهسواران که غالبا در ونیز و سیسیل بودند و همچنین سفرنامه مارکوپولو که در آن از ثروت های مشرق زمین صحبت های فراوان کرده بود از عوامل تحریک کننده جنگهای صلیبی بود تا اینکه سرانجام پاپ اوربان دوم دستور حمله به اراضی مسلمانان را داد قابل اشاره است که در دوران وسطی جهل در اروپا بی داد می کرد چرا که در طی دوره ای از جنگهای صلیبی سپاهی به نام سپاه کودکان تشکیل شد حالا چرا؟ چون آنها به رهبری پسری چوپان به نام استفان تصور می کردند که کودکان با عشق می توانند مسلمانان را شکست دهند و در نتیجه آن سی هزار کودک از بندر مارسی فرانسه عازم بیت المقدس شدند اما هیچ یک از آنان به بیت المقدس نرسیدند زیرا در راه یا از بین رفتند یا برده شدند!!! گفتم که غیر از جنگ اول صلیبی به غالبا دوک ها و فئودال ها رهبران آن را تشکیل می دادند و هیچ پادشاهی در آن شرکت نداشت صلیبیون پیروز شدند اما در جنگهای بعدی نه تنها که کاری از پیش نبردند شکست های مفتضحانه ای هم خوردند حتی حضور ریچارد شیردل هم باعث بازگشت بیت المقدس نشد اما در پایان این جنگها که شگفتی اروپا را رغم زد اروپاییان به دانش هایی رسیدند که سبب شد که امروزه قدرت اول دنیا شوند. در مورد مردانگی صلاح الدین هیچ جای شکی نیست زیرا بارها نویسندگان اروپایی او را مدح کردند و حتی در زمانی که ریچارد پیاده می جنگید برای او اسبی فرستاد و گفت که درست نیست سلحشوری به این توانایی پیاده بجنگد اما در مورد رنوی شاتیون که بارها پیمانهای صلح را شکسته بود به کاروان حج حمله کرده بود و خواهر صلاح الدین را به اسارت گرفته بود هیچ رحمی قائل نشد اما مسئله دیگر قتل سهروردی است که آقای محمد قاضی معتقد هستند که با اخبار دروغ و جعلی از طرف علمای فاسق آن دوران صورت گرفته به علاوه پدر پسر را مامور تحقیق در این قضیه کرده است.
داستان و ماجراهای رابین هود پس از عزیمت ریچارد پادشاه انگلستان به اورشلیم برای جنگ با مسلمانها به وقوع پیوست زیرا که برادر زاده او پرنس جان از نبود او سو استفاده کرده بر مردم سختی می گرفت.
صلاح الدین ایوبی چرا کرد؟
شادروان آقای محمد قاضی که خود کرد هستند کتاب های بسیاری را به فارسی ترجمه و در دسترس کتاب دوستان گذاشته اند در کتابی به نام صلاح الدین ایوبی نوشته آلبر شاندور زندگی این سلطان مسلمان را شرح دادند ایشان در مقدمه کتابشان می نویسند:
بطوری که در مقدمه ترجمه کتاب ((کرد و کردستان)) نیز متذکر شده ام تاکنون تنها خدمتی که در این راه از دستم بر آمده و به همشهریانم کرده ام ترجمه کتاب ((ژانی گل))(درد اجتماع) نوشته ابراهیم احمد نویسنده کرد عراقی به صورت رمان است که با همکاری همان پسر عموی عزیز آقای احمد قاضی از متن کردی به فارسی برگردانده ایم و کتاب ((کرد و کردستان)) نوشته واسیلی نیکیتین است که من آن را به تنهایی از متن فرانسه به فارسی ترجمه کردم و بقراری که اطلاع دارم آقای خالد حسامی شاعر نامدار کرد در کار ترجمه آن از متن فارسی به کردی هستند.
لیکن قبلا نیز گفتم که همشهریان ارجمند همواره متوقع بوده و هستند بر مبنای همین توقع اغلب سرشناسان که به فعالیت های ادبی ایشان در زمینه ترجمه وارد هستند از من خواستند تا کتاب ((صلاح الدین ایوبی)) را نیز ترجمه کنم و پسر عموی گرامی بنده به نام خلیل فتاحی قاضی در نامه ای محبت آمیز به بنده فرمودند که اگر این کتاب را ولو به فارسی ترجمه کنید دو خدمت بزرگ انجام داده اید اول به اسلام و دوم به ملت کرد. پاسخ بنده به ایشان این بود که:
همانطور که می فرمایید خدمت بزرگی به اسلام خواهد بود و لیکن معتقد نیستم که خدمتی به ملت کرد باشد زیرا تنها ربطی که صلاح الدین به کردان دارد این است که از پدر و مادری کرد زاده شده است و اینکه در کردستان عراق (تکریت) به دنیا آمده است در اینکه او مردی شجاع و سلحشور بود هیچ حرفی نیست لذا او می توانست کاری برای همنژادان خود کند و در آن سال های آشوب لا اقل حکومی مستقل از ترکان سلجوقی و عربها برایشان ایجاد کند اما نه تنها که چنین کاری نکرد بلکه در تمام عمر خود ۱۰ کلمه نیز به کردی صحبت نکرد و هر خدمتی که نیز کرد در راه اسلام کرد و حتی نزاعی هم که گاهی با امرای محلی کرد موصل و سنجار و جزیره داشت برای اینکه ایشان را از تبعیت از خود و امرای عباسی وا دارد بنابریان بیخود نیست که نویسنده این کتاب یعنی آلبرشاندور در زیر عنوان کتاب که (صلاح الدین ایوبی ) است نوشته ((ناب ترین قهرمان اسلام)) و او را به عنوان قهرمان کرد نمی شناسد حتی واسیلی نیکتین در کتاب ((کرد و کردستان)) به این مسئله اشاره کرد که صلاح الدین ایوبی برای تاسیس حکومتی کرد هیچ کاری نکرد و اصلا مایل ها و کیلومترها از کردستان به دور بود و برای اسلام شمشیر می زد.
ایشان در پایان می گویند:
به هر حال همشهریان عزیز به این تذکر من درباره بیقیدی صلاح الدین نسبت به سرنوشت ملت خویش قانع نشدند و در خواهش های خود اصرار ورزیدند.
تاریخ معاصر ایران تنها از بزرگانی به نیکی یاد می کند که روح ایرانی را شاد و زنده می خواستند.تنها به آزادگانی می بالد که ایران را آزاد و آباد می خواستند و دکتر مصدق یکی از این آزادگان است چون امیرکبیر چون قایم مقام فراهانی و چون....
چنین مردانی در تاریخ معاصر ایران کم نبودند و هرکدام در زمان خود برای نسل آینده توانستند تاثیر بسزایی برجای نهند و ملت ایران را تا امروز در جهان سرافراز نگه دارند.نگاه به تاریخ پنجاه سال گذشته ایران نشان می دهد که ((مصدق)) در این مسیر تک چهره بوده است. او کسی است که در خلاف جریان آب شنا کرد و در شرایطی که پیروی از قدرت های استعماری از امتیازات و افتخارات اکثریت مردان سیاسی دوره قاجار و پهلوی به حساب می آمد نشان داد که می توان آزاده بود و استقلال و مناقع ملی را در ورای منافع شخصی و دنیایی قرار داد.همین روحیه آزادگی او را در انقلاب مشروطیت در زمره آزادی خواهان قرار داد حضور در انجمن های روشنفکری آن دوره مانند ((جامعه آدمیت)) و ((مجمع انسانیت)) را می توان در امتداد همین روحیه دانست.به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی و استقرار دولتسیضیا اعتراض شدید می کند. در آن زمان والی فارس بود و تنها والی بود که از اجرای دستورات دولت کودتا سرباز زد.در دوران پیش از شهریور ۲۰ او را به احمد آباد تبعید کردند و تحت نظر داشتند تا اینکه در انتخابات چهارمین دوره مجلس در سال ۱۳۲۲ خورشیدی مردم او را به عنوان نماینده اول بر می گزینند و مبارزات او را برای رهایی از بند استعمار انگلیس رنگ تازه ای پیدا می کند. به مجلس پانزدهم راه نمی یابد. اما با سرسختی به مجلس شانزدهم راه می یابد و در آن جاست که به ریاست کمیسیون نفت می رسد و زمینه را برای خلع ید از شرکت نفت انگلیسی فراهم می کند.در همین دوران است که جبهه ملی شکل می گیرد. بزرگ مردانی چون مصدق الهیار صالح و دکتر شایگان پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به مجلس آوردند:((به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تامین صلح جهانی پیشنهاد می نماییم که صنعت نفت در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود یعنی عملیات اکتشاف و استخراج و بهره برداری در دست ملت ایران قرار گیرد.))
سرانجام با کوشش ملی و همیاری مردم آزاده ایران روز ۱۴ اسفند ۱۳۲۹ خورشیدی مجلس شورای ملی لایحه ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و روز ۲۹ اسفند مجلس سنا نیز رای مجلس شورای ملی را تایید کرد و بدین سان نبرد آغاز شد. در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دولت علاالدوله را که پس از قتل سپهبد رزم آرا به روی کار آمده بود استعفا کرد و مجلس در جلسه ای خصوصی به نخست وزیری مصدق ابراز تمایل کرد. مصدق قبول این مسئولیت را مشروط به تصویب لایحه ۹ ماده ای طرز اجرای ملی کردن و خلع ید از شرکت نفت می کند.همچنین خواستار اصلاح قانون انتخابات می شود. لایحه خلع ید در همان روز در مجلس و دو روز بعد در سنا تصویب می شود.بدین سان مصدق سنگر نخست وزیری را به دست می آورد و فصل نوینی در زندگی ملت ایران گشوده می شود.
روز ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دکتر مصدق کابینه خود را به مجلس معرفی می کند و برنامه دولت جدید را اعلام می دارد:اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و اصلاح انتخابات.
کمپانی های نفتی به سرکردگی شرکت نفت انگلستان از تصویب این قانون بر آشفته می شوند. دولت انگلستان با حمایت از شرکت سابق نفت و با تهدید ایران به دخالت نظامی ناوگان جنگی خود را به خلیج فارس می فرستد و به لیوان داوری لاهه و شورای امنیت نیز شکایت می کند این کار باعث به جوش آمدن غرور ملی ایرانیان می شود چندین خلبان نظامی داوطلب حمله انتحاری یا کامیکازی می شوند ارتش در شهرها برای بالا بردن روحیه مردم رژه می رود و چند آتشبار به خوزستان منتقل می شود و به ارتش آمادگی کامل داده می شود.
روز ۲۲ مهرماه ۱۳۳۰ خورشیدی شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت انگلستان تشکیل جلسه می دهد دکتر مصدق در این شورا طی بیانات مشروحی چگونگی دخالت های شرکت سابق در امور داخلی ایران را بر می شمرد و نقش استعمارگرانه این شرکت را افشا می کند. شورای امنیت در آخرین جلسه خود پیشنهاد دولت فرانسه را تصویب می کند که به موجب آن درخواست دولت انگلستان تا اخذ تصمیم قطعی در دیوان دادگستری لاهه مسکون بماند. دکتر مصدق در نوزدهم خردادماه ۱۳۳۱ خورشیدی نطقی تاریخی در دادگاه لاهه به زبان فرانسه ایراد می کند که پر است از دفاع و پشتیبانی از حقوق اساسی ملت ایران این نطق که می توان آن را سند تاریخی رهایی از بند استعمار نامید سبب می شود تا دادگاه لاهه روز ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱ به عدم صلاحیت خود برای رسیدگی به دعوی انگلستان رای دهد.کشمکش ها برای سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق در داخل و خارج از ایران شروع شد.
....خاتمه کار مصدق را همه می دانند اجرای کودتای سرنگونی دولت ملی موج دستگیری تشکیل دادگاه های نظامی و ...و تبعید دکتر مصدق تا پایان عمر به احمد آباد
مصدق در محکمه نظامی می گوید:((آری تنها گناه من و گناه بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیدم...از آنچه برایم پیش آوردم هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا حد امکان انجام داده ام. عمر من و شما و هرکس دیگر چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آنچه می ماند حیات و سرفرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است.))

*برگرفته از نشریه امرداد به نویسندگی آقای بوذرجمهر پرخیده













پدر و مادر شهید جمشید گشتاسپی که پسرشان بعد از ۲۱ سال از مفقود الاثری در آمد.
بزرگداشت جانباخته زرتشتی جمشید گشتاسپی:



یادی از مهربانو نوشیروانی (کیخسروی):
در سال ۱۳۰۳ خورشیدی در یزد زاده شد.تحصیلات خود را تا دیپلم در یزد ادامه داد و از نخستین دخترانی بود که در یزد دیپلم دریافت کرده بود
ـــ در یزد معلم و آموزگار دینی بود
ـــ با ارباب بهمن کیخسرو ازدواج کرد
ـــ پس از مدتی به تهران آمد و در آموزش و پرورش استخدام شد.
ـــ در دبستان های استاد خدابخش و استاد پورداوود آموزگار دینی ــ زبان ــ اوستا و ورزش بود.
ـــ در دبستان ارامنه در زرکش نارمک معلم انشاء و املاء بود.
ـــ دو فرزند داشت: مهردخت و کیخسرو
ـــ کیخسرو که مهندس کشاورزی بود دو ماه پس از ازدواج به جبهه جنگ عراق علیه ایران رفت. او مفقود الاثر و جانباخته راه وطن شد.
ـــ مهردخت که از خیرخواهان جامعه بود خانه اش را وقف انجمن کرد و پس از چندی در اثر بیماری درگذشت.
ـــ مهربانو پس از مرگ فرزندان بر نیکوکاری اش افزود.
ـــ در جمع آوری وجه برای گهنبار پیش گام بود.
ـــ هزینه آسفالت زمین والیبال مارکار به نام دختر و پسرش پرداخت.
ـــ کتابخانه کیخسرو کیخسروی را در کانون دانشجویان زرتشتی ایجاد و همواره یار و یاور کانون بود.
ـــ به خانه سالمندان سرکشی می کرد و هر کار خیری که از دستش بر می آمد برای آنها انجام می داد.
ـــ او در زندگی سختی های بسیار کشید و با انجام کارهای نیک و خیرخواهانه نام نیکی از خود بر جای گذشت.
ـــ سرانجام در ۱۰ بهمن سال ۸۳ درگذشت. یادش گرامی
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
اگر تک به تک سر به کشتن دهیم به از آن که کشور به دشمن دهیم
هر آنکو شود کشته ز ایران سپاه بهشت برینش بود جایگاه
*جستار مهربانو کیخسروی برداشتی آزاد بود از نشریه امرداد به نویسندگی بوذرجمهر پرخیده
در آئین مسیح:
در آئین مسیح از یکسو مواجهیم با قداست و تقدیس زن و از سوئی با تحقیرها و توهین ها. می دانیم در مسیحیت همه فرشتگان را به صورت زن مجسم کرده اند با اینکه علم الادیان جنسیت فرشتگان را نفی می کند. و یا در نجات زن ها از زیر بار ستم مردان آنها را در دیرها پناه داده و دیرنشینی و حساسیت زنان را پدید آورده اند. ولی از دیدی دیگر آنان را بعدها برای خدمت به مسیحیت خوانده اند و بعدها دیرها مراکز آلودگی و فحشاء شد.کلیسا مدعی شد که زن می تواند عبادت کند و به مقام قرب الهی برسد و این خلاف نظر هانری هشتم بود که زنان را لایق قرائت کتاب مقدسه ندانسته و طی فرمانی آن را ممنوع کرده بود.هم چنین با اینکه ازدواج امری مکروه به حساب می آمد زنان در انتخاب همسر آزادی هائی داشتند.در عین حال در اندیشه مسیحیان زن عاملی وسوسه گر عامل فریب آدم همکار با شیطان و حتی مظهر او و گاهی هم شیطان کوچک خوانده می شد. زمانی از زبان کلیسا این جملات شنیده می شد زن از اینکه زن است باید شرمسار باشد. زن آخرین حیوانی است که مرد او را اهلی کرده است زن همان موجودی است که گیسوانی بلند و عقلی کوتاه دارد. تعلیمات تحریف شده مسیحیت در رابطه با زنان مشکل را حل نکرد. از عالمی مسیحی به عنوان مرجع دین بزرگ مسیحیت می خوانیم که فتوا داده است که بالفطره سبک مغز شهوتران شیفته لباس و زینت و تظاهر است و مرد جز اینکه او را در خانه محبوس کند راهی ندارد(لنگدون دویس) و یا مجمع دینی فرانسه پس از بحث زیادی که درباره ماهیت زن نمود چنین نظر داد که زن انسان است اما برای خدمت به مردان آفریده شده است.(کنگره مذهبی سال ۵۸۵ میلادی ــ فرانسه)
در اسلام:
با توجه به اینکه کتاب درباره حیات زن در جامعه اسلامی است خود آقای قائمی گفته اند که در اینجا به اختصار صحبت می کنند و به فصل های دیگر کتاب مراجعه می کنند که در اینجا موضوع ما نیست:
اسلام به آنچه تا حال راجع به زنان ذکر شده قبول ندارد قائل به برتری مردان بر زنان و استثمار آنان نیست. زن به مانند مرد موجودی است گرامی و محترم خلق و آفریده خدا نه تنها که ذاتا عامل گناه مردان نیست بلکه در مواردی بسیار عامل جلوگیری مرد از گناه و مایه حفظ عفت و سکون است. زن و مرد برای کمک به همدیگر و تکمیل و تکامل هم آفریده شده اند و این خلاف تصور و عمل کسانی است که برخی زنان را وسیله استثمار مردان می شناسند و برخی از مردان را وسیله خدمتکاری زن.در یک نظام معقول و متعادل هرکس جایگاه خاص خود را دارد و روابط مبتنی بر حقوق است. در داستان زندگی مرد و زن نیز این اصل حکومت دارد البته با این تفاوت که کفه حقوقی او نسبت به مردان سنگین تر است. او هم انسانی است کامل مورد احترام خدا درخور وصول به مقام قرب الهی و دارای حقوق با دامنه ای بس وسیع همانند مردان دارای ارزش اعتبار کامل انسانی و از نظر اسلام ریحانه و گلی است.
زن در آئین زرتشت
در مورد تاریخ ظهور زرتشت اختلاف رای و نظر است. برخی از صاحب نظران معتقدند او در اواسط هزاره اول قبل از میلاد در ری به دنیا آمد. عده ای تاریخ ظهور او را در بلخ در آذربایجان و ....بین ۶ ــ۹ هزار سال قبل می دانند که در همان حال حقیقت حال او از اینکه فردی بود یا سلسله ای معلوم نیست. در دوران قبل از زرتشت از وضع حقوقی زن اطلاعی درستی نداریم. رژیم ملوک الطوایفی و قدرت پدری حاکم بود و زن همانند دیگر زنان در جوامع مختلف اسیر خواسته ها و اهواء بود.
پس از ظهور زرتشت زن از آن وضع نابهنجار نجات یافت و در بسیاری از امور اجتماعی مانند مردان دخالت داشت تا حدی که در مواقعی بسیار رهبری و ریاست خانواده بر عهده او محول شد و هم در ازدواج نظر رضایت او ملحوظ و شخصیتش محفوظ بود.بر خلاف روش بسیاری از مردم شهادتش در محاکم بیش یا کم مقبول و حتی از نظر روحانیت می توانست در مراسم دینی ۷ نفری که مقدم و رئیس آنها زاوتا خوانده می شد زن به آن مقام برسد. در پندنامه آذرمهر اسپندان می خوانیم که دستور داد زن و فرزندان خود را از تحصیل هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانه تو راه نیابد و در آینده پشیمانی نبری. در آئین زرتشت زن و مرد هم شان و هم رتبه اند ولی فرشته ها از جنس زن برای او ارزش و اهمیتی آسمانی قائل بوده اند و او را مظهر پاکی و عفت معرفی کرده اند. حتی الهه ها و خدایان اغلب به شکل زن و آناهیتا که فرشته متوکل در اوستا و دین زرتشت است زن است.
عده ای از هیربدان جوان آماده آتش افروزی در میان آنها دختری نیز دیده می شود
در آئین یهود
در آئین یهود موقعیت زن همانند زرتشت نیست. زن اگرچه حق تصرف در اموال و دارائی خود را داشته است ولی این امر مربوط به شروط قیودی بوده است. ولایات و سلطه پدر و شوهر بر زن به گونه ای نبود که او بصورت کلی بی اختیار و تابع باشد بلکه رعایت حال او تا حدود زیادی می شد. در پاره ای از اسناد یهود بدبینی هائی درباره زنان به چشم می خورد و محرومیت هائی را برای او قایلند.مثلا در آیین یهود شهادت و سوگند زن مقبول نیست و از دعاهای روزانه آنها یکی این است که می گویند: تبارک الله ای خالق و سلطان عالم که مرا زن نیافریدی!!!!
ارزش های رایج در متون مذهبی این است: اگر دیدی الاغ از نردبان بالا رود زن هم عقل پیدا می کند. دعا کن خداوند ترا از شر زن بد حفظ کند و از شر خویش هم. و در همان کتاب مقدس آمده است هرکس که نزد خداوند محبوب است خود را از شر زن محفوظ خواهد داشت و در میان هزار مرد یک نفر هم پیدا می شود که نزد خداوند محبوب باشد اما از میان تمام زنان عالم حتی یک زن هم پیدا نمی شود که نزد خدا محبوب باشد.(کتاب مقدس ــ باب واعظ)
در این آئین به حجاب و حفظ عفت توجه شده و پوشاندن اندام از نامحرمان سفارش شده بود. مثلا نوشته اند: چون رفقه از آمدن اسحاق توسط غلام خود آگاهی یافت برقع برگرفته و خود را پوشاند(سفر پیدایش باب ۲۴ ) یا در تاریخ نوشته اند در قوم یهود اگر زنی بدون روسری به میان مردم می آمد و با صدای بلند حرف می زد مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد.
نگاهی به تاریخ زنان در ایران:

در تاریخ ایران بزرگ زنانی بوده اند که حتی از مردان بزرگ ایرانی نیز گاه بالاتر بوده اند:
يوتاب :
سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي داريوش سوم بوده است. وي درنبرد با اسكندر گجــستك همراه آریوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري راه را بر اسكندر بست.
درياسالار بانو ارتميز :
نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكر.د
اتوسا : ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ ياد كرده است واتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريو ش بزرگ دانسته است .
ارتادخت : وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني. در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
ازرمي دخت : شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از
گشناسب بنده " بر چندين كشور آسيايي پادشاهي كرد.
اذرناهيد : ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزارساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرد ه است.
پرين : بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.
فرخ رو: نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.
ارياتس : يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــينيوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.
هلاله : پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 )
در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست .
تصویر جهانگیرشاه درحالی که نقاشی نور جهان همسرش را در دست دارد
نور جهان: همسر ایرانی جهانگیر شاه امپراتور گورکانی هند که کودتای ژنرال محبت خان فرمانده پادگان دهلی را سرکوب و توطئه گران را در بند کشید در زمان جهانگیرشاه به دلیل بیماری عملا قدرت در دست این بانوی ایرانی بود.
تا امروز:

در روزهای اول انقلاب قرار بر همین بود ولی به زودی در تهران و شهرستانها عده ای از مردان با دست داشتن شیشه های اسید و با شعار یا روسری یا توسری زنان را تهدید به این کار کردند.
فرخرو پارسا وزیر آموزش و پرورش ایران در زمان شاه که پس از انقلاب در دادگاه انقلابی محکوم به اعدام شد و حکم در مورد او اجرا شد.

مادر زهرا کاظمی به همراه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل در مراسم تدفین او تصویر سمت چپ پسر کاظمی در کانادا می باشد
تظاهراتی آرام که سرانجامش معلوم بود
دخترانی که می خواستند یکبار به استادیوم بروند





چه خوب است احترام به نیاکان و پدر
خب من گفتم یک جستاری در مورد زرتشت هم بنویسیم که بعد بتوانم با فراقت کامل مطلبهای ناقص را کامل کنم و همینطور بنویسم چون دوستان کمی گله کردند که چرا اسم وبلاگت را گذاشتی زرتشتیان ایران بعد ۱ ماه در مورد زرتشت چیزی ننوشتی؟ پاسخ من به این دوستان گرامی این هست که وقتی نغمه های شوم قوم گرایی و تجزیه طلبی در جایی شنیده شود من که (شخص خودم را میگم) نمی توانم براتون از زرشت صحبت کنم یعنی به نظر من هر کس دیگه ای هم بود همین کار را می کرد اکثر مطالبی را هم که من می نویسم یک منظور خاصی دارم مگر نه اونجام که خل نیست بنشینم زندگی آقا محمد خان را بنویسم لابد یک منظوری دارم. به هر حال سعی می کنم از این به بعد مطالب بین و بین باشه یعنی هم حرف خودم هم حرف شما:
نظری کلی بر فلسفه زرتشت
فلسفه زرتشت اعتراض و ستیزی بزرگ بر ضد شر و بدیست. زرتشت با برخورد آشتی ناپذیر خود در قبال بدی نشان می داد که به هیچ روی با اهریمن سر سازش ندارد. در کیش زرتشت هر کاری که زمین را زیباتر خوبی را نیرومند تر و بدی را ناتوانتر کند پیروزی شناخته می شود. زرتشت روابط انسان با جهان اسرار آمیز و نیز وظیفه و سر نوشت آدمی را بررسی گرفته و نشان داده است که برای چیرگی بر مشکلات و ناهمواریها چه رویه ای را باید در پیش گرفت به عقیده ی زرتشت جهان کامل نیست بلکه رو به کمال می رود و ما که خود را برگزیده ی آفریدگان می دانیم باید نهایت کوشش را در به کمال رساندن جهان به کار بندیم. با طرح و حل مسئله شر زرتشت ابهام و تضادی در جهان بینی خود باقی نگذاشته و ثابت کرده است که جهان ما جهان دگرگونی و تکامل و انسان خالق سرنوشت خویش است.
مولتون می گوید:((زرتشت از نخستین متفکرانیست که کیش خود را بر پایه ی اخلاق قرار داده اند. او در جستجوی آسمان و زمین نویست که درستکاری بر آن فرمانروا باشد.))
کاسارتلی می گوید:((مزدیسنا می تواند بخود ببالد که دارای سالمترین عالیترین و معقولترین سیستم های اخلاقیست.))
بهشت و دورزخ از نظر اوستا
موضوع بهشت و دورزخ بقای روح و مجازات و مکافات روز بازپسین نخست از کیش زرتشت سرچشمه گرفته است. بهشت در اصل وهیشت (vahishta ) و منظور از آن بهترین جهان و زندگانی خوب بوده است. در اوستا برای بهشت واژه انگهو وهیشت (anghu vahishta ) یعنی بهترین زندگی یا نیکو ترین جهان به کار رفته است.
وهیشت=بهترین وانگهو=جهان و مکان هستی و زندگی اعم از زندگی این جهان یا جهان دیگر.
دورزخ نیز در اصل دژانگهه یعنی جهان و مکان زندگی زشت و پست بوده است.
دژ dojh = زشت وانگهه = جهان و مکان هستی.
یکتاپرستی
پیش از ظهور زرتشت ایرانیان تحت تاثیر عوامل طبیعی و فرشتگان بودند و چندگانه پرستی در بین آنها رسوخ داشت. با ظهور زرتشت و گسترش تعالیم او ایرانیان نیز از چندگانه پرستی دست کشیده به یکتاپرستی روی آوردند. گاتها نخستین کتاب مقدسی است که در چندین هزار سال پیش بشر را به شاهراه توحید راهنمایی کرد. کتاب مزبور با گروه پروردگاران آریایی به مخالفت برخاست و پرستش آفریدگار یکتائی را به نام اهورامزدا(هستی بخش بزرگ دانا) در میان مردم استوار ساخت.در سراسر اوستا خداوند ـــ اهورامزداـــآفریننده یگانه پروردگار توانا و مقدس و جاودانی و بر همه چیز آگاه دانسته است. برخلاف پندار گروهی که به زرتشتیان نسبت آتش پرستی می دهند دین زرتشت آئین توحید خدا پرستی و بیزاری از ستایش خدایان و عناصر است.
پروفسور رضوی در کتاب ((پارسیان اهل کتابند)) می نویسد که زند اوستا در مورد راستی و پرهیزکاری ــ که از اصول ثابت همه ی ادیان الهی و کتابهای آسمانیست ــ احکام و دستورات شدیدی صادر کرده و تقوی و پارسایی را خوشی و سعادت این جهان و راه وصول به آسایش و امان و راحتی و اطمینان خوانده است. این کتاب همچنین پرهیزکاری را به جامه سرفرازی و عزت و فسق و جور و شرارت را به لباس رسوائی و فضاحت تعبیر کرده است. پسندیده ترین قربانیهای راه خدا اندیشه و گفتار و کردار نیک. صالحترین دادگاه عدالت وجدان پاک. راستی اساس و بنیان همه فضایل و کمالات و نادرستی بمثابه بدترین گناهان سزاوار عقوبت و کیفر است. در این کتاب در مورد کار و کوشش که به اعتبار فایده و باروریش نگهبان پاکی و عصمت و سد راه اغوا و وسوسه است توصیه و از تنبلی و بطالت بعنوان سرچشمه ی بینوائی و نیازمندی و مورث شرمساری و نکبت یاد شده و در مورد دستگیری و کمک به همنوع و صمیمیت و خیر خواهی تاکید فراوان رفته است. از اعتقاد پارسیان به خدای یگانه پاداش نیک و بد در روز جزا و پاکدامنی و صفات و ملکات پسندیده که از اصول و قواعد اخلاقی پیامبرشان اخذ شده است چنین بر می آید که آنها یک ملت خدا پرست بوده اند و زرتشت نیز پیامبری بوده که همچون پیامبران دیگر از جانب آفریدگار مبعوث شده و ملکوت خدا را در روی زمین مستقر کرده است.
ماجرای داستان حول یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت میگردد که پیش از این کتاب نیز در موردش صحبت شده است و تاریخدانانی با آن موافقند. کتاب "خون مقدس، جام مقدس" منبع اصلی براون برای این تئوریها بوده است. طبق این تئوری عیسی مسیح با مریم مجدلیه ازدواج کرده است و صاحب فرزند شده است و کلیسای کاتولیک و واتیکان با اطلاع از این قضایا قصد در پنهان کردن آنها داشتهاند. در ضمن "جام مقدس" نه یک شیئی بلکه خود مریم مجدلیه است. تئوریهای متخلف دیگری نیز در این کتاب وجود دارند مثلا اینکه لئوناردو داوینچی همجنسباز بوده است و نقاشی معروف "مونالیزا" در واقع پرترهی داوینچی از خودش به شکل یک زن است.
داستان کتاب در مورد تلاشهای رابرت لنگدان،استاد نمادشناسی مذهبی دانشگاه هاروارد، برای حل ماجرای قتل مرموز ژاک سونیر، رئیس موزهی لوور پاریس، است. عنوان کتاب نیز به اینجا برمیگردد که بدن سونیر در حالی یافت میشود که برهنه است و همچون نقاشی مشهور داوینچی از آناتومی انسان ژست گرفته است و پیغامی رمزی نیز در کنارش نوشته شده است.
دو معمای اصلی که کتاب حول حل آنها میگردد از این قرارند: سونیر چه رازی در دل داشت که به خاطرش به قتل رسید؟ چه کسی یا کسانی پشت قتل او قرار دارند؟
داستان از این پس در چند مسیر مختلف پیش میرود و نهایتا تمام مسیرها به هم می رسند و داستان پایان می یابد
موسی اگر بود..که بود؟
پژوهشی از هوشنگ پیرنظر
خزرها و یهودیت
در میان پژوهندگان اندیشمند تاریخ کیش یهود دو پاسخ به پرسش فوق داده می شود. یک دسته از آنان به بودن کسی به نام موسی که در افسانه های تورات آمده باور ندارند و می گویند هیچ گواه ارزنده تاریخی درباره پیدایش و زندگی او در دست نیست. نام بردن همه پژوهندگان و اندیشمندان پیرو این برداشت در این نوشته کوتاه ممکن نیست. بنابراین نگارنده خواننده را به کتاب ارزنده تحقیقی دین یهود نوشته پژوهشگر ارجمند آقای جلال الدین آشتیانی راهنمایی می کند. ایشان همه دانشمندانی را که راستین بودن افسانه ((پیامبر)) یهودیان و داستان به آب انداختن او و نجاتش به دست همسر فرعون را باور ندارند با نام و مشخصات آنها آورده است. این دسته از پژوهندگان موسی و افسانه او را برگرفته از افسانه ها و اسطوره هایی می دانند که در فرهنگ سومر و بابل و هند و مصر پیش از زمان موسی بوده که دهان به دهان گردیده یا در نوشته ها آمده است. به گمان آنها دین یهود و کتاب مقدس آنها (عهد عتیق) پیش از موسی به شکلهایی در میان بنی اسرائیل بوده که تا صدها سال پیش از پیدایش مسیحیت تکمیل شده و به شکل امروزی در آمده است. و در پا برجا کردن برداشت خود از تاریخ و دستورهای دین یهود که نوشته موسی نیست شواهد و سندهای قابل توجه به گواه می آورند.آقای آشتیانی می افزایند که برخلاف ادعای کلیمی ها ((یکتا پرستی)) را نخست دین یهود پایه گذاری نکرده و بر این باورند که یکتا پرستی را زرتشت پیامبر ایران باستان آورده است. چونکه از روی مبانی زبان شناسی دریافت شده است که چکامه های زرتشت به نام گاتها که به زبان فارسی باستان است سروده ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است در حالی که تاریخ پیدایش موسای فرضی حدود ۱۳۵۰ سال پیش از میلاد است.
زیگموند فروید روانپزشک نامدار اتریشی که خود از تبار یهودی های اروپایی بوده می گوید یکتاپرستی را نخست یکی از پادشاهان مصر فرعون آمنحوتپ حدود همان ۱۳۵۰ پیش از میلاد پایه گذاری کرده است. پرسش دیگری که دانشمندان باستان شناسی و تاریخ شناسی و زبان شناسی و مردم شناسی به بررسی و پژوهش گذارده اند هویت مرده اروپایی هست که خود را یهودی می خوانند. به باور این اندیشمندان میان مردمی که یهودی تبار و عبرانی و برخاسته از سرزمین فلسطین هستند و کیش یهودی دارند و مردمانی که عبرانی نیستند اما دینشان یهودی است باید تفاوت گذاشت. این پژوهشگران دانش تاریخ و مردم شناسی کشف کرده اند که بیشتر یهودی های اروپایی از نژاد خزرها بوده اند. خزرها مردمانی بودند ترک نژاد که از سده هفتم تا دوازدهم میلادی بر سرزمین های گسترده ای از شمال دریای خزر و سراسر شمال رشته کوه های قفقاز تا مرز دریای سیاه فرمانروایی می کرده اند و حتی شمال ایران و عراق امروزی نیز دست درازی کرده بودند و به دلایلی که زیر می خوانید به کیش یهودی آمدند.
نخست به گفتار زیگموند فروید در کتابی که با عنوان موسی و یکتاپرستی در سال ۱۹۳۹ منتشر کرد به اجمال بپردازیم و سپس به موضوع یهودی تبار نبودن یهودی مذهب های اروپا اشاره کوتاه کنیم. کسانی که می خواهند بیشتر و دقیقتر در این باره پژوهش کنند می توانند کتاب دکتر فروید را که در بالا نام بردم و کتابی را که نویسنده و محقق انگلیسی آرتور کوئستلر با عنوان قبیله سیزدهم (ترجمه جمشید ستاری انتشارات آلفا تهران ۱۳۶۱ ) برای نخستین بار در لندن منتشر کرد بخوانند. و نیز برای ردیابی تاریخ دین یهود به کتاب پیش گفته پژوهشگر اندیشمند آقای جلال الدین آشتیانی مراجعه کنند.
همه ما می دانیم که زیگموند فروید نه تنها پایه گذار مکتب ((پسیک آنالیز)) بلکه پژوهشگر دانشمندی در زمینه های گوناگونی بوده است. وی داستان افسانه ای تورات را درباره تولد و به آب انداخته شدن موسی و نجاتش را به دست دختر فرعون نمی پذیرد و افسانه می پندارد و می گوید حضرت موسی عبرانی نبوده و مصری بوده و نام موسی به دلایل زبان شناسی ریشه زبان باستانی مصر را دارد و می افزاید به گمان زیاد موسی از خانواده های والاتبار مصر و چه بسا وابسته به دربار فرعون آمنحوتپ بوده و حتی در زمان او مقام بالایی مانند استانداری داشته است. او همچنین این داستان را که موسی نخستین کسی بوده که آئین یکتاپرستی را آورده رد می کند.او می گوید اگر بپذیریم که موسی مصری بوده ناگزیر نخست مذهب چندگانه پرستی مصری ها را داشته نه یکتاپرستی یهودیت امروزی را.برای اثبات نظریه اش گواهی های تاریخی می آورد که پیرامون ۱۳۷۵ پیش از میلاد فرعون آمنحوتپ پادشاه مصر نخستین کسی بود که کیش چند خدایی مصری ها را مردود شمرد و مذهب یکتاپرستی را پایه گذاری کرد.
فروید می گوید شواهد و اسناد تاریخی نشان می دهند که آمنحوتپ تنها ۱۷ سال پادشاهی کرده و در سال ۱۳۸۵ پیش از میلاد درگذشت یا کشته شد و کیش یکتاپرستی او به دست کاهنان معبدهای مصری و توده های مردم برافتاد. از آن گذشته می افزاید که هر اندیشه تازه ای باید از گذشته ای سرچشمه گرفته باشد. او گذشته یکتاپرستی آمنحوتپ را به پرستش ((آتن))=Aton مصری هامی رساند که از سوریه گرفته بودند. مردمان آن سرزمین خورشید را نمادی از الوهیت می پنداشتند و آن را می پرستیدند.آمنحوتپ از این خدای قومی به خدای یکتای سراسر گیتی اعتقاد آورد. او در یکی از نیایش هایش که نوشته آن هنوز در دست است می گوید:((ای خدای یکتا خدای دیگری جز تو نیست)) لا اله اله الله
این اعتقاد فرعون جوان مصری با مخالفت رهبران مذهبی مصر روبرو شد و به مبارزه با او و پیامش برخاستند. اما در ششمین سال پادشاهی اش نام خود را تغییر داد و نام ((ایخناتن)) بر خود گذاشت تا با نام پیشینش که از ریشه (آمن=amon ) بزرگترین خدای مصری بود تفاوت داشته باشد.فروید چنین نتیجه می گیرد:((اگر موسی مصری بوده و اگر کیش خود را به یهودی های مقیم مصر انتقال داده بنابریان می بایستی مذهب ((آتن)) تک خدایی را از ((ایخناتن)) گرفته باشد.کیش یهود به شکل امروزی که ما می شناسیم به دست رهبران این دین هشتصد سال پس از ((خروج)) بنی اسرائیل از مصر تکمیل شده است.ختنه را که یکی از اصول دین یهود است به موسی نسبت می دهند که به قوم بنی اسرائیل آموخت. هرچند بر پایه روایات تورات این رسم را به زمان ابراهیم پدر بزرگ قوم یهود بر می گردانند که با خدا پیمان کرد که ختنه را برای قوم خود اجباری کند اما در تورات آمده که خود موسی ختنه نکرده بود و خدا همین که می بیند او ختنه نکرده است بر او خشم می گیرد و اگر همسر موسی آن کار را بی درنگ انجام نمی داد خدا موسی را که از پیمان ابراهیم با یهوه روگردانده بود می کشت. این داستانها مغایر و متضاد تورات که به اقسانه بیشتر می ماند مصری بودن موسی را به واقعیت نزدیک تر می کند. چون که مصری ها رسم ختنه را داشته و یهودی ها پیش از موسی آن را رسم نداشته اند.بنابراین ختنه نبودن موسی در تورات نمی تواند درست باشد. امروز برای پژوهندگان جای تردید نمانده که رسم ختنه در مصر آغاز شده و هرودت پدر تاریخ تاکید می کند که ختنه کردن از مصر برخاسته است. از بررسی لاشه های مومیایی شده فراعنه و دیگر بزرگان مصری آشکار شدهکه گزارش هرودت درست است. تا آنجایی که آگاهیم هیچ یک از مردمان سامی نژاد نظیر سومری ها و بابلی های باستان ختنه نمی کردند. فروید نتیجه می گیرد که موسای مصری نه تنها کیش یکتاپرستی فرعون مصر را که خود پذیرفته بود به قوم یهود داده که رسم ختنه کردن را که نیز مصری بوده به آنها آموخته و جزو فرهنگ مذهبی آنها کرده است.
پرسش دیگری که در اینجا به چشم می خورد این است که اگر موسی مصری بوده انگیزه اش در آوردن کیش یهود به میان قوم بنی اسرائیل چه می توانسته باشد.اگر بپذیریم که موسی مصری و یکی از نزدیکان یا وابستگان فرعون آمنحوتپ مبتکر یکتاپرستی بوده و پیرو کیش او شده مشکل ما حل می شود. زیرا پس از اینکه کاهنان معبدهای چند خدایی مصر پس از مرگ پادشاه جوان مذهب چند خدایی و بت پرستی را به میان مردم مصر بازگرداند موسای بلند پرواز که از اوضاع زمان سخت دل افسرده و ناامید شده بود و چه بساجان خود را در خطر و دنیایش را با کیش تازه خدای یگانه از دست رفته می دید در اندیشه فراهم کردن زمینه مساعدی می گشت که آرزوی خود را تا آفریدن امپراتوری تازه ای برای خود باشد تحقق بخشد. پس مصر سرزمین و زادگاه پر آشوب خود را رها می کند و در میان قوم بنی اسرائیل که در مصر به بیگاری و کارهای سخت مشغول بودند رخنه کرده و آنان را به امید بازگرداندن به کنعان و ارض موعود پیرو کیش خود می سازد.
اینکه موسای مصری در دربار آمنحوتپ مقام و منزلت بزرگی داشته و حتی مقام استانداری و کاتوزی داشته در افسانه های تورات نیز آمده است. برابر این روایت موسی در سمت سالاری سپاه فرعون در لشگرکشی پیروزمندانه به حبشه نشان می دهد که نه تنها مبشر مذهب تازه یکتاپرستی بوده بلکه از نیروی فرماندهی و رهبری سترگی نیز برخوردار است. بنابراین می توان به آسانی نتیجه گرفت که موسی رهبری قوم اسرائیل را به دست می گیرد و آنها را در آرزوی بازگشت به ارض موعود در جنوب فلسطین از مصر بیرون می برد.
فروید می افزاید که شباهت های دیگری که در آداب و رسوم سنت های مصری های باستان و یهودی ها موجود است و موسی مولد آنهاست و هرودت در دیدار از مصر بازگو کرده بجز ختنه پرهیز از خوردن گوشت خوک و طرز ذبح کردن چهرپایان اهلی است که با کاردهای ویژه انجام می شده و اقوامی را که به این سنتها عمل نمی کردند کافر و موجوداتی پست می شمردند. زیگموند فروید دنباله مقاله اش را به آنجا می رساند که قوم بنی اسرائیل پس از خروج از مصر به دلایل و شواهدی که می آورد بر موسی شوریدند و او را کشتند و کیش تازه ای با خدای دیگری به نام یهوه بر خورد آفریدند. و به دنبال این موضوع مطالب تحلیلی و روان شناسی دیگر در اثبات فرضیه خود می آورد که آوردنشان در ایننوشته کوتاه میسر نیست.کسانی که بخواهند به همه ریزه کاریهای فرضیه فروید آشنا شوند باید مقاله های او را در کتاب موسی و یکتاپرستی که چنانچه گفتیم در پایان دهه سی میلادی منتشر کرده است بخوانند. اکنون به پرسش دوم که در آغاز این نوشته اشاره کوتاهی به آن شد بر می گردم و آن دوگانه بودن مردم پیرو کیش یهودی است. یگ گروه مردمشان مردمانی هستند که پیرو دین یهودند اما تبارشان عبرانی یا سامی نیست به سخن دیگر یهودی نژاد نیستند و بنابراین نمی توانند ادعا کنند که اسرائیل ارض موعودی است که یهوه به آنها وعده داده و بخشیده بوده است. چنانکه می دانیم دستگاه حکومتی و اقتصاد اسرائیل امروز بیشتر به دست همان کسانی است که از تبار یهودی های سرزمین های خوارمیانه نیستند و از اروپا امده اند. این مردمان به جز دین یهود هیچ وجه اشتراکی به لحاظ فرهنگی و شکل ظاهری (فیزیونونی) با یهودی های خاورمیانه ندارند. و جالب توجه این است که برابر آمار مستند بیشتر یهودی های گیتی از یهودی های اروپا هستند. برخی نسبت به آنها را در مجموع به هشتاد به بیست تخمین می زنند.
همچنین این نظریه داروین مبنی بر اینکه انسان میمون بوده و بر اثر تکامل به این مرحله رسیده دست آویز نهلیست ها و دنیاگران شده تا دیو عفت و معنویت در جوامع اروپایی از هم گسسته شود سعی می کنم مطلب جامع تری در رد این فرضیه برای شما تهیه کنم
نوشتن در مورد زندگی این مرد بزرگ کاری بس سخت است زیرا به کتابی قطور تبدیل می شود. مردی که این روزها وقتی نامش را در اینترنت جستجو می کنی همین قدر به خواننده اطلاعات می دهد که چند مسابقه دو و میدانی در شهر رشت با نام آرسن میناسیان برگزار شده ولی کسی نمی داند آرسن که بود و چه کارهایی کرد!!!..پیرمردی که با دیدن اشک یک سرهنگ که پولی نداشت تا از مادرش نگهداری کند به فکر تاسیس اولین خانه سالمندان ایران افتاد مردی که داروخانه ای داشت که با خرید داروهای گران آنها را به قیمتی ارزان به مشتریان می فروخت و دائم ضرر می کرد حتی به قدری در این کار افراط می کرد که سالها مردم به او ظنین بودند و گاه حتی فکر می کردند که او قصد رسیدن به وکالت مجلس را دارد او کسی بود که شبها با اتوبوس به تهران می رفت تا داروهای نایاب را برای هموطنانش به رشت بیاورد و داروهایی را که مجموعا ۱۰ هزار تومان می خرید ۲ یا ۳ هزار تومان به مردم می فروخت. کارهای خیر او اینقدر ادامه پیدا کرد تا طلبکار پیدا کرد و طلبکار نیز نذر نداشت تا به مردم خدمت کند وقتی می دید پرداخت پولش به تاخیر افتاده از او شکایت کرد و در نتیجه آرسن به زندان افتاد. اما در زندان هم بیکار نمی نشست از وضع زندانیان پرس و جو می کرد و پس از اینکه آشنایانش با قرض و تقسیط بدهی توانستند او را نجات دهند در خارج از زندان هم به دنبال کار زندانیان بود و مردی که وقتی مرد ساعت ها قبل از دفن بر دوش مردم مسلمان رشت حمل می شد و طوری که اگر با بلندگو از کلیسای رشت از مسلمانان خواهش نمی کردند که جسد را برای دفن تحویل دهند مردم از شدت علاقه حاضر نبودند جنازه را پس بدهند روزی که در رشت عزای عمومی اعلام شد. و هرکسی به نوعی عزادار بود در روزی که مسلمان و مسیحی بر سر خود می زدند مردی که به درستی مسیح ایران بود. و زن آرسن که پس از مدتی اقامت در رشت حالا از سکنه آنجا هم رشتی تر شده بود و به کسانی که به رشت توهین می کردند به شدت می غرید
به واقعیت که نوشتن در مورد این مرد بزرگ خیلی سخت است ولی من می دانم که ایرانیان دست بردار نبودند و پس از فوت این بزرگ مرد با نوشتن نامه به اسقف های بزرگ و حتی پاپ خواهان گزینش نام بزرگ از سوی آنان برای وی شدند حال همه سال در روز ۱۴ فروردین در شهر رشت مردم نام و یاد او را زنده نگه می دارند. نام و یاد این ارمنی ایرانی میهن دوست گرامی و روحش قرین رحمت در بهشت برین.
در بعد از ظهر یکی از ماه های ژوئن سال ۱۳۸۱ آقای تران دو (Tron DO ) در شهر هوشی مین (سایگون سابق) به مغازه ای که ماشین پلی کپی داشت مراجعه کرد. او از کیف خود دستنوشته ای هشتاد و سه صفحه ای بیرون کشید و خواهش کرد که از آن ۱۵ کپی تهیه شود. مغازه دار به او گفت که این کار مدتی وقت لازم دارد. آقای دو گفت صبر خواهد کرد هرچه باشد او در هفتاد و هفت سالگی فضیلت شکیبایی را به دست آورده بود. سرانجام ۱۵ نسخه کپی را در اتومبیل آقای دو گذاشتند. اندکی پس از آنکه اتومبیل از مغازه دور شد پلیس امنیتی آن را متوقف کرد و دستور داد به پاسگاه پلیس در آن نزدیکی برود. در آنجا پانزده نسخه کپی را از اتومبیل برداشتند و از آقای دو پرسیدند در آن چه نوشته شده است؟ او گفت آنچه در آن نوشته شده است اندیشه های او درباره زندگی در ویتنام است به او گفتند فعلا می تواند برود ولی دستنوشته و کپی ها را برای بررسی نگاه خواهند داشت. آنها را هرگز به آقای دو پس ندادند. غیر از مقامات رسمی هیچ کس آن را ندید و احتمال دارد آنها را از بین برده باشند. اما می توان حدس زد برخی از اندیشه های آقای دو از حکومت در آن تکرار شده است این مطالب از شدید ترین انتقاداتی است که یک ویتنامی به قلم آورده است:از جمله اینکه با بهره گیری از تجربه دموکراسی غربی باید اصطلاحاتی صورت گیرد. چنین سخنانی برای رهبران ویتنام از این رو بیشتر آزار دهنده بود که آنان تران دو را کسی همانند خودشان می دانستند. او علیه فرانسه قدرت استعماری پیشین و نیز علیه ایالات متحده آمریکا جنگیده و به درجه ژنرالی رسیده بود. او پس از استقلال ویتنام در سال ۱۹۷۶ به مقام بالایی رسید و ریاست بخش فرهنگی حزب کمونیست رسید در سال ۱۹۹۸ این فرد با سابقه و ظاهرا مومن به دفتر سیاسی حزب نامه نوشت ـــ با رو نوشت هایی برای ((شهروندان علاقه مند)) ــ که در آن پیشنهاد کرده بود حزب از انحصار قدرت دست بردارد. این نامه از طریق اینترنت به جهان خارج راه یافت. در نتیجه آقای دو از حزبی که ۵۸ سال عضو آن بود اخراج شد. در بازرسی خانه اش یادداشتهایی یافتند که نشان می داد سالها در این اندیشه بوده که زندگی در ویتنام ((از آنچه ما رویای ساختن آن را در سر می پروراندیم به گونه ای فزاینده دورتر می شود.)) معلوم شد که نامه او به حزب هوسی ناگهانی نبوده است و همین نکته برای رهبران حزب بویژه هشدار دهنده بود.
چیزهای ناپذیرفتنی
تران دو ممکن بود به زندان بیفتد. بنا به برآورد وزارت امور خارجه آمریکا در ۲۰۰۲ ویتنام در آن زمان صد و پنجاه زندانی سیاسی داشت. در میان ((زندانیان عقیدتی)) که سازمان عفو بین الملل آنها را شناسایی کرده شماری عقایدی همانند آقای دو داشتند. اما آنچه برای مقامات در سر ایجا کرد این که آقای دو دارای نشاهنهای افتخار و همرزم هوشی مین بود. ممکن نبود به سادگی به او انگ خیانت زد. و نیز امکان نداشت کارهای او را به خرفتی ناشی از پیری نسبت داد ــ زیرا نامه او با استدلالهای دقیق همراه بود. از همه نگران کننده تر آنکه او دوستانی داشت و هنگامی که او را از حزب اخراج کردند شماری از نظامیان با سابقه به عنوان اعتراض از حزب استعفا دادند.آیا در میان مقالات بالا کسانی مخفیانه با عقاید او همدلی داشتند؟ آقای دو در نامه خود گفته بود که طرحهای عمرانی دولت بد اداره می شوند و در معرض فساد قرار دارند و در مناطق روستایی روسای حزبی به هزینه دهقانان ثروتمند می شوند. دفتر سیاسی ممکن بود این موارد را به عنوان انتقادهایی بپزیرد.آنچه پذیرفتنی نبود این ادعای آقای دو بود که زیر کنترل سبک شوروی اقتصاد بازار نمی تواند شکوفا شود ـــ و این ادعا که مارکسیسم ـــ لنینیسم گرچ در روزهای انقلابی ویتنام با ارزش بود اینک کهنه شده است. آقای دو در نامه خود سپس به ((کنترل مطلق حزب بر همه چیز)) و اینکه تصمیم های اساسی را تنها شماری معدود می گیرند حمله کرده بود. او به طور مشخص خواستار نظام چند حزبی و انتخابات آزاد نشد اما با درخواست ((یک دموکراسی حقیقی)) به آن نزدیک شد. او همچنین گفت که همه آنچه در غرب وجود دارد ((ارتجاعی منحط و فریبکارانه)) نیست. نوشت که مردم کشورهای دیگر حقوقی دارند ((که ما هرگز آنها را برقرار نکرده ایم و نمی دانیم چگونه باید آنها را برقرار کرد.)) و گفت ویتنام زمانی که مستعمره فرانسه بود از امروز بهتر اداره می شد. اعضای دفتر سیاسی از این نامه هم خشمگین و هم آزرده شدند. آنان تصور می کردند که بتدریج ویتنام را به جای بهتری تبدیل می کنند. به عقیده آنان شهروندان ویتنام از آزادی ((رهبری شده)) برخوردارند و کشورشان مانند همسایه کمونیست چین در برابر سرمایه گذاری خارجی سیاست ((درهای باز)) را در پیش گرفته است. اما آقای دو به آنان یادآوری کرد که گذشته از آنکه در این کشورها چه مقدار ساندویچ مک دونالد مصرف شود هر دو دولت به صورت استبدادی باقی مانده اند.
دفتر سیاسی تصمیم گرفت آقای دو را بازداشت نکند ولی او را زیر نظر بگیرد پلیس به دیدار همسر و فرزندان او می رفت و آنان را تشویق می کرد که به آقای دو یاد آوری کنند که در برابر ملت وظیفه هایی دارد. اگر رفتار خود را اصلاح کند ماجرای نامه به تدریج فراموش می شود و حتی ممکن است دوباره به عضویت حزب پذیرفته شود. اما ژنرال پیشین جز ادامه نبردی که شروع کرده بود کار دیگر نمی توانست بکند. آقای دو نامه های ((سرگشاده)) دیگری نوشت و چند رساله انتشار داد. او از مقامات درخواست کرد که اجازه انتشار یک روزنامه مستقل را بدهند. این درخواست پذیرفته نشد ولی آقای دو تا هنگام مرگ مشغول برنامه ریزی برای این کار بود. او با تجربه ای که از کار حکومت داشت می دانست که مراقبت امنیتی در چه جاهایی ضعیف است ـــ بویژه در شهر هوشی مین پایتخت رژیم شکست خورده ویتنام جنوبی. به دام افتادن در آنجا احتمالا نتیجه اطمینان بیش از اندازه بوده است. او اندکی پس از این ماجرا بیمار شد و در بیمارستان درگذشت. طبیعت به مسئله تران دو از نظر رسمی پایان داد. آنچه باقی ماند ادعای یک جنگجوی اندیشمند پیر در این باره است که اگر رژیم تغییر نکند فرو خواهد پاشید. آیا به این هشدار توجه خواهد شد؟ احتمالا نه.
قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان
:تبریز از شهرهای دیگر تندروتر بود و حتی با تهران اختلافی چشمگیر داشت مردم تبریز روشنتر دلیرتر و بی پرواتر از اهالی شهرهای دیگر بودند اینان که سالها تحت حکومت ظالمانه محمد علی میرزا بودند و از زشت سیرتی های او آگاه بودند دیگر نمی خواستند به حکومت او تن دهند. در آن هنگام مرحوم مخبرالسلطنه هدایت والیگری آذربایجان را بر عهده داشت وی پس از اطلاع از داستان به توپ بستن مجلس در تهران از کار خود استعفا کرد و به اروپا رفت منتها پیش از عزیمت قوای حکومت ملی و حتی ذخیره قشونی و غیره را به انجمن ایالتی آذربایجان تسلیم کرد. در این حوادث دو رادمرد و مجاهد بزرگ یعنی ستارخان و باقرخان از میان مردم قد برافراشته رهبری مشروطه طلبان آذربایجان را به عهده گرفتند و لقب سردار ملی و سالار ملی ملقب شدند. محمدعلیشاه برای پایان بخشیدن شورش تبریز عین الدوله را به استانداری آذربایجان منصوب کرد و سپاهی تحت فرماندهی او به محاصره آن شهر فرستاد.عین الدوله با وجود محاصره طولانی تبریز نتوانست کاری از پیش ببرد. شهامت و شجاعتی که دلاوران تبریز به فرماندهی ستارخان از خود نشان دادند آنچنان شایان توجه بود که حتی خارجیان مقیم تبریز نیز تحت تاثیر قرار گرفتند و جوان آمریکایی بنام باسکرویل که معلم مدرسه ی امریکایی تبریز بود به صفوف آزادی خواهان پیوست و جان خویش را در راه ایران فدا کرد. محاصره تبریز ۲ ماه طول کشید و عین الدوله که راه چاره را از هرطرف مسدود می دید از ورود خواروبار به شهر جلوگیری کردند و شهر به قحطی افتاد اما مردم شجاع تبریز با خوردن برگ درختان و علف و یونجه به مبارزات ادامه دادند. این محاصره در ربیع الاول سال ۱۳۲۷ یعنی موقعی که سربازان روسی ظاهرا به بهانه حمایت از خارجیان وارد این شهر شدند پایان یافت. مقاومت حیرت انگیز تبریزیان و دلیری های ستارخان از نو کالبدهای مرده جان دمید و آزادی خواهان تهران و دیگر شهرها و بخصوص اصفهان و رشت که همه پراکنده و پریشان بودند دگر باره قد علم کردند.
این پرچم آمریکا برای احترام به روح باسکرویل که در راه آزادی ایرانیان کشته شد.
سخنی چند درباره شخصیت ستارخان و باقرخان
:با بمباران مجلس مصیبتی عظیم و یاسی بزرگ بر عموم آزادی خواهان و میهن پرستان چیره گشت و درهای امید به روی مردم بسته شد. ولی در همین هنگام ستاره امیدی از افق آذربایجان طلوع کرد: آخرین شراره خروش ملی علی رغم خطر بسیار نزدیکی که آن را به خاموشی تهدید می کرد بطرز معجزه آسایی از نو درخشیدن گرفت و نور آن فزونی یافت و رفته رفته آفاق ایران را که در زیر ابر تیره ی استبداد قرار گرفته بود روشن کرد.نخست این شراره در چشمان تیزبین و درخشان و خشمگین یکی از فرزندان رشید آذربایجان یعنی ستارخان سردار ملی تابیدن گرفت. ستارخان تابناک ترین ستاره ی جنبش مشروطه و بزرگترین قهرمان ملی ایران چنانکه باید و شاید شناخته نشده است. ستار حدود یکصد سال پیش در یک خانواده ی متوسط نیمه روستایی به دنیا آمد پدرش حاج حسن از مردم قره داغ(ارسباران) بود. این مرد چهار پسر داشت: اسماعیل از زن اول و ستار غفار و عظیم از همسر دوم. اسماعیل که جوان دلیر و بی باکی بود در عنفوان جوانی گرفتار ماموران دولتی شده دستور ولیعهد اعدام شد از آنجا که کشته شدن اسماعیل اثر عمیقی در روحیه برادر کوچکش ستار باقی گذاشت آن را بازگو می کنیم:ستار در دهکده ی مسگران قره داغ متولد شد و از همان کودکی سیمایی باشکوه و منشی بزرگوارانه و برخوردی حاکی از زیرکی داشت و در عمل تیز رو چالاک بود. برخی محل تولد او را دهکده سوچولی و عده ای ماسکاران یا جانانلو می دانند. ستار مانند هزاران کودک همسن و سالش از رفتن به مکتب یا مدرسه و نشستن در مجلس درس معلم یا آخوند محروم ماند. مدرسه او طبیعت پرشکوه ارسباران و کوه های سر به فلک کشیده قره داغ بود.حاج حسن بعد از مرگ اسماعیل دریاچه ی تاریخی ارسباران را ترک گفت و در تبریز سکونت گزید. پیش از دوران مشروطیت تبریز ولیعهدنشین ایران بود. ولیعهد دستگاهی عریض و طویل داشت. ماموران و خدمتگزاران وی غالبا افرادی ناپاک بودند و به بهانه های مختلف مردم را سرکیسه می کردند.خشونت قاطرچیان ولیعهد که از مردمان شرور و فرومایه تشکیل می شدند زبانزد خاص و عام بود. شخصی که گرفتار چوبدستی آنها مشکل بود جان سالم بدر برد.روزی بین نوکرهای یکی از خوانین حسن آباد بنام میرزا مصطفی که از دوستان پدر ستار بود از یک طرف و قاطرچیان ولیعهد از سوی دیگر زد و خوردی رخ می دهد. در این منازعه یکی از قاطرچیان به دست صمد پسر میرزا مصطفی کشته می شود.میرزامصطفی صمدخان را همراه برادر دیگرش احمدخان روانه تبریز می کند تا بلکه بتواند به کمک رشوه و تعارف از مخمصه نجات یابد.صمد خان و احمدخان پیش پدر ستار می روند و او آنها را به همراه ستار به یکی از باغ های اطراف شهر می فرستد و وسایل راحتی آنها را فراهم می کند. قاطرچیان با اطلاع از این موضوع باغ را محاصره می گیرند و زدوخورد شدیدی روی می دهد.صمد و احمد و ستار در عمارت باغ پناه جسته دلیرانه مقاومت می کنند. ولی قاطرچیان خشمگین خانه را بر سر آنها خراب و هر سه تن را که زخمی بودند دستگیر می کنند و آنان را پیش ولیعهد می برند. دو برادر کشته به دست قاطرچیان تکه تکه می شوند ولی پا درمیانی خیرخواهانه ی عده ای از دوستان حاج حسن ستار را از مرگ حتمی نجات می دهد. مردم از خیره سری جوانی که جرات کرده بود با قاطرچیان معلوم الحال ولیعهد به مقابله برخیزد متعجب شدند با کنجکاوی خاصی اسم و رسم او را می پرسیدند. بدین ترتیب بود که برای نخستین بار نام ستار قره داغی بر سر زبانها افتاد.ستار از مرگ رها شد ولی به زندان افتاد پس از فرار از حبسی که طی آن رنج فراوان کشیده بود بر مراتب کینه ورزی و انتقام جوئیش نسبت به حکومت افزوده شد و تصمیم گرفت که تا آنجا که می تواند با عمال دولت مبارزه و ابراز مخالفت کند.هنگامی که بر اسب و تفنگ مسلط شد گاهی دولتیان را غارت می نمود و غنایم به دست آمده را به فقرا و ضعفا می داد و بیچارگان را دستگیری می نمود.گهگاه به زندان می افتاد ولی هنگامی هم که به کسب و کار عادی مشغول می شد دولتیان او را راحت نمی گذاشتند. ستار پس از دومین فرار از زندان یک چند در میان ایلات یورتچی و آلارلو زندگی می کند و عده ای را دور خود گرد می آورد در دل جنگلهای کوهستانی به کمین می نشیند و با دولت به گردنکشی برمی خیزد ولی در رعایت مراتب فتوت و مردانگی نیک می کوشد.ستار پس از مدتی از این نوع زندگی و نیز از آوارگی و دربدری سر می خورد و تصمیم می گیرد زندگی خود را سر و سامان بخشد به کسب و کاری بپردازد و سربار دیگران نباشد.پس به تبریز می آید مدتی پیش پدرش می ماند و با پادرمیانی و توصیه های رضاقلی خان یکانی با عنوان قره سوران مامور حفاظت را خوی به سلماس و مرند می شود.کاردانی و رشادت ستار در ماموریت برای او چنان شهرتی به دست می آورد که در جزو تفنگداران مخصوص ولیعهد پذیرفته می شود ولی روح پوینده و ناآرامش که همیشه او را به تحرک و تکاپو وا می داشت این بار هم کار خود را می کند. به استقبال ماجراهای نوین راه غربت را پیش می گیرد و اندکی بعد سر از تهران در می آورد. پس از چند ماه در زمره سواران حاکم خراسان در آمده به خراسان می رود و با مشاجره ای که بین او و حاکم مشهد روی می دهد رهسپار عتبات می شود. در سامره رفتار ناشایست خدام اماکن مقدسه با زائرین ایرانی دلش را درد می آورد و با همدستی عده ای دعوای بزرگی راه می اندازد و آنها را ادب می کند. در این رابطه مورد تعقیب شرطه های عثمانی قرار می گیرد ولی با شفاعت مجتهد معروف میرزای بزرگ شیرازی دست از سرش بر می دارند و او ناگزیر از عراق خارج و عازم تبریز می شود. در تبریز چند تن از مالکان مباشرت املاک خود را به او پیشنهاد می کنند. بالاخره حاج محمدتقی صراف ستار را بر سر املاک خود به سلماس می فرستد. در اینجا نیز ستار لیاقت و شایستگی خود را نشان می دهد و پس از مدتی به تبریز باز می گردد.اکنون دیگر شهرت شجاعت و مردانگی او بین مردم پیچیده است. او از جوانمردان تبریز به شمار می رفت و مورد علاقه عامه بود. از آنجاییکه ستارخان از اسب شناسی سررشته کامل دارد به کار دلالی اسب مشغول می شود و در این کار از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار گشت که حتی دیوانیان از او کمک می طلبند و در این ایامست که دوران سرگشتگی ستار پایان نزدیک می شود و افق روشنی پیش چشمش باز می گردد.ستارخان در آستانه مشروطیت تولدی دیگر می یابد. تاریخ ورق می خورد و دوران نوین آغاز می شود. در تبریز انجمنی تشکیل می شود که آزادی خواهان آن را اداره می کنند. ستارخان در کسوت مجاهدان در می آید به انجمن وارد می گردد و با شایستگی و لیاقتی که دارد رهبر مجاهدین تبریز و پیشوای فدائیان می شود. در نتیجه مقدمات مناسب و زمینه های مساعد قیافه شهر تبریز به سرعت دگرگون می شود گروه کثیری از بازاریان و پولداران تفنگ و فشنگ می خرند و دیگران که قادر به خرید اسلحه نبودنداز طریق امداد غیبی که از راه روسیه می رسید به طور قاچاق تفنگ وارد می کردند. ستارخان به همراه سایر سردستگان روزهای جمعه در بیرون شهر به آموختن رموز و فنون سپاهیگری به داوطلبان اشتغال داشت بعد ها در هر یک از محلات شهر یک مرکز آموزش مجاهدین برپ می شود و جوانان و بزرگسالان به تمرین و مشق تعلیمات نظامی و یادگرفتن اصول تیراندازی و سایر فنون جنگ می پردازند ستارخان در مرکز آموزش کوی امیرخیز تمام هم خود را صرف این کار می کند. در نظر سررشته داران این فعالیت آموزشی از چنان اهمیتی برخوردار است که حتی برای بچه ها هم تفنگ چوبی تهیه کردند و آنها را هم به طریق خاص خود تعلیم می دهند. ولی این جنب و جوش در شهرهای دیگر وجود نداشت.
سوم تیرماه ۱۲۸۷ یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ ایران است. در همان روز به همراه تهران همه شهرهای دیگر تهران نیز از پا درآمدند.آزادی مرد ایران مرد! فقط فریاد یک ناحیه ی کوچک از ایران خاموش نشده بود و آن نقطه محله ی امیرخیز تبریز بود. روز دوشنبه ی هیجدهم خرداد ۱۲۸۷ روزنامه راه نجات(مربوط به مجاهدین بود) به تبریز رسید. شهر یکباره تکان خورد و خونها به جوش آمد مردم پی بردند که دشمنان آزادیدر اندیشه واژگون ساختن حکومت مشروطه اند. درنگ جایز نبود.در میان مجاهدین شوری شگفت انگیز برپا شد.در سراسر کوی ها و محلات در بین مشروطه خواهان زمزمه ای پیچید زمزمه ای در مورد خیانت جدید. این زمزمه گاه مانند امواجی که به آرامی به روی دریا چین می انداختند نرم و سبک بود و گاه چون موجهای سهمگین طوفانی اوج می گرفت و بدل به فریاد می شد و بالا می رفت. از روز نوزدهم خرداد تلگرافخانه ی تبریز کانون سران آزادی تبریز گردید. مجاهدین گروه گروه به سوی این کانون می رفتند و گوش به زنگ جریان تهران بودند اما از تهران خبری نمی رسید و تلگرافهای انجمن ایالتی بی جواب می ماند..
ادامه را از سایت قلمرو بهشت بخوانید.
یکی از سرداران بزرگ و دلاور ایران جلال الدین خوارزمشاه(تولد ــ وفات ۶۲۸ هجری قمری) که در تاریخ کهن ایران نامش به نیکی یاد شده است جلال الدین خوارزمشاه پسر محمد خوارزمشاه است. در زمان این سردار رشید بود که ایران با رخداد نافرجام چنگیز مغول روبرو گردید و جلال الدین خوارزمشاه با دلاوری های خود خدمت های درخشان به سرزمین تاریخ و کشور خود نمود.چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ۶۱۵ هجری قمری در حدود چهرصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد ولی این عده در شهر اترار کشته شدند همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.لذا چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به ماورا النهر ور همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز در یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک (جند) با اینکه مغولان نزدیک حاضر به جنگ نبودند نبرد را آغاز کرد و باید گفت اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می خورد اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند. محمد خوارزمشاه که از ضربدست مغولان را چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد ولی با این وجود چنگیز قصد سرزمین خوارزمشاهیان نمود در آن هنگام محمد خوارزمشاه سپاهی بزرگ زیر فرمان داشت.جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد.اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند.جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد و مقابله با مغولان را صلاح ندانست.چنگیز با سپاهیان خونخوار خود به جانب ماورا النهر آمد اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخاران کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود و در سال ۶۱۷ هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان دلیل آن شهر کاری از پیش نبردند.شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد.چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد در آن هنگان پایتخت خوارزمشاهیان شهر (جرجانیه) بود که آبادی این شهر و کثرت جمعیت آن به شرح نمی آمد.چنگیز پسران خود را همراه با سپاه تاتار مامورتسخیر آن دیار کرد اهالی این شهر مردانه در برابر مغولان ایستادگی کردند و حاضر به تسلیم نشدند دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. اهالی رشید جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد.محمد خوارزمشاه از شنیدن این خبر در جزیره آبسکون درگذشت و پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت در سال ۶۱۸ با سپاهیان مغول روبرو شد نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکست فاحشی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای ۴۰ هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند. اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و بسمتی رفتند و جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند جلال الدین خوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است اما با همه اینها دل به دلیری و شجاعت ذاتی خود بست و عزم پیکار نمود.جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت چنگیزخان که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید.جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد.اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. پس از این رویداد جلال الیدن خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از آنجا که زندگی آسوده و راحت را بر خود حرام می دانست از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت و در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره دفع شر مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد.اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت و در مدت سیزده روز خود را از تفلیس به کرمان رسانید و فتنه را فرونشاند.در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین عنان همت به دست گرفته و به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به علت حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست.جلال الدین عزم گرجستان کرد و سپس تا آذربایجان آمد و پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش بر دهان ها افتاد با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان صحنه جنگ را ترک کند اما از آنجا که اجل در کمین او بود در سال ۶۲۸ در یکی از کوه های کردستان در گذرگاهی ناشناس به دست طماع چشم دل کوری که قصد جامه و اسب و مال او را کرده بود کشته شد.
این خواست خداوند بود که سردار دلیل ایران با همه فداکاری ها و دلیری هایش در چنان گذرگاه ناشناسی به دست کوردلی از پای درآمد شاید اگر جلال الدین کشته نمی شد سدی در برابر پیشروی مغولان ایجاد می کرد و مسیر تاریخ ما را عوض می نمود. نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.
امرداد نام ششمین و به عبارتی هفتمین و آخرین امشاسپندان است. در اوستا به گونه امرتات به معنی نمردنی و بی مرگی و جاودانی می باشد. الف مفتوحه در آغاز حرف نفی است و جزء دوم به معنی مردنی و نابود شدنی از مصدر مر Mar اوستایی به معنی مردن است.
این نام در اوستا به ویژه سرودها صفتی است برای اهورامزدا یعنی مظهر زوال ناپذیری و پایندگی خداوند است.اما در جهان خاکی نگهبانی و سرپرستی گیاه و رستنی ها با وی می باشد. روز هفتم هر ماه امرداد نام دارد و مطابق معمول روز هفتم از ماه امرداد جشن امردادگان برگزار می شد که در دوران باستان و عصر ساسانی و پس از آن مراسم و آدابی در دشت و فضای باز انجام می شد.
ابوریحان بیرونی می گوید:((...و معنای مرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد و مرداد فرشته ای است که به حفظ گیتی و اقامه غذاها و دواهایی که اصل آن نبات است و مزیل جوع و ضرر و امراض هستند موکل است))
در برهان قاطع آمده است که این روز همان جشن نیلوفر است که البته اشتباه می باشد چون جشن یاد شده در ششم تیرماه برگزار می شد. در این روز نیکان ما به باغ ها و مزارع خرم می رفتند و پس از نیایش به درگاه خداوند یکتا جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و دامن طبیعت برگذازر می کردند.
در همین رابطه کوروش نیکنام نماینده زرتشتیان در مجلس از مجلس خواسته است که کلمه امرداد جایگزین کلمه مرداد که معنی مرگ و نیستی دارد بشود در همین رابطه در ماه خرداد توران شهریاری از نیکنام خواست که رسما این پروژه را به مجلس عرضه کند امیدواریم زودتر کلمه امرداد به کلمه مرداد جایگزین شود در همین رابطه اینجا را کلید کنید
همچنین ترجمه نام های باستانی ماه ها و چند اسم دیگر را نیز برای شما آوردم گفتم بد نباشه:
1ـ اورمزد:ساده شده اهورمزدا
2ـ بهمن:اندیشه نیک
3ـ اردیبهشت: بهترین راستی و پاکی
4ـ شهریور: شهریاری نیرومند
5ـ سپندارمد: فروتنی و مهر پاک
6ـ خورداد: تندرستی
7ـ امرداد: بی مرگی و جاودانگی
8ـ دی بآذر: آفریدگار
9ـ آذر: آتش،فروغ
10ـ آبان: آبها،هنگام آب
11ـ خیر«خور»: آفتاب
12ـ ماه: ماه
13ـ تیر: نام ستاره باران
14ـ گوش«گئوش»: جهان،زندگی هستی
15ـ دی بمهر: آفریدگار
16ـ مهر: دوستی،پیمان
17ـ سروش: فرمانبرداری
18ـ رشن: دادگری
19ـ فروردین: فروهر،نیروی پیشرفت
20ـ ورهرام: پیروزی
21ـ رام: رامش،شادمانی
22ـ باد: باد
23ـ دی بدین: آفریدگار
24ـ دین: بینش درونی
25ـ ارد«اشی»: خوشبختی،داریی
26ـ اشتاد: راستی
27ـ آسمان:آسمان
28ـ زامیاد: زمین
29ـ مانتره سپند: گفتار پاک
30ـ انارام: فروغ و روشنایهای بی پایان



