امروز ۷ آبان روز جهانی بزرگداشت ابر مرد تاریخ کوروش بزرگ می باشد به همین مناسب بنده جستاری را تهیه کردم که در مورد موضوع ذوالقرنین می باشد در ضمن دوستان چون سایت من ۲ هفته دیگر محیا می شود دیگر انتظار بروز رسانی اینجا به صورت مرتب را نداشته باشید این به این معنی نیست که اینجا دیگر بروز نمی شود بلکه تمرکز اصلی در آنجا صورت می گیرد.
کوروش کبیر و قرآن:
کوروش کبیر در قرآن سوره کهف آیات ۸۲ تا ۹۸ با عنوان ((ذوالقرنین)) بیان شده است. اهل تفسیر و قصص درباره تعیین شخصیت ذوالقرنین و همچنین محل جغرافیایی سد یاجوج و ماجوج سرگردانند و بسیاری از آنان به اشتباه رفته اند.مفسرین دوره نخست این جور فکر می کردند که چون او دو قرن زندگی کرد لقب ذوالقرنین گرفته و بعضی دیگر معتقدند که چون از جانب پدر و مادر شریف بوده به این عنوان می خواندند. برخی هم گفته اند چون موهای پیشانی خود را می بافته و به شکل دو شاخ در پیش پیشانی خود قرار داده بدین جهت بدو ذوالقرنین می گویند.در میان مفسرین قدیم چون در قرن چهارم هجری با فلسفه ارسطو آشنا شدند و حکمت ارسطو را که با آئین توحید موافق تر از فلسفه افلاطون بود پذیرفتند بدین خاطر به اسکنر ملعون متوجه شدند. این امر ناشی از ارادت به ارسطو بود و بدین سان افسانه ها و تخیلات خویش را متوجه فردی فاسد به نام اسکندر مقدونی کردند.در این میان ابن سینا تا حدی به منظور سیاسی خویش رسید و چون مبنای فلسفه او بر تطبیق فلسفه و دین استوار بود به نظر او مناسب آمد که اسکندر گجسته(ملعون) مربی ارسطو شخصیت قرآنی داشته باشد و از این تاریخ این مرد فاسق و فاسد به عنوان ذوالقرنین در کلیه تفاسیر و مضامین به کار رفت و افسانه ها درست شد و اسکندرنامه ها نوشته شد.در میان دانشمندان قدیمی ابوریحان بیرونی که با حوادث تاریخی و موقعیت های جغرافیایی آشنا بود، نظر تطبیق ذوالقرنین بر اسکندر گجسته را هرگز نپذیرفت. در تفسیر کبیر هم امام فخر رازی بر مغابرت ذوالقرنین و اسکنر ملعون به استدلال کرده و گفته است:
((اسکندر شاگرد ارسطو بوده و به امر و نهی معلم خویش عمل می کرده،اما ذوالقرنین پیامبر بوده و با خداوند متعال در ارتباط وحی. بدین منظور به اقتضای نبوت نمی توانسته تحت ارشاد کافران قرار گیرد.))
آنچه مسلم است این است که هیچ یک از آیات قرآن و توضیحات ذوالقرنین و عملکرد او به شخص فاسد و شرابخواری که خدایان متعدد را پرستش می کرد و انحرافات اخلاقی و جنسی او زبانزد مورخین بود(منظور اسکندر ملعون) هرگز منطبق نبوده و این موضوع کاملا مشهود و اثبات پذیر می باشد.قبل از هرچیز و آغاز مبحث ترجمه آیات ۸۲ تا ۹۸ سوره کهف را می آوریم:
آیه ۸۲ سوره کهف تا ۹۸
الف) و از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند،بگو به زودی گوشه ای از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.))
ب) ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم. او از این اسباب پیروی و استفاده کرد.
پ) تا به غروبگاه خورشید رسید،(در آنجا) احساس کرد که خورشید در چشمه (یا دریا) تیره و گل آلودی فرو می رود، و در آنجا قومی را یافت.ما گفتیم:ای ذوالقرنین! آیا می خواهی مجازات کنی و یا پاداش نیکوئی را درباره آنها انتخاب نمایی؟
گفت:اما کسانی که ستم کردند، آنها را مجازات خواهیم کرد،سپس به سوی پروردگارشان باز می گردند و خدا آنها را مجازات شدیدی خواهد نمود.
و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد،پاداش نیکو خواهد داشت و ما دستور آسانی به او خواهیم داد.
د) سپس از اسبابی که در اختیار داشت، بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید در آنجا مشاهده کرد که خورشید بر جمعیتی طلوع می کند که جز آفتاب برای آنها پوششی قرار نداده بودیم(یعنی لباس و خیمه و مسکنی که از حرارت خورشید سایبان کنند نداشتند)هم چنین بود و البته ما از اصول آن کاملا باخبر بودیم.
ه) باز از جنوب به سمت شمال سفر را ادامه داد و با وسائل تعقیب می کرد. تا رسید میان دو سد (دو کوه). آنجا قومی را یافت که سخنی فهم می کردند(زبان نفهم بودند) آنان گفتند ای ذوالقرنین (قوم) یاجوج و ماجوج فساد و خونریزی و وحشی گری بسیار می کند آیا چنانکه ما خرج آنها را به عهده گیریم سدی میان ما و آنها بندی؟ که ما از شر آنان آسوده گردیم؟
ذوالقرنین گفت: تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده از هزینه شما بهتر است. اما شما با من به قوت بازو کمک کنید، تا سدی محکم برای شما بسازم که به کلی مانع دستبرد آنها شود. و گفت قطعات آهن بیاورید آنگاه دستور داد که زمین را تا به آب بکنند و از عمق زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازنند و پس آتش افروخته تا آهن گداخته شود،آنگاه مس گداخته بر آن آهن و سنگ ریختند. از آن پس آن قوم نه هرگز بر شکستن آن سد و نه بر بالای آن شدن و رخنه در آن توانایی یافتند.
ذوالقرنین گفت که این از لطف و رحمت خدای منسب و آنگاه که وعده خدا فرا رسد آن سد متلاشی و پاره پاره گرداند و البته وعده خدا محقق و راست خواهد بود.
این آیات نص قرآن است که بیان شد. در میان کتب تفاسیر قرآن مانند تفسیر المیزان و تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی و جمعی از علمای اسلام بر این عقیده هستند که ((ذوالقرنین)) یاد شده همان کوروش کبیر است علت را از پنج تفسیر مورد بررسی قرار می دهیم.
الف) ((از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند)) چه کسانی از پیامبر اسلام درباره شخصیت ذوالقرنین سوال می کنند؟طبق تعاریف و تفاسیر موجود در مورد سوره کهف یهودیان سه موضوع را از پیامبر می پرسند تا به اصطلاح او را مورد محک قرار دهند. یکی مسئله روح و دومی داستان اصحاب کهف و سوم سرگذشت ذوالقرنین. سرگذشت شخصی که مسیح خداوند برای یهودیان و ناجی آنان بود. مناسب و انگیزه سوال یهودیان کاملا قابل درک می باشد اینان چون برای شخصیت کوروش کبیر بی نهایت احترام قائل بودند بدین سبب برایشان مهم بودند که بدانند پیامبر مسلمانان درباره او چه می گوید.
ب) ((ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم تا....))
طبق بررسی کتب عهد عتیق و تورات خداوند متعال توسط پیامبران بنی اسرائیل بارها و بارها بر منجی شرقی از سرزمین ماد و پارس اشاره کرده که به او توانایی بخشیده و دروازه ها را برای او گشوده و کلیه ابزار را در اختیارش گذاشته تا اراده خدا را در زمین به مورد اجرا قرار دهد. در تورات نام کوروش از زبان خداوند متعال جاری شد و او را شبان خویش نامیدند و تاکید نمودند که من او را به اسم خواندم.
ج) ((تا به غروبگاه خورشید رسید، در آنجا...))
براساس مدارک و شواهد مستند و مکتوب و نظر متفق مورخین کوروش کبیر بعد از اتحاد ماد و پارس در همان ابتدا لشکرکشی به لیدی داشت. سرزمین لیدیدر طرف غرب سرزمین کوروش قرار داشت و شهر ساردنزدیک دریای مدیترانه قرار داشت و این صحنه همان صحنه بود که کوروش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک های ساحلی مشاهده کرد.
د)...به خواستگاه خورشید رسید و مشاهده کرد...))
لشکرکشی دوم کوروش کبیر بعد از مراجهت به مملکت خویش حرکت به سمت شرق بوده است. سرزمین های پارت،زرنگ و هرات خوارزم و گندار و ثه ت گوش کاملا با آیه فوق منطبق است و گرمای شدیدی در برخی مناطق باعث عدم پوشش لباس و چادر در بین اهالی بومی منطقه بوده است.
ه) ((باز از حنوب به شمال سفر کرد و ...))
در ادامه سفرهای شرقی و شمالی کوروش کبیر تا قبل از حمله به بابل او به سرزمین های شمالی ارمنستان فعلی و قفقاز رفت و در آنجا میان کوه های قفقاز و در تنگه معروف ((داریال)) سدی ساخت که به سد ذوالقرنین معروف شد. نهری که امروزه نیز به نام ((سائرس)) به معنای کوروش به یونانی در جریان است و در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام ((بهاگ گورائی)) یا تنگه کوروش یاد می کنند. این سند نشان می دهد که بانی این سد کوروش بزرگ بوده است.
درباره قوم یاجوج و ماجوج هم در تورات و کتاب حزقیل نبی و رویای یوحنا فصل بیستم از آنان گوگ یا همان جوج و ماجوج یاد کرده است. به گفته مفسرین بزرگ علامه طباطبائی در المیزان، از مجموع گفته های تورات استفاده می شود که در نقاط شمالی آسیا می زیستند و مردمی جنگجو و غارت گر بودند.آنان قبیله ای خونخوار و وحشی بودند که از شمال دریای خزر به این سمت آمده و برای قوم مذکور مزاحمت ایجاد می کردند که با ساخت سد جلوی اینان گرفته شد اما در نهایت اینان قرن ها بعد(قرن چهارم میلادی) هجومی به تمدن امپراتوری روم تحت زمامداری ((آتیلا)) انجام دادند و همه را از بین بردند.آنچه در تطورات حاکمه بر لغات و سیری در زبان ها در طول تاریخ بوده است دو کلمه چینی ((منگوگ)) و ((مگوگ)) بیان شده که می توان به منغول و مغول یا همان مغولستان اشاره کرد که در شمال شرقی آسیا می زیستند و در اعصار قدیم به طرف چین حمله ور شدند و آنان برای رهایی دیوار چین را ساختند. بعدها از بالای دریای خزر و از طریق داریال قفقاز به سرزمین های ارمنستان و شمال ایران سرازیر می شدند که با سدی،کوروش مانع این حمله شد و در نهایت به سمت شمال اروپا حمله بردند و اروپائیان به آنان (یست) می گفتند و در این حمله وحشیانه دولت روم سقوط کرد.
و خلاصه آنچه در سوره اصحاف کهف تحت عنوان ((ذوالقرنین))
با لشکرکشی به غرب و پس به شرق و شمال و ساختن سد در آنجا و اعتقاد به روز رستاخیز و جزا (در آیه ۸۷ سوره کهف اشاره به بازگشت به سوی خدا و کیفر و مجازات الهی سخن به میان می آید) و همین طور مجازات یا عدم مجازات شاهان (بالتازار و نبونید و کرزوس و ...) هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد که منظور قرآن مااند دیگر کتب آسمانی (تورات) ((کوروش کبیر)) بنیانگذار هخامنشی می باشد و تفاسیر مهم اسلامی از جمله تفسیرالمیزان و تفسیر نمونه و همین طور دانشمندان معاصر مانند مولانا ابوالکلام (وزیر فرهنگ هندوستان) بدان اشارت کرده اند. اما مسئله ایمانش به خداوند متعال و روز جزاء در کتاب عزرا و دانیال نبی (ع) و اشعیا نبی (ع) و دیگر کتب عهد عتیق (تورات) موجود است و در آنها بارها کوروش را تجلیل و تقدیس کرده است. ضمنا مجسمه سنگی او در پاسارگاد جای هیچ شک و تردید باقی نمی گذارد و وجود کلاه شاخ دار و خواب دانیال نبی (ع) درباره قوچ دو شاخی که شرق و غرب جهان را شکست داد و خصایص اخلاقی این مرد بزرگ ثابت می کند که:
((ذوالقرنین قرآن کسی نیست جز کوروش کبیر شاه هخامنشی))
جستار از منجی تا منکر را از اینجا بخوانید


بزرگداشت جانباخته زرتشتی جمشید گشتاسپی:



عراقی کجا ملک ایرانی کجا
شغالان کجا شرزه شیران کجا
یادی از یک شهید:

دکتر عباسعلی خلعتبری وزیر امور خارجه فقید دولت ایران بود که قرارداد الجزایر را با کفتار حسین منعقد کرد اما بعد از انقلاب به حکم بیماری روانی خلخالی اعدام شد البته خلخالی در کتابش که بیشتر به فحش نامه شبیه است( بر طبق نظر موافقان و مخالفان او) از اعدام های خود دفاع کرده است ولی در دو جلد کتاب او هیچ سخنی از عباسعلی خلعتبری و دلیل حکم اعدامش گفته نشده است بعدها خبرنگاری از وی پرسید که آیا جرم نصیری رئیس ساواک با وزیر امور خارجه یکی است؟ و او پاسخ داد که برای ما تغییر یک نظام از بالا تا پایین مهم است!!!

= سردار قادسیه
با وجود این همه دلاوری و از خود گذشتگی استعمال یک لیتر از اکسیژن ایران برای انیرانیان توهین به مقام والای شهیدان ایران می باشد.
یاد و نامشان گرامی که شهیدان جاویدانند.
امروز زادروز تولد ابوریحان بیرونی می باشد. ابوریحان محمد بن احمد چون از اهالی خوارزم بود به بیرونی معروف شد. تولد او در سال ۳۶۲ و وفاتش در سنه ۴۴۰ در هفتاد و هشت سالگی اتفاق افتاد.ابوریحان اوایل عمر را در خوارزم در خدمت مامونیان که همان خوارزمشاهیان قدیم بودند گذراند. سپس در جرجان به دربار شمس المعانی قابوس وشمگیر راه یافت. در فاصله بین سال های ۴۰۰ و ۴۰۷ به خوارزم بازگشت و نزد ابوالعباس خوارزمشاه زندگی کرد. در همین موقع بود که کتاب مشاهیر خوارزم را به رشته تالیف کشید و حوادث و وقایع تاریخی آن دوره را که شخصا در غالب آن حضور داشت در اثر مزبور بیان کرد. به سال ۴۰۷ سلطان محمود خوارزم را فتح کرد و در سال ۴۰۸ جمعی از فضلاء و علمای دربار ابوالعباس و از آن جمله ابوریحان بیرونی را با خود به غزنین برد. بیرونی پس از پیوستن به دربار محمود چندین سفر به خوارزم انجام داد. وی در غالب سفرهای جنگی سلطان به هندوستان نیز حضور داشت. در همین مسافرت هاست که ابوریحان در خصوص مواضیع مختلف علوم با علمای هند مباحثات زیادی صورت داد و کتاب ماللهند من مقوله مقبوله فی العقل را به رشته تحریر در آورد.

حالت های مختلف ماه در هنگام خسوف. در کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم اثر ابوریحان بیرونی
از تالیفات معروف ابوریحان کتاب الاثار الباقیه عن القرون خالیه به نام شمس المعانی قابوس وشمگیر است.دیگر از آثار او کتابی است در علم هیات و هندسه به اسم التفهیم لاوایل صناع التنجیم. این کتاب را ابوریحان به نام ریحانه دختر حسن خوارزمی تالیف کرده است. بیرونی کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم را به دو زبان فارسی و عربی نوشته است بدون آنکه یکی ترجمه دیگری باشد.
دوستان برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد ابوریحان بیرونی می توانید به سایت پیوند شده تاریخ ایرانیان در این روز (روز ۱۵ سپتامبر برابر با ۲۴ شهریور) مراجعه بفرمایید.
۹سپتامبر دو روز قبل از حمله به برج های دوقلو تجارت جهانی بار دیگر با دسیسه تازیان یکی دیگر از آرین های بزرگ قلمرو بهشت نیز پرواز کرد. فردی که در فکر تشکیل امپراتوری پارس بود در آن سال ها که باز هم پای اجانب و ارتش سرخ روس ها به قلمرو پارسیان باز شد با شجاعت و دلاوری بسیاری که در مقابل دومین ارتش قدرتمند دنیا از خود نشان داد اولین بار نام شیر دره پنجشیر بر سر زبان ها افتاد. او چون خود را یک آرین (تاجیک) اصیل می دانست تشکیل امپراتوری بزرگ پارس را از وظایف خود می دانست او بارها به خاطر اینکه روس ها بخارا سمرقند و فرغانه را ضمینه تاجیکستان نکرده بود و آن را بخشی از قرقیزستان نموده بود اعتراض و ابراز نفرت نسبت به دولت روس را اعلام داشت او همچنین تاجیک و پشتون را پارسی می دانست و انگلستان را مسئول ایجاد تفرقه بین آنها می دانست و علت آن را هم بهانه آقایی انگلیسی ها بر افغانستان می دانست. بعد از خروج اشغالگران حالا وظیفه او مبارزه با دشمنی خونخوار بود کسانی که مجسمه های بودا را با تانک بر زمین واژگون می کردند و به درستی که بودا تخریب نشد بلکه از شرم فرو ریخت. اما اینبار هم تازیان دشمنی خونی خود را با پارسیان نشان دادند و در قالب دو خبرنگار عرب با بمب جایگزینی شده در دوربین عکاسی با دستور رسمی اسامه بن لادن و القائده مسعود را شهید کردند این حمله انتحاری در شرایطی بود که مسعود از سفر فرانسه و دیدار با روسای آن کشور با دست پر بازگشته بود. احمد شاه مسعود هم به جمع شهیدانی همچون ابومسلم پیوست که از پشت خنجر تازیان را دریافت نمودند اما اگر او رفت هزاران پارسی هستند که هنوز برای وصال با قلمرو بهشت راه او را ادامه می دهند.
امروز چهارمین سال درگذشت فرهاد مهراد است.در عرصه هنر موسیقی هنرمند همواره سه عنصر انتخاب شعر مناسب موسیقی هماهنگ و اجرای خوب اثری زیبا خلق نموده اما فرهاد از این نیز فراتر رفته بود. عامل ارزشمندی کار ایشان در این بود که خود فی نفسه انسانی والا و ارجمند و جایگاهی به مراتب بالاتر از هنرش داشت.یکی از مشخصه های هنر آرمانی حرکت کردن در فراسوی پیشی گرفتن از زمان خلق خود بود و این خود راز ماندگاری هنر است و ترانه فرهاد دارای چنین ویژگی است. چه ترانه هایی که او در دهه های ۴۰ و ۵۰ اجرا کرده و هنوز مورد علاقه نسل های بعد از خود است(حتی نسل حاضر) خصوصا جوانان با توجه به فاصله زمانی که با خالق اثر داشته و خالی بودن ذهن آنان از این هنرمند و نداشتن خاطره ای از او که خود عامل تعلق خاطر و پیوستگی است با علاقه به کارهای او گوش می دهند زمزمه اش می کنند و به خاطر می سپارند و این خود یعنی هنری بدون تاریخ مصرف..ناب...که فضا و زمان را در نوردیده و آوانگارد و پیشرو است.بی شک سنگ بنای فرهنگ و هنر هر کشور را هنرمندان مبارز تشکیل می دهند و موجب دوام و استواری آن نیز هستند.سوال اینجاست چرا بعد از انقلاب از هنر او استقبال نشده و به انزوا فرو رفت؟


گربه های سیاهی ((Black cats )) را پایه ریزی می کند که امروز هم پابرجاست. پابرجاست چون ایران پابرجاست.
فرهاد در آثار خود همیشه شعر و موسیقی را به دنبال خود می کشید قوام می بخشید و ارزش می داد و جاودانه می ساخت. حتی پس از مرگ هم در گوشه گورستان پرلاشز با بزرگانی چون مارسل روست ــ جیمز موریسون ــ ساعدی و هدایت در دل سرد خاک آرام گرفت.

ترانه های او که اوج خودیابیست از شنبه سیاهی صحبت می کند:
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی..
از انسان بی هویت صحبت می کند:
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودند
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
از جمعه سیاهی صحبت می کرد:
نفسم در نمی یاد
جمعه ها سر نمی یاد
جمعه روز رفتن
موسم دل کندن
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چگه
به گفته پوران گلفام همسر فرهاد فرهاد دارای حالتی جدی محکم و خشم آلود بود تلخ می خواند اما ذلیل نمی خواند ضجه نمی زد فریاد می زد و از کسی تقلید نمی کرد.
وحید امیری شعر وصیت را در سوگ فرهاد اینچنین نوشته است:
خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
بر سر خاک بی معرفت
که تا آخرین لحظه حالی نپرسید از من.
من از نسل فرهاد و فریاد بودم
درخت تنم را بسوزان
کمی از صدای مرا در دل بیستون دفن کن
کنار صداهایی از جنس فرهاد و فریاد.
خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا
غریبانه
در غربت رنگ ها و صداها بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
به آقای شب هم بگو که خطر رفع شد
من مرده ام !
وحید امیری / 10 شهریور 1381
او نمرده است مگر زندگي هنرمند در اثرش معني نمي شود؟ پس او مي ماند.تا روزي كه جمعه باشد او زنده است.گنجشگك اشي مشي پرواز مي كند...نمي ميرد.

این روزها سالروز روزهای اهریمنی دیگری برای ایران است روزهایی که متفقین یعنی ارتش های روس و انگلیس و آمریکا وارد خاک ایران شدند امرای لشکر رضا به او خیانت کردند رضا احمد نخجوان و کفیل وزارت جنگ و سرتیپ ریاحی را که دستور تخلیه پادگانها و مرخصی افراد شدند را در جلوی فرماندهان به سختی با عصا کتک زد و درجه آنها را کند و سرنوشت آنها را به دادگاه نظامی سپرد او همچنین گفت که شماها خائن هستید و نانی که ملت ایران برای حفاظت ایران به شما داده حرامتان باد. جز یک نفر که با صدور فرمان مقاومت آن را جدی گرفت و راه را برای انگلیسی ها بست بقیه به جز چند مقاومت جزئی متواری شدند. بایندر اگر نمی خواست هم خطری متوجه او نمی شد ولی با مقاومت در برابر ناوهای انگلیسی آنها نیز ناو او را به توپ بستند و او به جمع شهیدان ایران زمین پیوست و نام خود را مانند آریوبرزن ها و هزاران ایرانی آزاده که در راه وطن از خود گذشتند جاویدان ساخت.همچنین خلبانان نیروی هوایی رفتن به مرخصی و تحویل هواپیماها را نپذیرفتند و بر ضد فرمانده خود احمد خسروانی قیام کرده و او را بازداشت کرده بودند همچنین آنها بدون اطلاع فرماندهان هواپیماهای خویش را به پرواز درآوردند و به مقابله با هواپیما های شوروی پرداختند این اقدام نه تنها که تشویق نشد بلکه چند واحد نیروی زمینی که هنوز در تهران بودند عازم تصرف قلعه مرغی شدند که به درگیری بین دو گروه منجر شد و خلبانان هواپیماها را از پایگاه خارج کردند و در یافت آباد نشاندند و استتار کردند

نام و یادش گرامی که شهیدان جاویدانند.
تاریخ معاصر ایران تنها از بزرگانی به نیکی یاد می کند که روح ایرانی را شاد و زنده می خواستند.تنها به آزادگانی می بالد که ایران را آزاد و آباد می خواستند و دکتر مصدق یکی از این آزادگان است چون امیرکبیر چون قایم مقام فراهانی و چون....
چنین مردانی در تاریخ معاصر ایران کم نبودند و هرکدام در زمان خود برای نسل آینده توانستند تاثیر بسزایی برجای نهند و ملت ایران را تا امروز در جهان سرافراز نگه دارند.نگاه به تاریخ پنجاه سال گذشته ایران نشان می دهد که ((مصدق)) در این مسیر تک چهره بوده است. او کسی است که در خلاف جریان آب شنا کرد و در شرایطی که پیروی از قدرت های استعماری از امتیازات و افتخارات اکثریت مردان سیاسی دوره قاجار و پهلوی به حساب می آمد نشان داد که می توان آزاده بود و استقلال و مناقع ملی را در ورای منافع شخصی و دنیایی قرار داد.همین روحیه آزادگی او را در انقلاب مشروطیت در زمره آزادی خواهان قرار داد حضور در انجمن های روشنفکری آن دوره مانند ((جامعه آدمیت)) و ((مجمع انسانیت)) را می توان در امتداد همین روحیه دانست.به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی و استقرار دولتسیضیا اعتراض شدید می کند. در آن زمان والی فارس بود و تنها والی بود که از اجرای دستورات دولت کودتا سرباز زد.در دوران پیش از شهریور ۲۰ او را به احمد آباد تبعید کردند و تحت نظر داشتند تا اینکه در انتخابات چهارمین دوره مجلس در سال ۱۳۲۲ خورشیدی مردم او را به عنوان نماینده اول بر می گزینند و مبارزات او را برای رهایی از بند استعمار انگلیس رنگ تازه ای پیدا می کند. به مجلس پانزدهم راه نمی یابد. اما با سرسختی به مجلس شانزدهم راه می یابد و در آن جاست که به ریاست کمیسیون نفت می رسد و زمینه را برای خلع ید از شرکت نفت انگلیسی فراهم می کند.در همین دوران است که جبهه ملی شکل می گیرد. بزرگ مردانی چون مصدق الهیار صالح و دکتر شایگان پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به مجلس آوردند:((به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تامین صلح جهانی پیشنهاد می نماییم که صنعت نفت در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود یعنی عملیات اکتشاف و استخراج و بهره برداری در دست ملت ایران قرار گیرد.))
سرانجام با کوشش ملی و همیاری مردم آزاده ایران روز ۱۴ اسفند ۱۳۲۹ خورشیدی مجلس شورای ملی لایحه ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و روز ۲۹ اسفند مجلس سنا نیز رای مجلس شورای ملی را تایید کرد و بدین سان نبرد آغاز شد. در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دولت علاالدوله را که پس از قتل سپهبد رزم آرا به روی کار آمده بود استعفا کرد و مجلس در جلسه ای خصوصی به نخست وزیری مصدق ابراز تمایل کرد. مصدق قبول این مسئولیت را مشروط به تصویب لایحه ۹ ماده ای طرز اجرای ملی کردن و خلع ید از شرکت نفت می کند.همچنین خواستار اصلاح قانون انتخابات می شود. لایحه خلع ید در همان روز در مجلس و دو روز بعد در سنا تصویب می شود.بدین سان مصدق سنگر نخست وزیری را به دست می آورد و فصل نوینی در زندگی ملت ایران گشوده می شود.
روز ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دکتر مصدق کابینه خود را به مجلس معرفی می کند و برنامه دولت جدید را اعلام می دارد:اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و اصلاح انتخابات.
کمپانی های نفتی به سرکردگی شرکت نفت انگلستان از تصویب این قانون بر آشفته می شوند. دولت انگلستان با حمایت از شرکت سابق نفت و با تهدید ایران به دخالت نظامی ناوگان جنگی خود را به خلیج فارس می فرستد و به لیوان داوری لاهه و شورای امنیت نیز شکایت می کند این کار باعث به جوش آمدن غرور ملی ایرانیان می شود چندین خلبان نظامی داوطلب حمله انتحاری یا کامیکازی می شوند ارتش در شهرها برای بالا بردن روحیه مردم رژه می رود و چند آتشبار به خوزستان منتقل می شود و به ارتش آمادگی کامل داده می شود.
روز ۲۲ مهرماه ۱۳۳۰ خورشیدی شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت انگلستان تشکیل جلسه می دهد دکتر مصدق در این شورا طی بیانات مشروحی چگونگی دخالت های شرکت سابق در امور داخلی ایران را بر می شمرد و نقش استعمارگرانه این شرکت را افشا می کند. شورای امنیت در آخرین جلسه خود پیشنهاد دولت فرانسه را تصویب می کند که به موجب آن درخواست دولت انگلستان تا اخذ تصمیم قطعی در دیوان دادگستری لاهه مسکون بماند. دکتر مصدق در نوزدهم خردادماه ۱۳۳۱ خورشیدی نطقی تاریخی در دادگاه لاهه به زبان فرانسه ایراد می کند که پر است از دفاع و پشتیبانی از حقوق اساسی ملت ایران این نطق که می توان آن را سند تاریخی رهایی از بند استعمار نامید سبب می شود تا دادگاه لاهه روز ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱ به عدم صلاحیت خود برای رسیدگی به دعوی انگلستان رای دهد.کشمکش ها برای سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق در داخل و خارج از ایران شروع شد.
....خاتمه کار مصدق را همه می دانند اجرای کودتای سرنگونی دولت ملی موج دستگیری تشکیل دادگاه های نظامی و ...و تبعید دکتر مصدق تا پایان عمر به احمد آباد
مصدق در محکمه نظامی می گوید:((آری تنها گناه من و گناه بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیدم...از آنچه برایم پیش آوردم هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا حد امکان انجام داده ام. عمر من و شما و هرکس دیگر چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آنچه می ماند حیات و سرفرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است.))

*برگرفته از نشریه امرداد به نویسندگی آقای بوذرجمهر پرخیده
نوشتن در مورد زندگی این مرد بزرگ کاری بس سخت است زیرا به کتابی قطور تبدیل می شود. مردی که این روزها وقتی نامش را در اینترنت جستجو می کنی همین قدر به خواننده اطلاعات می دهد که چند مسابقه دو و میدانی در شهر رشت با نام آرسن میناسیان برگزار شده ولی کسی نمی داند آرسن که بود و چه کارهایی کرد!!!..پیرمردی که با دیدن اشک یک سرهنگ که پولی نداشت تا از مادرش نگهداری کند به فکر تاسیس اولین خانه سالمندان ایران افتاد مردی که داروخانه ای داشت که با خرید داروهای گران آنها را به قیمتی ارزان به مشتریان می فروخت و دائم ضرر می کرد حتی به قدری در این کار افراط می کرد که سالها مردم به او ظنین بودند و گاه حتی فکر می کردند که او قصد رسیدن به وکالت مجلس را دارد او کسی بود که شبها با اتوبوس به تهران می رفت تا داروهای نایاب را برای هموطنانش به رشت بیاورد و داروهایی را که مجموعا ۱۰ هزار تومان می خرید ۲ یا ۳ هزار تومان به مردم می فروخت. کارهای خیر او اینقدر ادامه پیدا کرد تا طلبکار پیدا کرد و طلبکار نیز نذر نداشت تا به مردم خدمت کند وقتی می دید پرداخت پولش به تاخیر افتاده از او شکایت کرد و در نتیجه آرسن به زندان افتاد. اما در زندان هم بیکار نمی نشست از وضع زندانیان پرس و جو می کرد و پس از اینکه آشنایانش با قرض و تقسیط بدهی توانستند او را نجات دهند در خارج از زندان هم به دنبال کار زندانیان بود و مردی که وقتی مرد ساعت ها قبل از دفن بر دوش مردم مسلمان رشت حمل می شد و طوری که اگر با بلندگو از کلیسای رشت از مسلمانان خواهش نمی کردند که جسد را برای دفن تحویل دهند مردم از شدت علاقه حاضر نبودند جنازه را پس بدهند روزی که در رشت عزای عمومی اعلام شد. و هرکسی به نوعی عزادار بود در روزی که مسلمان و مسیحی بر سر خود می زدند مردی که به درستی مسیح ایران بود. و زن آرسن که پس از مدتی اقامت در رشت حالا از سکنه آنجا هم رشتی تر شده بود و به کسانی که به رشت توهین می کردند به شدت می غرید
به واقعیت که نوشتن در مورد این مرد بزرگ خیلی سخت است ولی من می دانم که ایرانیان دست بردار نبودند و پس از فوت این بزرگ مرد با نوشتن نامه به اسقف های بزرگ و حتی پاپ خواهان گزینش نام بزرگ از سوی آنان برای وی شدند حال همه سال در روز ۱۴ فروردین در شهر رشت مردم نام و یاد او را زنده نگه می دارند. نام و یاد این ارمنی ایرانی میهن دوست گرامی و روحش قرین رحمت در بهشت برین.
قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان
:تبریز از شهرهای دیگر تندروتر بود و حتی با تهران اختلافی چشمگیر داشت مردم تبریز روشنتر دلیرتر و بی پرواتر از اهالی شهرهای دیگر بودند اینان که سالها تحت حکومت ظالمانه محمد علی میرزا بودند و از زشت سیرتی های او آگاه بودند دیگر نمی خواستند به حکومت او تن دهند. در آن هنگام مرحوم مخبرالسلطنه هدایت والیگری آذربایجان را بر عهده داشت وی پس از اطلاع از داستان به توپ بستن مجلس در تهران از کار خود استعفا کرد و به اروپا رفت منتها پیش از عزیمت قوای حکومت ملی و حتی ذخیره قشونی و غیره را به انجمن ایالتی آذربایجان تسلیم کرد. در این حوادث دو رادمرد و مجاهد بزرگ یعنی ستارخان و باقرخان از میان مردم قد برافراشته رهبری مشروطه طلبان آذربایجان را به عهده گرفتند و لقب سردار ملی و سالار ملی ملقب شدند. محمدعلیشاه برای پایان بخشیدن شورش تبریز عین الدوله را به استانداری آذربایجان منصوب کرد و سپاهی تحت فرماندهی او به محاصره آن شهر فرستاد.عین الدوله با وجود محاصره طولانی تبریز نتوانست کاری از پیش ببرد. شهامت و شجاعتی که دلاوران تبریز به فرماندهی ستارخان از خود نشان دادند آنچنان شایان توجه بود که حتی خارجیان مقیم تبریز نیز تحت تاثیر قرار گرفتند و جوان آمریکایی بنام باسکرویل که معلم مدرسه ی امریکایی تبریز بود به صفوف آزادی خواهان پیوست و جان خویش را در راه ایران فدا کرد. محاصره تبریز ۲ ماه طول کشید و عین الدوله که راه چاره را از هرطرف مسدود می دید از ورود خواروبار به شهر جلوگیری کردند و شهر به قحطی افتاد اما مردم شجاع تبریز با خوردن برگ درختان و علف و یونجه به مبارزات ادامه دادند. این محاصره در ربیع الاول سال ۱۳۲۷ یعنی موقعی که سربازان روسی ظاهرا به بهانه حمایت از خارجیان وارد این شهر شدند پایان یافت. مقاومت حیرت انگیز تبریزیان و دلیری های ستارخان از نو کالبدهای مرده جان دمید و آزادی خواهان تهران و دیگر شهرها و بخصوص اصفهان و رشت که همه پراکنده و پریشان بودند دگر باره قد علم کردند.
این پرچم آمریکا برای احترام به روح باسکرویل که در راه آزادی ایرانیان کشته شد.
سخنی چند درباره شخصیت ستارخان و باقرخان
:با بمباران مجلس مصیبتی عظیم و یاسی بزرگ بر عموم آزادی خواهان و میهن پرستان چیره گشت و درهای امید به روی مردم بسته شد. ولی در همین هنگام ستاره امیدی از افق آذربایجان طلوع کرد: آخرین شراره خروش ملی علی رغم خطر بسیار نزدیکی که آن را به خاموشی تهدید می کرد بطرز معجزه آسایی از نو درخشیدن گرفت و نور آن فزونی یافت و رفته رفته آفاق ایران را که در زیر ابر تیره ی استبداد قرار گرفته بود روشن کرد.نخست این شراره در چشمان تیزبین و درخشان و خشمگین یکی از فرزندان رشید آذربایجان یعنی ستارخان سردار ملی تابیدن گرفت. ستارخان تابناک ترین ستاره ی جنبش مشروطه و بزرگترین قهرمان ملی ایران چنانکه باید و شاید شناخته نشده است. ستار حدود یکصد سال پیش در یک خانواده ی متوسط نیمه روستایی به دنیا آمد پدرش حاج حسن از مردم قره داغ(ارسباران) بود. این مرد چهار پسر داشت: اسماعیل از زن اول و ستار غفار و عظیم از همسر دوم. اسماعیل که جوان دلیر و بی باکی بود در عنفوان جوانی گرفتار ماموران دولتی شده دستور ولیعهد اعدام شد از آنجا که کشته شدن اسماعیل اثر عمیقی در روحیه برادر کوچکش ستار باقی گذاشت آن را بازگو می کنیم:ستار در دهکده ی مسگران قره داغ متولد شد و از همان کودکی سیمایی باشکوه و منشی بزرگوارانه و برخوردی حاکی از زیرکی داشت و در عمل تیز رو چالاک بود. برخی محل تولد او را دهکده سوچولی و عده ای ماسکاران یا جانانلو می دانند. ستار مانند هزاران کودک همسن و سالش از رفتن به مکتب یا مدرسه و نشستن در مجلس درس معلم یا آخوند محروم ماند. مدرسه او طبیعت پرشکوه ارسباران و کوه های سر به فلک کشیده قره داغ بود.حاج حسن بعد از مرگ اسماعیل دریاچه ی تاریخی ارسباران را ترک گفت و در تبریز سکونت گزید. پیش از دوران مشروطیت تبریز ولیعهدنشین ایران بود. ولیعهد دستگاهی عریض و طویل داشت. ماموران و خدمتگزاران وی غالبا افرادی ناپاک بودند و به بهانه های مختلف مردم را سرکیسه می کردند.خشونت قاطرچیان ولیعهد که از مردمان شرور و فرومایه تشکیل می شدند زبانزد خاص و عام بود. شخصی که گرفتار چوبدستی آنها مشکل بود جان سالم بدر برد.روزی بین نوکرهای یکی از خوانین حسن آباد بنام میرزا مصطفی که از دوستان پدر ستار بود از یک طرف و قاطرچیان ولیعهد از سوی دیگر زد و خوردی رخ می دهد. در این منازعه یکی از قاطرچیان به دست صمد پسر میرزا مصطفی کشته می شود.میرزامصطفی صمدخان را همراه برادر دیگرش احمدخان روانه تبریز می کند تا بلکه بتواند به کمک رشوه و تعارف از مخمصه نجات یابد.صمد خان و احمدخان پیش پدر ستار می روند و او آنها را به همراه ستار به یکی از باغ های اطراف شهر می فرستد و وسایل راحتی آنها را فراهم می کند. قاطرچیان با اطلاع از این موضوع باغ را محاصره می گیرند و زدوخورد شدیدی روی می دهد.صمد و احمد و ستار در عمارت باغ پناه جسته دلیرانه مقاومت می کنند. ولی قاطرچیان خشمگین خانه را بر سر آنها خراب و هر سه تن را که زخمی بودند دستگیر می کنند و آنان را پیش ولیعهد می برند. دو برادر کشته به دست قاطرچیان تکه تکه می شوند ولی پا درمیانی خیرخواهانه ی عده ای از دوستان حاج حسن ستار را از مرگ حتمی نجات می دهد. مردم از خیره سری جوانی که جرات کرده بود با قاطرچیان معلوم الحال ولیعهد به مقابله برخیزد متعجب شدند با کنجکاوی خاصی اسم و رسم او را می پرسیدند. بدین ترتیب بود که برای نخستین بار نام ستار قره داغی بر سر زبانها افتاد.ستار از مرگ رها شد ولی به زندان افتاد پس از فرار از حبسی که طی آن رنج فراوان کشیده بود بر مراتب کینه ورزی و انتقام جوئیش نسبت به حکومت افزوده شد و تصمیم گرفت که تا آنجا که می تواند با عمال دولت مبارزه و ابراز مخالفت کند.هنگامی که بر اسب و تفنگ مسلط شد گاهی دولتیان را غارت می نمود و غنایم به دست آمده را به فقرا و ضعفا می داد و بیچارگان را دستگیری می نمود.گهگاه به زندان می افتاد ولی هنگامی هم که به کسب و کار عادی مشغول می شد دولتیان او را راحت نمی گذاشتند. ستار پس از دومین فرار از زندان یک چند در میان ایلات یورتچی و آلارلو زندگی می کند و عده ای را دور خود گرد می آورد در دل جنگلهای کوهستانی به کمین می نشیند و با دولت به گردنکشی برمی خیزد ولی در رعایت مراتب فتوت و مردانگی نیک می کوشد.ستار پس از مدتی از این نوع زندگی و نیز از آوارگی و دربدری سر می خورد و تصمیم می گیرد زندگی خود را سر و سامان بخشد به کسب و کاری بپردازد و سربار دیگران نباشد.پس به تبریز می آید مدتی پیش پدرش می ماند و با پادرمیانی و توصیه های رضاقلی خان یکانی با عنوان قره سوران مامور حفاظت را خوی به سلماس و مرند می شود.کاردانی و رشادت ستار در ماموریت برای او چنان شهرتی به دست می آورد که در جزو تفنگداران مخصوص ولیعهد پذیرفته می شود ولی روح پوینده و ناآرامش که همیشه او را به تحرک و تکاپو وا می داشت این بار هم کار خود را می کند. به استقبال ماجراهای نوین راه غربت را پیش می گیرد و اندکی بعد سر از تهران در می آورد. پس از چند ماه در زمره سواران حاکم خراسان در آمده به خراسان می رود و با مشاجره ای که بین او و حاکم مشهد روی می دهد رهسپار عتبات می شود. در سامره رفتار ناشایست خدام اماکن مقدسه با زائرین ایرانی دلش را درد می آورد و با همدستی عده ای دعوای بزرگی راه می اندازد و آنها را ادب می کند. در این رابطه مورد تعقیب شرطه های عثمانی قرار می گیرد ولی با شفاعت مجتهد معروف میرزای بزرگ شیرازی دست از سرش بر می دارند و او ناگزیر از عراق خارج و عازم تبریز می شود. در تبریز چند تن از مالکان مباشرت املاک خود را به او پیشنهاد می کنند. بالاخره حاج محمدتقی صراف ستار را بر سر املاک خود به سلماس می فرستد. در اینجا نیز ستار لیاقت و شایستگی خود را نشان می دهد و پس از مدتی به تبریز باز می گردد.اکنون دیگر شهرت شجاعت و مردانگی او بین مردم پیچیده است. او از جوانمردان تبریز به شمار می رفت و مورد علاقه عامه بود. از آنجاییکه ستارخان از اسب شناسی سررشته کامل دارد به کار دلالی اسب مشغول می شود و در این کار از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار گشت که حتی دیوانیان از او کمک می طلبند و در این ایامست که دوران سرگشتگی ستار پایان نزدیک می شود و افق روشنی پیش چشمش باز می گردد.ستارخان در آستانه مشروطیت تولدی دیگر می یابد. تاریخ ورق می خورد و دوران نوین آغاز می شود. در تبریز انجمنی تشکیل می شود که آزادی خواهان آن را اداره می کنند. ستارخان در کسوت مجاهدان در می آید به انجمن وارد می گردد و با شایستگی و لیاقتی که دارد رهبر مجاهدین تبریز و پیشوای فدائیان می شود. در نتیجه مقدمات مناسب و زمینه های مساعد قیافه شهر تبریز به سرعت دگرگون می شود گروه کثیری از بازاریان و پولداران تفنگ و فشنگ می خرند و دیگران که قادر به خرید اسلحه نبودنداز طریق امداد غیبی که از راه روسیه می رسید به طور قاچاق تفنگ وارد می کردند. ستارخان به همراه سایر سردستگان روزهای جمعه در بیرون شهر به آموختن رموز و فنون سپاهیگری به داوطلبان اشتغال داشت بعد ها در هر یک از محلات شهر یک مرکز آموزش مجاهدین برپ می شود و جوانان و بزرگسالان به تمرین و مشق تعلیمات نظامی و یادگرفتن اصول تیراندازی و سایر فنون جنگ می پردازند ستارخان در مرکز آموزش کوی امیرخیز تمام هم خود را صرف این کار می کند. در نظر سررشته داران این فعالیت آموزشی از چنان اهمیتی برخوردار است که حتی برای بچه ها هم تفنگ چوبی تهیه کردند و آنها را هم به طریق خاص خود تعلیم می دهند. ولی این جنب و جوش در شهرهای دیگر وجود نداشت.
سوم تیرماه ۱۲۸۷ یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ ایران است. در همان روز به همراه تهران همه شهرهای دیگر تهران نیز از پا درآمدند.آزادی مرد ایران مرد! فقط فریاد یک ناحیه ی کوچک از ایران خاموش نشده بود و آن نقطه محله ی امیرخیز تبریز بود. روز دوشنبه ی هیجدهم خرداد ۱۲۸۷ روزنامه راه نجات(مربوط به مجاهدین بود) به تبریز رسید. شهر یکباره تکان خورد و خونها به جوش آمد مردم پی بردند که دشمنان آزادیدر اندیشه واژگون ساختن حکومت مشروطه اند. درنگ جایز نبود.در میان مجاهدین شوری شگفت انگیز برپا شد.در سراسر کوی ها و محلات در بین مشروطه خواهان زمزمه ای پیچید زمزمه ای در مورد خیانت جدید. این زمزمه گاه مانند امواجی که به آرامی به روی دریا چین می انداختند نرم و سبک بود و گاه چون موجهای سهمگین طوفانی اوج می گرفت و بدل به فریاد می شد و بالا می رفت. از روز نوزدهم خرداد تلگرافخانه ی تبریز کانون سران آزادی تبریز گردید. مجاهدین گروه گروه به سوی این کانون می رفتند و گوش به زنگ جریان تهران بودند اما از تهران خبری نمی رسید و تلگرافهای انجمن ایالتی بی جواب می ماند..
ادامه را از سایت قلمرو بهشت بخوانید.
یکی از سرداران بزرگ و دلاور ایران جلال الدین خوارزمشاه(تولد ــ وفات ۶۲۸ هجری قمری) که در تاریخ کهن ایران نامش به نیکی یاد شده است جلال الدین خوارزمشاه پسر محمد خوارزمشاه است. در زمان این سردار رشید بود که ایران با رخداد نافرجام چنگیز مغول روبرو گردید و جلال الدین خوارزمشاه با دلاوری های خود خدمت های درخشان به سرزمین تاریخ و کشور خود نمود.چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ۶۱۵ هجری قمری در حدود چهرصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد ولی این عده در شهر اترار کشته شدند همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.لذا چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به ماورا النهر ور همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز در یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک (جند) با اینکه مغولان نزدیک حاضر به جنگ نبودند نبرد را آغاز کرد و باید گفت اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می خورد اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند. محمد خوارزمشاه که از ضربدست مغولان را چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد ولی با این وجود چنگیز قصد سرزمین خوارزمشاهیان نمود در آن هنگام محمد خوارزمشاه سپاهی بزرگ زیر فرمان داشت.جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد.اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند.جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد و مقابله با مغولان را صلاح ندانست.چنگیز با سپاهیان خونخوار خود به جانب ماورا النهر آمد اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخاران کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود و در سال ۶۱۷ هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان دلیل آن شهر کاری از پیش نبردند.شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد.چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد در آن هنگان پایتخت خوارزمشاهیان شهر (جرجانیه) بود که آبادی این شهر و کثرت جمعیت آن به شرح نمی آمد.چنگیز پسران خود را همراه با سپاه تاتار مامورتسخیر آن دیار کرد اهالی این شهر مردانه در برابر مغولان ایستادگی کردند و حاضر به تسلیم نشدند دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. اهالی رشید جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد.محمد خوارزمشاه از شنیدن این خبر در جزیره آبسکون درگذشت و پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت در سال ۶۱۸ با سپاهیان مغول روبرو شد نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکست فاحشی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای ۴۰ هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند. اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و بسمتی رفتند و جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند جلال الدین خوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است اما با همه اینها دل به دلیری و شجاعت ذاتی خود بست و عزم پیکار نمود.جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت چنگیزخان که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید.جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد.اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. پس از این رویداد جلال الیدن خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از آنجا که زندگی آسوده و راحت را بر خود حرام می دانست از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت و در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره دفع شر مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد.اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت و در مدت سیزده روز خود را از تفلیس به کرمان رسانید و فتنه را فرونشاند.در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین عنان همت به دست گرفته و به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به علت حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست.جلال الدین عزم گرجستان کرد و سپس تا آذربایجان آمد و پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش بر دهان ها افتاد با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان صحنه جنگ را ترک کند اما از آنجا که اجل در کمین او بود در سال ۶۲۸ در یکی از کوه های کردستان در گذرگاهی ناشناس به دست طماع چشم دل کوری که قصد جامه و اسب و مال او را کرده بود کشته شد.
این خواست خداوند بود که سردار دلیل ایران با همه فداکاری ها و دلیری هایش در چنان گذرگاه ناشناسی به دست کوردلی از پای درآمد شاید اگر جلال الدین کشته نمی شد سدی در برابر پیشروی مغولان ایجاد می کرد و مسیر تاریخ ما را عوض می نمود. نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.
همچون پست گذشته دیدگاه های متفاوتی نیز در مورد آقا محمد خان قاجار وجود دارد عده ای او را پادشاهی سنگدل که جنایت و سنگدلی او در تفلیس زمینه جدایی ایالات مسیحی نشین را از ایران و همچنین بد رفتاری و کور کردن اهالی کرمان نیز از یک پادشاهی ایرانی را نوید مورد توبیخ نشان دادن خواجه تاجدار در تاریخ اعتقاد دارند و عده ای هم با توجه به بی لیاقتی فتعلی شاه و پادشاهان قاجار(به غیر از ولیعهد فتعلی شاه عباس میرزا که پست بعدی مطلق به اوست) که در زمان آنها ایران به گربه کوچک فعلی تبدیل شد آقا محمد خان را فردی بزرگ می دانند که لااقل در زمان وی جزیی از خاک ایران جدا نشد و به علاوه دشمنان خارجی نیز از او بیم داشتند اما حال به سراغ زندگی این مرد می رویم:
آقا محمد خان پسر جیران و محمد حسن خان قاجار اهل استرآباد(بنا بر نوشته حسن پیرنیا و اقبال آشتیانی و محمد جواد مشکور طائفه قاجار پس از حمله مغول وارد ایران و مخصوصا نوحی بین شام و ایران و حدود ارمنستان مقیم شدند و یکی از ۷ ایل ترک بودند که سلسله صفوی را در رسیدن به قدرت کمک کردند بودند شاه عباس طایفه قاجار را از مسکن اصلی خود ارمنستان مهاجرت داد و به ۳ طایفه تقسیم کرد و به مرزهای ایران کوچانید گروهی در گرجستان دسته ای برای جلوگیری از ازبکان به مرو و گروه سوم برای مقابله با ترکمنان به استرآباد فرستاد طایفه ای که در استرآباد ساکن شدند خود به دو گروه تقسیم شدند گروه اول گروهی که ساکن قلعه مبارک آباد آنطرف رود گرگان اقامت کرد و یوخاری باش یعنی ساکن قسمت علیای رود معرفی گردید و دسته ای که در پایین سکونت گزیدند آشاقه باش یعنی ساکن قسمت سفلای رود نامیده شد.) که پدرش در جنگ و گریز با کریمخان زند کشته شد و مادرش نیز جیران از شیرزنان دوران خویش بود که سوارکاری و تیراندازی را می دانست پس از کشته شدن پدر آقا محمد خان کریمخان مدتی او را به شیراز آورده و تحت مراقبت قرار داد و وی را مورد شفقت خود قرار می داد و به او لطف و مهر می کرد و در امور کشوری از او مشورت می گرفت زیرا از فراست و باهوشی او آگاه بود حتی به وی لقب پیران ویسه(وزیر افراسیاب پادشاه توران) را داد تا وقتی که خان زند رخت از دنیا بست و آقا محمدخان با رویای انتقام پدر و جانشینی او از شیراز خارج و راه مازندران را به پیش گرفت اموال کاروانی را که حامل مالیات بود تصرف کرد و به قبیله خویش پیوست. نابرادری وی مرتضی قلیخان با او به مخالفت برخاسته خود را شاه اعلام کرد و آغا محمد خان را محبوس ساخت اما آغا محمد خان به زودی از زندان گریخته بر ایالت بحر خزر دست یافته و دعوی حکومت کرد. کوشش های اولیه او صرف ایجاد اتحاد و وحدت بین قبایل قوانلو(آشاقه باش) و دولو(یوخاری باش) قاجار شد در این امر با نهایت تدبیر و سیاست عمل کرد و در حالیکه هرج و مرج عجیبی جنوب ایران را در بر گرفت و خوانین زند و بختیاری بر سر سلطنت به نزاع پرداخته بودند وی با فراغ خاطر گرگان و مازندران و گیلان را تحت تصرف درآورد و سپس با امرای زندیه وارد جنگ شد از تمام امرای زندیه که وارد جنگ با آغا محمد خان شدند تنها تقی خان زند که سمت مشاور احمد خان بود و لطفعلی خان زند به موفقیت هایی رسیدند هرچند که همه آنها سرانجام کشته شدند تقی خان که مردی بی باک و شکارچی بود و یکی از دست های خود را هم بر اثر حمله گراز از دست داده بود با سپاه ۱۵ هزار نفری روبروی سپاه ۳۰ هزار نفری شاه قاجار ایستاد احمد خان که دانست شکست می خورد با اسبی فرار کرد ولی تقی خان آنقدر مقاومت کرد تا تیر خورد و دستگیر شد وقتی او را مقابل خواجه تاجدار آوردند خواجه تاجدار به او گفت:
آیا یادت هست در شیراز یک مرتبه من را میمون خطاب کردی؟
تقی خان از روی تهور زیاد گفت:اکنون هم تو را به شکل میمون می بینم!!!
لطفعلیخان زند
خواجه تاجدار گفت: چون یک دست داشتی و مجروح هم شدی من نمی خواستم تو را بکشم منتها چون بسیار گستاخی و مرد گستاخ مثل تو نباید زنده بماند آنگاه جلاد را احضار کرد و گفت نخست زبان تقی خان را ببرد چون زبان تقی خان بریده شداو خون زبانش را به طرف خواجه تاجدار پرتاب کرد و سپس جلاد سرش را برید. اما در مورد لطفعلی خان زند جوانی خوش سیما و بی باک که در شمشیر زنی و سایر فنون سپاهیگری بی مانند و بسیار شجاع و متهور بودپس از مرگ جعفر خان پدر کریمحان بین امرای زند اختلاف پیش آمد و هرج و مرج عجیبی در شیراز رخ داد بالاخره حاج ابراهیم کلانتر در نهایت فداکاری سپاهی برای وی فراهم آورد و سپس لطفعلیخان فرزند جعفر خان که تا آن تاریخ در غرب فارس می زیست به شیراز آمد و در ۱۵ شعبان سال ۱۲۰۳ هجری وی را که ۲۲ سال داشت بر تخت نشانید با توجه به فضایل اخلاقی و علاقه شدیدی که مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنین به نظر می آمد که لطفعلی عظمت و اقتدار کرمیخان زند را بار دیگر تجدید خواهد کرد اما با وجود حریف سرسختی مثل آقا محمد خان قاجار و حوادث دوران او این امیدها به یاس تبدیل شد به تصور جوانی لطفعلی و کم تجربگی او اغا محمد خان با این خیال که بر او غلبه خواهد کرد عازم تصرف شیراز شد اردوی قاجار در صحرای بیضا واقع در ۳۲ کیلومتری شیراز فرود آمد و علیقلی خان برادر آغا محمد خان مامور حفاظت اردوگاه شد آنگاه آغا محمد خان شخصا با چندین هزار پیاده و سواره عازم شیراز شد در ۱۲ کیلومتری شهر بین دو سپاه جنگ در گرفت لطفعلیخان با دو هزار سوار به جناح راست اردوی قاجار حمله برد و افراد را پراکنده ساخت ولی به علت فرار جمعی از سپاهیانش به شیراز عقب نشینی کرد و در آنجا موضع گرفت. آغا محمد خان به مدت یک ماه شیراز را محاصره کرد ولی سرانجام به دلیل وجود برج و باروی بسیار مستحکم شهر و نبود وسایل قلعه کوبی دست از محاصره برداشت و به تهران بازگشت. لطفعلیخان به بپاس خدمات حاجی ابراهیم کلانتر وزارت خویش را به وی عطا کرد ولی ارباب نفوذ و بزرگان زند رنجیده خاطر شدند و وی را متهم به خیانت و دورویی کردند و سخنان آنان در ذهن لطفعلیخان تاثیر بخشیده و به وزیر باوفای خود بدبین شد و شاه وزیر را از خود دلسرد کرد. بدبینی و بی اعتنایی لطفعلی نسبت به حاجی ابراهیم که در میان مردم شیراز نفوذ کامل داشت و حکومت بیشتر نواحی در دست برادران و فرزندان او بود وی را به حکم صیانت نفس وادار به مخالفت و معاندت با ولی نعمت خویش ساخت و چنانچه خواهیم گفت با آغا محمد خان قاجار کنار آمد و او را برانگیخت تا به شیراز لشکر بکشد هنگامی که خبر حرکت سپاه قاجار به او رسید غافل از خیانت حاجی ابراهیم حکومت فارس را به او سپرد و با نیروی خود از شیراز بیرون رفت و در سمیرم علیا واقع در ۳۶ کیلومتری شهرضا فرود آمد در آنجا با نیروی آغا محمدخان که فرماندهی آن را باباخان برادرزاده آغا محمد خان(فتعلیشاه بعدی) عهده دار بود روبرو شد و به آرایش سپاه پرداخت. اما پیش از شروع جنگ در یکی از شب ها به وسیله ایادی حاجی ابراهیم تیری به سراپرده خان زند شلیک شد و شورش و بلوا در سراسر اردو بروز کردلطفعلی خان برای اطلاع از میزان درستی و امانت و وفاداری سران سپاه همه آنها را به خیمه خود دعوت کرد ما جز طهماسب قلی خان فیلی کسی در آنجا حاضر نشد لطفعلی خان از ترس اینکه مبادا شیراز را از دست ندهد مخفیانه شبانه به شیراز رفت ولی حاجی ابراهیم با ورود او به شهر مخالف کرد و به این ترتیب خیانت خویش را آشکار ساخت خان زند با چند نفر از نزدیکان خویش به دشتستان رفت و در آنجا عازم بندر ریگ شد.امیر علیخان حیات داودی حاکم بندر مقدم وی را گرامی داشته نیروئی اندک فراهم آورد چون این خبر به حاجی ابراهیم رسید دو دسته از سپاهیان خویش را برای جلوگیری از پیشرفت کار خان زند روانه کرد اما هر دو شکست خوردند خان زند به جانب شیراز راند و در دشت زرقان اردو زد.مصطفی خان دولو به کمک حاجی ابراهیم آمد ولی در صحرای باجگاه از لطفعلیخان شکست خورد حاجی ابراهیم چون کار را بدین منوال دید از آغا محمد خان کمک خواست وی نیز یکی از سرداران قاجار به نام محمد خان را با بیست هزار مرد جنگی به شیراز فرستاد ولی در اثر شجاعت و دلاوری خان زند این عده نیز در صحرای قبله شیراز از پای درآمدند(۱۲۰۶ هجری). شکست سردار قاجار در جنگ قبله موجب شد که خود آغا محمدخان با سپاهی متشکل از قریب چهل هزار نفر عازم شیراز شود.لطفعلیخان که به زحمت توانسته بود سه هزار نفر را گرد خود جمع آوری کند به مقابله او شتافت در محل شهرک واقع بر سر راهشیراز به اصفهان نبرد سختی بین طرفین بوقوع پیوست.خان زند به قلب سپاه دشمن زد و حتی تا خرگاه آغا محمد خان رسانید ولی در اثر خیانت همراهان خویش و کثرت نیروی قاجار کاری از پیش نبرد و با آنکه تلفات بسیاری بدشمن وارد آورد ناگزیر عقب نشینی کرده به جانب کرمان گریخت(شوال ۱۲۰۶).آغا محمد خان در ذی حجه سال ۱۲۶ وارد شیراز شد استخوان های کریمخان را از قبر درآورد و به تهران در کاخ خود منتقل کرد تا همیشه زیر قدمهای وی باشد زنان و فرزندان وی را به تهران فرستاد و دیوار و برج باروئی که کرمخان دور شیراز کشیده بود نیز ویران ساخت فتح شیراز ضربه بزرگی بر دولت زندیه بود لطفعلی خان برای تصرف آن شهر کوشش فراوان و فداکاری و دلاوری های بسیار از خود نشان داد ولی در تمام این مدت هیچگاه نتوانست بیش از هزار نفر سپاه گرد خود بیاورد. با اینحال وی چندین بار سپاهیان قاجار را در ناحیه کرمان شکست داد و عاقبت با هزار نفر از همراهان وفادار و عموی رشید و شجاع خود عبدالله خان زند محمد حسن خان قراگزلو سردار قاجار را مغلوب و بنه و مهمات سپاه او را تصرف کرد و در اول شعبان ۱۲۰۸ وارد کرمان شد و بنا به تقاضای مردم شهر خود را شاه خواند و بنام خویش سکه زد.پس از فتح کرمان به دست لطفعلیخان آغا محمد خان به قصد تسخیر آنشهر با سپاهی که شمار نفرات آن به ۵۰ هزار تن می رسید از راه قم عازم جنوب گردید اولین لشکر او که به سرداری حسین علیخان قاجار به طرف کرمان به پیش رفت به سختی شکست خورد. می گویند دیدن سکه طلا که بنام لطفعلیخان منقش بود او را چنان بخشم آورد که دستور داد کودک خردسال وی که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته کردند.محاصره شهر چهر ماه به درازا کشید و در این میان لطفعلیخان نهایت پایداری و مقاومت را بخرج داد عاقبت جمعی از پیادگان کرمانی که مامور حفاظت یکی از درواز های شهر بودند نزدیک غروب دروازه را به تصرف سپاه قاجار دادند لطفعلی خان زمانی از این واقعه آگاه شد که ۳ هزار سوار قاجار وارد شهر شدند ولی آنها را از لب تیغ گذراند و از شهر بیرون کرد ولی بار دیگر خیانت پیشگان وسایل شکست او را فراهم کردند. نجف قلیخان خراسانی که از معتمدین لطفعلیخان و مامور نگاهداری ارک کرمان بود با سران قاجار سازش کرد و در ۲۹ ربیع الاول ۱۲۰۹ ارک را به تصرف ایشان داد لطفعلیخان زمانی از خیانت زیردستان خویش آگاه شد که ۱۲ هزار نفر از سپاهیان قاجار وارد شهر شدند با این وجود او یک نصفه روز مقاومت کرد آنگاه شبانه با ۳تن از خواص خود از ارک خارج شد به قلب سپاه انبوه قاجار حمله برد و از آن معرکه رهایی یافت چون آغا محمد خان از فرار لطفعلی خان خشمگین شد دستور قتل عام مردم را داد که البته توهین های مکرر مردان و زنان کرمانی که از بالای حصار آغا محمد خان را که از اخته بودن خویش رنج می برد را تحقیر می کردند یکی از دلایل بود گروه کثیری کشته شدند گروه کثیری نابینا شدند و ۸ هزار نفر بچه و زن به غلامی و کنیزی در سپاه تقسیم شد لطفعلیخان نیز توسط حاکم بم محمد علی خان دستگیر شد
آغا محمد خان قاجار بر روی جلد کتاب شاهان فراموش شده که توسط پرنس علی قاجار در پاریس چاپ شده است(بد اسکن کردم عکس را می دانم ولی شما ببخشید)
خان زند در مقابل خواجه تاجدار
لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت
:بخاک بیفت و سجده کن
لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم
محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن
لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم
اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد:
ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی
آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:
لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟
لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند(در کتاب زندگی پرماجرای لطفعایخان زند آمده است که وی به همراه دختری به نام ستاره خودکشی کرد)
تاجگذاری آقا محمد خان و سفر او به مشهد
آقا محمدخان نقشه تاج خویش را خود کشید و به دست زرگران داد زرگران نیز گفتند این تاج احتیاج به ۵/۴ کیلو طلا دارد که آن را به قدری سنگین می کند که نمی شود آن را بر سر نهاد تاجی که آقا محمد خان طراحی کرده شبیه تاج پاپ بود آقا محمدخان مجبور شد آن را تغیر بدهد و تاجی یک طبقه انتخاب کرد که البته نیم آن مرصع و بقیه برنگ زرد باقی می ماند دو طبقه جلوه می کرد آقا محمدخان برای اینکه در روز تاجگذاری سنگینی را احساس نکند هرروز با کلاهی یک و نیم کیلویی تمرین می کرد روز تاجگذاری او در میان تواریخ شرق مشخص نیست عده ای نوشته اند که در نوروز ۱۲۱۰ و عده ای مانند محمد حسن خان اعتماد السلطنه مورخ ناصرالدین شاه ۳ روایت را ذکر می کند یکی در اواخر سال ۱۲۰۹ هجری و دیگری روز نوروز ۱۲۱۰ و آخری در آغاز دومین ماه بهار.آقا محمدخان پس از آنکه تاج بر سر نهاد در حالی که یک توپوز مرصع در دست داشت به مدت یک ساعت بر تخت نشست و در تمام این یک ساعت توپ ها شلیک می کردند و نقارخانه ها در سردر ارک سلطنتی زده شد همچنین به شکرانه سلامتی وی به تعداد سنوات عمرش هر سال ۱۰ گوسفند ذبح می کردند و گوشت آن را در آشپزخانه سلطنتی طبخ می کردند و مردم در آن روز میهمان بودند و غذای خود را از آن آشپزخانه می بردند همچنین آقا محمدخان قاجار به تمام بزرگان خود در آن روز سکه طلا داد که نشان می دهد برخلاف آنچه شهرت داد اند ممسک نبوده است
آقا محمدخان پس از تثبیت شاهی متوجه خراسان شد که در دستان شاهرخ نوه نادرکه کور بود شد و بدان جا رفت نادر میرزا پسر شاهرخ از ترس او فرار کرد و به افغانستان گریخت و پدر را در مقابل او تنها گذاشت شاهرخ به استقبال خواجه تاجدار آمد آقا محمد خان هم با او به ملایمت رفتار کرد و احترامش را به جا آورد ولی به او گفت که باید جواهرات نادری را به او بدهد شاهرخ ابراز کرد که جواهر نادری در دست او نیست و هرچه بوده در کلات بین امیران نادر تقسیم شده ولی آقا محمدخان قانع نشد و به او ۳ روز فرصت داد شاهرخ برای وساطت حاج میرزا مهدی مجتهد شهر را نزد خوجه تاجدار فرستاد زیرا می دانست که وی مردی متدین است و برای علما احترامی خاص دارد اما نه تنها که حرف این مرد در او اثر نکرد بلکه آن مرد مجتهد انگشتر خود را نیز که زمرد بود مجبور شد به شاه قاجار تحویل دهد و شاه قاجار به او گفت بهتر است از عقیق استفاده کند میرزا مهدی هم که وضع را چنین دید به شاهرخ گفت اگر جواهر نادری در دستان دارید زودتر به این مرد حریص بدهید!!!! نفر دوم گلرخ دختر شاهرخ بود که به وساطت عازم خواجه تاجدار شد از انواع پیشنهاد از زنی گرفتن تا متعه شدن را به آقا محمدخان ابراز داشت تا بلکه او دست از سر پدرش بردارد مورخان بعضی شاهرخ را سرزنش می کنند که چرا این عمل را یعنی فرستادن دخترش را انجام داده ولی باید بدانند که در قدیم زنان روی خود را از خواجگان نمی پوشاندند!!!
باری ضرب الاجل تمام شد و شاهرخ مورد شکنجه قرار گرفت ابتدا نمی گذاشتند که بخوابد وقتی از شدت خستگی می خوابید بر او آب سرد می ریختند و گاهی اوقات که آن هم عمل نمی کرد بر او سوزن می زدند او این شکنجه ها را تحمل می کرد و نمی گفت جواهر نادری دارد تا اینکه آقا محمدخان دستور داد تا دور سرش را خمیر بگیرند و بر آن سرب مذاب بریزند شاهرخ این شکنجه را نتوانست تحمل کند و گفت دست از سرم برداریت تا بهتان نشان دهم نتیجه هم دو گاو صندوق که در ارک مشهد در سرداب عمارت دفن شده بود کشف گردید و آن دو گاو صندوق پر از جواهرات نادری بالغ بر دو کرور تومان بود
پرچم ایران
جالب است بدانید موسس پرچم شیروخورشید آقا محمدخان قاجار بود که به دلیل علاقه زیاد به علی ابن ابیطالب نماد شیر را که مبنی بر اسدالله است بر روی پرچم خویش نهاد بعدها(در مورد پرچم شیر و خورشید در مردادماه و پیروزی انقلاب مشروطیت مطلبی خواهیم نوشت)۳ رنگ نیز به آن از طرف مجلس شورای ملی در زمان مشروطیت اضافه شد تا قبل از این پرچم ها بیشتر(البته منظورمان دوره قبل از اسلام نیست) بیشتر پرچم های قبیله ای و خصوصا شعار نصر من الله و فتح القریب بود ولی اولین پرچ ملی ایران بعد از اسلام از ابداعات آقا محمدخان بود

آغاز جنگ بزرگ شوشی
تصویری از کاترین کبیر روی جلد کتابی به همین نام ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری که بهترین منبع برای دانستن زندگی این ملکه روسیه است
آقا محمدخان قاجار که برای استراحت پس از جنگهای طویل با لطفعلیخان عازم چمن سلطانیه شده بود که بهترین مکان برای شکار بود که آقا محمدخان نیز مردی شکارچی بود خواجه تاجدار که ۲ ماه در چمن سلطانیه مقیم بود مطلع گردید که ابراهیم خلیل خان حکمران قراباغ از دادن مالیات خودداری می کند و محصلین مالیات از ترس جان مجبور شده اند از قراباغ بگریزند و در اردبیل بسر ببرند. وقتی آقا محمدخان شنید که ابراهیم خلیل خان یاغی گردیده تصمیم گرفت که برود و او را مطیع کند بعد از اینکه به اردبیل رسید به او اطلاع دادند که ابراهیم خلیل خان ملقب به جوانشیر شهر شوشی را مستحکم کرده و قصد مقاومت دارد آقا محمدخان هم تصمیم گرفت که به او فرصت ندهد تا نیروی زیادی جذب کند پس به عزم جنگ عازم شوشی شد و چون برای رسیدن به شهر شوشی واقع در شمال رود ارس باید از روی آن بگذرد راه پل (خدا آفرین) را که بر روی رود ارس ساخته بودند پیش گرفت ولی وقتی به آنجا رسید دید پل ویران شده و وقتی از سکنه محلی تحقیق کرد دانست که ابراهیم خان زودتر این پل را ویران کرده تا آقا محمدخان نتواند از روی آن عبور کند آقا محمدخان هم دستور داد که نزدیک پل خدابنده یک پل با زروق بسازند و در عین حال مبادرت به تجدید پل کنند از بخت خوب نتوانسته بودند پایه های پل را خراب کنند و فقط طاقهای آن را خراب کردند و پل با بهترین مصالح در حال تعمیر بود
در بین امرای شمال تنها هرقل امیر گرجستان از روسیه که کاترین کبیر زماندارش بود کمک خواست هرقل در زمان نادرشاه امیر گرجستان بود و نادرشاه هم امارت او را تایید کرده بود و برایش خلعت فرستاده بود و رئیس روحانیون مسیحی هم به پیشنهاد هرقل و تایید نادر انتخاب می شد و در ایران رئیس روحانیون گرجی (کتله کوز) می خواندند که همان کلمه(کاتولیکوس) است که معنای اسقف بزرگ را دارد هرقل هم نامه ای به کاترین کبیر نوشت و علاوه بر اینکه او را مظهر خورشید نامید گفت:
من با نادرشاه افشار پادشاه ایران قراری داشتم که به او مالیات بپردازم وقتی که او مرد کسی از من طلب مالیات نکرد تا امروز که فردی خواجه که از قبایل ترکمان های شمال خراسان است از من درخواست پرداخت مالیات می کند و من نمی خواهم به او مالیات بپردازم زیرا اگر من محکوم به پرداختن مالیات هسنم چرا آن را به یک ملکه بزرگ چون شما که مسیحی هستید تادیه نکنم؟ و آن را به یک خواجه مسلمان بدهم ولی این مرد خواجه به طوری که می گویند خیلی بی رحم و خونخوار است و من از علیا حضرت درخواست می کنم به من کمک کنند تا بتوانم حمله این فرد خونخوار را دفع نمایم نامه هرقل به کاترین رسید ولی او به هرقل کمکی نکرد که مورخان آن را اینچنین تعبیر می کنند و دیدگاه های متعددی وجود دارد که اولی از همه قوی تر است:
- کاترین کبیر پس از شنیدن جنگها و خونخواری های آقا محمدخان از جنگ با آقا محمدخان ترسید و برای همین از کمک کردن به هرقل خودداری کرد تا گرفتار جنگ نشود
- عده ای می گویند که کاترین کبیر چون در حال جنگ با عثمانی بود ترسید که جنگ او با ایران باعث اتحاد دو دولت قوی عثمانی و ایران بر ضد او شود
- عده ای می گویند چون کاترین کبیر نخواست با ایران بجنگد که نکند انگلیسیها بیمناک شوند تا تصور کنند او قصد رسیدن به هندوستان را دارد
- اینکه در اواخر عمر به سیاست توجه نداشت و بیشتر به دنبال عشق بازی بود
باری آقا محمدخان بعد از اینکه پل زورقی خداآفرین احداث شد با ۶۰ هزار پیاده و سوار و بیست و پنج اراده توپ از روی پل گذشت و خود را به قلعه شوشی رسانید و یک سری درگیری های بین او و ابراهیم خلیل خان روی داد که محضا ابراهیم خلیل خان تسلیم نمی شد آقا محدخان هم که می ترسید با طولانی شدن محاصره شوشی هرقل هم که ممکن است از ملکه روس کمک بگیرد در آن صورت جنگ او با قشون کاترین دوم ملکه روس سخت تر می شود این بود که نامه ای به ابراهیم خان نوشت و در مضمونش این شعر را نیز گنجانید:
ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار
قصد آقا محمدخان این بود که به ابراهیم خان بگوید که به حصار شوشی مغرور نباشد زیرا چون شیشه شکسته می شود خاصه آنکه بطوری که می گویند اسم اصلی آن شهر شیشه بوده است. ابراهیم خان در جواب وی نوشت:
گر نگهدار من آن است که می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
چون خبر کمک کاترین به هرقل به خان قاجار رسید خود پیش بینی کرد که در آینده بین ایران و روسیه جنگ در می گیرد او از جنگ هراسی نداشت ولی پیش بینی کرد که این جنگها طولانی می شود که در آینده نیز همین اتفاق افتاد لذا به ابراهیم خان نامه دیگری نوشت و گفت اگر تسلیم نشود برادرزاده ها یا پسر عموهایش را به قتل می رساند. در بین درباریان آقا محمدخان مردی بود به اسم پیرقلیخان که با صادق خان نیز دوستی داشت به درخواست او آقا محمدخان به او اجازه می دهد که با ابراهیم خان صحبت کند و او ابراهیم خان را متقاعد می کند که خان قاجار مردی خونخوار است و بعد از فتح شوشی با مردم همین کار را می کند که با مردم کرمان کرد پس ابراهیم خان به بالای حصار رفت و اعلام کرد که مالیات را هرساله می پردازد و تابع خان قاجار است و قضیه فیصله پیدا کرد.
فتح تفلیس و فجایع آقا محمد خان:
گولد اسمیت انگلیسی می گوید فجایع آقا محمد خان در تفلیس اولین علت اجتماعی و معنوی جدا شدن ولایات ایران در شمال ارس می باشد
شوالیه (پنج هولت) هلندی که جهانگرد و مورخ بود و به ایران مسافرت کرده بود و کتابی به نام مسافرت به روسیه و قفقاز و ایران که در سال ۱۸۷۳ در شهر آمستردام هلند چاپ شد به یادگار گذاشت گفت قتل عام مردم تفلیس هیچ دلیل منطقی و عقلانی جز جنون نمی توان داشته باشد
رابرت کر پورتر سیاح انگلیسی ۲۰ سال پس از قتل عام تفلیس در کتابش می نویسد: هنوز ویرانه هایی که در نتیجه قتل عام مردم تفلیس می باشد در تفلیس دیده می شود و همانطور که در مغرب اروپا مردم شیطان را مورد لعن قرار می دهند در تفلیس و سایر بلاد گرجستان مردم بر آقا محمدخان قاجار لعن می فرستند
سرجان ملکم سفیر انگلستان در ایران در زمان فتعلیشاه می گوید:منظور آقا محمدخان از این کار این بود که مردم را بترساند تا فکر شورش بر علیه وی را نکنند
سرانجام این مرد که هنوز ایرانیان نمی دانند او را پادشاهی بد بدانند یا سنگدل یا مقتدر؟ در شب بیست و هفتم ذی حجه ۱۲۱۱ به دست خدمتکاران خود که چند روز قبل به آنها خشم گرفته بود کشته شد از نام آن ۳ خدمتکار فقط صادق خان شقاقی برای ما مانده است و از نام ۲ نفر دیگر خبری در دست نیست.
*برگرفته از کتاب ((خواجه تاجدار)) اثر گور ترجمه استاد ذبیح الله منصوری
قوام السلطنه در زمان ۶ پادشاه زیست(ناصرالدین شاه مظفرالدین شاه محمدعلی شاه احمدشاه رضاشاه و محمدرضاشاه) که به ۵ تن آنها خدمت کرد(به غیر از ناصرالدینشاه).قوام ۱۱ بار فرمان نخست وزیری گرفت دولت تشکیل می داد و به اراده خودش دولت را تغیر می داد که هر دوره آن جنجالات خاص خود را داشت.۲۲ بار نخست وزیر شد و چند بار هم به استانداری و فرمانداری رسید. در حکومت خراسان با کلنل محمدتقی خان پسیان رئیس ژاندارمری خراسان درگیری پیدا کرد کلنل که در آغاز با او دوستی داشت به دستور سید ضیا طباطبایی عامل کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی در روز سیزدهم فروردین ۱۳۰۰ او را به اتفاق دوستان و آشنایانش بازداشت و تحت الحفظ به تهران فرستاد.نخست وزیری سیدضیا ۱۰۰ روز هم به طول نکشید و احمدشاه به دنبال عزل سیدضیا در روز چهارم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی در روز هشتم خرداد فرمان نخست وزیری قوام السلطنه را برایش به زندان او در عشرت آباد فرستاد و او از همانجا به مقر رئیس الوزرایی رسید اما دوره های نخست وزیری او این داستانها را داشت:
- نخستین بار در هشتم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی فرمان ریاست وزرایی را دریافت کرد. او در ۲۹ دی ماه ۱۳۰۰ به خاطر آنکه بعضی از وکلای مجلس به دکتر محمد مصدق وزیر مالیه دولت او که برای اصلاح وضع مالیه خواستار اختیارات بود سخت حمله کردند(به طوری که کار آنها باعث شد دکتر مصدق بعد از نطق خود بیهوش شود)بعد از ایراد نطق تندی در دفاع از وزیر مالیه خود و علیه نمایندگان مجلس از رئیس الوزرایی استعفا داد.
- دومین بار که قوام السلطنه به نخست وزیری رسید در تاریخ ۲۶ خردادماه ۱۳۰۱ بود.این بار در داخل دولت با سردارسپه(وزیر جنگ) درگیری داشت(جنگ دو مرد قدرتمند) و در مجلس با سوسیالیستها به رهبری سلیمان میرزا اسکندری که طرفدار سردار سپه بودند. به این سبب در ۵ بهمن ۱۳۰۱ استعفا داد اما سردار سپه که قصد رسیدن به مقاماتی بالاتر از وزارت جنگ را داشت و در این راه قوام را مانع بزرگی بر سر مقاصد خود می دانست در سال ۱۳۰۲ به بهانه اینکه قصد شورش داشته به وزارت جنگ احضار شد و دستور توقیف او را داد. شاید اگر در حکومت مشیرالدوله پیرنیا هیات دولت تصویب نامه ای در مورد آزادی قوام صادر نمی کرد و احمدشاه نیز شفاعت سردار سپه را نمی نمود وزیر جنگ پر قدرت در همان جا به زندگی قوام خاتمه می داد. قوام در ۳۰ مهرماه ۱۳۰۲ از زندان آزاد شد چند روز بعد از این قدرت نمایی سردار سپه به نخستین هدف بزرگ رسید و احمدشاه در تاریخ سوم آبان ۱۳۰۲ فرمان رئیس الوزرایی او را صادر کرد. در تمام دوران قدرت و سلطنت رضاشاه قوام به طور تبعید در املاک خود در لاهیجان به سر می برد فقط گاهی برای شرکت در مراسم دستوری به تهران می آمد(مانند شرکت در مراسم سفر ولیعهد به سویس در سال ۱۳۱۰ و شرکت در افتتاح مجلس نهم در سال ۱۳۱۱) بهد از سوم شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران به وسیله متفقین و استعفا و خروج رضاشاه از کشور بار دیگر وارد فعالیتهای سیاسی شد.
- سومین بار که احمد قوام نخست وزیر شد در تاریخ دهم مردادماه ۱۳۲۱ بعد از استعفای علی سهیلی بود. این بار حکومت او منجر به واقعه خونین ۱۷ آذر شد که عده ای به دلیل کمبود خرابی و گرانی نان دست به تظاهرات زدند که کار به غارت مغازه ها و حمله به مجلس شورای ملی رسید. در آن زمان گفته می شد این عده به تحریک دربار و رجال درباری علیه قوام تظاهرات کردند و خواستار استعفای او از تخت نخست وزیری شدند. قوام تصمیم به مقاومت گرفت عده ای از رجال و مسببین حادثه را بازداشت کرد تمام مطبوعات کشور را توقیف نمود و به جای آن یک روزنامه به نام اخبار امروز منتشر ساخت ولی سرانجام در پی مخالفتهای فزاینده بعضی نمایندگان مجلس و مطبوعاتی ها و مخالفت شاه با او در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۲۱ استعفا داد و بار دیگر به لاهیجان رفت.این بار بعد از استعفا مطبوعات آنچنان مقالات تند و آنقدر کاریکاتورهای زننده و به حدی اشعار انتقاد آمیز علیه او چاپ کردند که پیش بینی می شد قوام السلطنه برای همیشه صحنه را ترک کند اما چنین نشد.
- در تاریخ ششم بهمن ماه ۱۳۲۴ قوام السلطنه برای چهارمین بار به نخست وزیری رسید(در این محاسبه ترمیم دولتهای قوام که هریک دولت جدیدی محسوب می شود منظور نشده است.) نخست وزیری قوام در این دوره مصادف بود با خودداری اتحاد جماهیر شوروی در خارج کردن قوای خود از ایران سربازان انگلستان شروع به ترک کشور کردند ولی شورویها پاسخ دولت ایران را که پرسیده بود چه وقت حاضر به ترک ایران هستند گفته بود:((تا وقتی که اوضاع روشن شود!!!!!)) و همزمان سید جعفر پیشهوری مدیر روزنامه آژیر با حمایت ارتش سرخ در آذربایجان اعلام خودمختاری کرد و شوروی مجددا ادعای خود در مورد نفت شمال را تکرار کرد و اوضاع تیره تر شد در چنین شرایطی همه می دانستند که از رجالی مانند محمد ساعد و مرتضی قلی خان بیات(سهام السلطنه) و حکیم الملک و صدرالاشراف که بعضی پاک و درست هم بودند کاری ساخته نیست هریک مدتی کوتاه نخست وزیر بودند ولی ناچار به استعفا شدند در اینجا بود که نمایندگان متوجه مرد قدرتمند دربار شدند و با آنکه نمایندگان مجلس مطبوعات و شاه دل خوشی از او نداشتند همگی با موافقت او را به نخست وزیر رساندند قوام السلطنه در ششم بهمان نخست وزیری را پذیرفت و در ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ با هیاتی از وزیران و روزنامه نگاران برای ملاقات با استالین و حل مشکلات مربوط به خروج سربازان شوروی از ایران و مساله آذربایجان و نفت شمال عازم مسکو شد.
ملاقات قوام و استالین

این ماجرا را مورخ الدوله سپهر(احمد علی ــ وزیر پیشه و هنر) که در این سفر و در ملاقات بین رهبران سیاسی دو کشور حضور داشت و خود شاهد ماجرا بود برای شادروان جواد صدر معاون وزارت دارایی آن زمان تعریف کرد که من از پسرش انوشیروان شنیدم در آن جلسه عده ای از رجال ایران و شوروی هم شاهد و ناظر بودند.
در آغاز که هیات سیاسی ایران به سرپرستی قوام السلطنه و با شرکت چند وزیر و چند روزنامه نویس وارد مسکو شد با بی اعتنایی مقامات شوروی و به خصوص استالین روبرو گردید.استالین به موجب اصول تشریفات می بایست روز اول نخست وزیر ایران را به حضور می پذیرفت اما این کار را از روی عمد به تعویق انداخت. از وقتی که دولت ایران در زمان نخست وزیری ساعد تقاضای شوروی را برای دادن نفت شمال به آن کشور نپذیرفته بود روابط دو کشور سخت تیره بود.سر انجام استالین حاضر به ملاقات قوام السلطنه و هیات همراه شد. آن روز همگی به اتاق کنفرانس که استالین در صدر آن ایستاده بود وارد شدند.استالین اول با قوام دست داد(البته به سردی) بعد قوام یکی یکی همراهانش را به استالین معرفی کرد که او با آنها سردتر دست داد آنگاه استالین متقابلا وزیران و مشاوراننش را که مهمتر از همه ((مولوتف)) بود به قوام السلطنه معرفی کرد آنگاه دو سیاستمدار در کنار هم پشت میز نشستند و در طرفین و مقابل آنها افراد هیات ایرانی و رجال شوروی قرار گرفتند.تفرعن و تکبر استالین در آن روز بی حد و بی اندازه بود شاید هم به خود حق می داد آنچنان متکبر باشد. از مردان مشهور جنگ جهانی دوم که سالها همه خبرهای مطبوعات درباره آنها بود: روزولت رئیس جمهور آمریکا که مرده بود موسولینی رهبر فاشیست های ایتالیا وارونه به دار آویخته شده بود. هیتلر رهبر آلمان نازی و مسبب جنگ پس از شکست به اتفاق معشوقه اش اوا براون که همان روز ازدواج کرده بودند خودکشی و به دستور خودش جسدش سوزانده شد هیدکی توگو ژنرال و نخست وزیر ژاپن پس از شکست دستگیر شد و به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و اعدام شد چرچیل نخست وزیر انگلستان و رهبر حزب محافظه کار پس از جنگ جهانی دوم در اولین انتخابات شکست خورد و حکومت را به کلمنت اتلی رهبر حزب کارگر واگذار کرد پس استالین تنها بازمانده جنگ و فاتح جنگی بود که از ۷ تن از رهبران آن زمان تنها او قدرت مطلقه اش را حفظ کرده بود
استالین چرچیل و روزولت در کنفرانس تهران
استالین مردی بی رحم بی گذشت و قسی القلب بود بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در سال ۱۹۱۷ و بعد از مرگ لنین رهبر انقلاب در سال ۱۹۲۴ او توانست با کنار گذاشتن رقیب های قدرتمندش در حزب کمونیست مقام رهبری حزب را از ان خود کند حفظ قدرت در سال ۱۹۳۶ اقدام به تصفه های خونین در حزب و ارتش شوروی کرد عده ای از افسران حزبی و رهبران حزبی و کارشناسان جنگی کشور را به بهانه واهی جاسوسی برای خارجیان و همکاری با ضد انقلاب در یک رشته دادگاه نمایشی که در آنها همگی اعتراف به خیانت کردند(!!!!!!!!!!!!) محامه و اعدام کرد. تاریخ نویسان شکست های اول ارتش شوروی از آلمان را نتیجه این اقدامات می دانند به جز اینها او میلیونها کشاورز روسی را که زیر بار دولتی شدن زمین هایشان نمی رفتند اعدام یا به اردوگاه کار اجباری فرستاد. پیروزی متفقین بر آلمان و متحدین که با فداکاری سربازان شوروی سلاح های آمریکایی و سیاست انگلستان به دست آمده بود استالین را به خودکامه ترین رهبر جهان که نتیجه آن تبعید میلیون ها سرباز و افسر روشنفکر روسی به سیبری(مجمع الجزایر گولاک) و اشغال نیمی از اروپا شد.مورخین درباره کارهای مثبت استالین نوشته اند که روسه عقب مانده قبل از انقلاب را به کشوری صنعتی که هم از نظر نفرات و هم از نظر اسلحه و تجهیزات به دومین کشور دنیا تبدیل کرد.
استالین گذشته از برخوردهای سردی که از آغاز با قوام داشت طی آن جلسه هم بی اعتنایی خود را به اشکال گوناگون به قوام نشان می داد از جمله با وجود قد کوتاهش طوری بر روی صندلی می نشست که همیشه قسمتی از پشت کوتاه او به قوام بلندقامت بود مرتب پیپ خود را روشن می کرد و دودش را به سوی صورت قوام السلطنه فوت می کرد.این کار استالین تا مدتی ادامه یافت به طوری که همه افراد هیات متوجه رفتار نامناسب استالین شدند همه مانده بودند که قوام السلطنه سمبل اشرافیت ایران چه عکس العملی در مقابل این کار ناشایست رهبر کارگران جهان از خود نشان می دهد از هیکل تنومند و قامت بلند قوام که بگذریم همه چیز به نفع استالین با قدرت ترین مرد جهان بود در حالی که قوام نخست وزیر کشوری فقیر و اشغال شد بود که جمعیت آن به زحمت به ۱۸ میلیون نفر می رسید شوروی در آن زمان بیست میلیون سرباز مجهز داشت که تعدادی در ایران بودند و حاضر به ترک کشور نبودند.سرانجام کاسه صبر قوام لبریز شد چه فکری داشت کسی نمی دانست ولی همه دیدند دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار طلای جواهرنشانش را بیرون آورد برق جواهرات چشم ها را خیره کرد سیگاری برداشت(قوام خیلی کم سیگار می کشید شاید روزی ۱یا ۲ تا) ته آن را چند بار بر روی قوطی سیاه طلایی گرانبهایش زد بعد دست در جیب راست خود کرد سپس دست در جیب دست چپ خود کرد آنگاه به جیب بغل زد مورخ الدوله سپهر که دانست به دنبال قوطی کبریت می گردد دست به جیب برد تا قوطی کبریت را بیرون آورد اما قوام با آرنج به پهلوی او زد سیگارش را به لب گذاشت سرش را به طرف استالین خم کرد(یعنی روشن کن).استالین بدون اراده کبریتش را برداشت روشن کرد و مقابل سیگار قوام گرفت قوام السلطنه مدتی طول داد تا سیگار روشن شود وقتی سیگار گرفت با لبخندی معنی دار از استالین تشکر کرد
سیگار قوام از توتون مخصوص گیلان بود.اداره دخانیات سفارشی برای او تهیه می کرد با روشن شدن سیگار بوی عطر آن فضای سالن را پر کرد به طوری که استالین به قوام گفت:
ــــ ممکن است یکی از سیگارهای شما را بکشم؟
قوام السلطنه همین را می خواست دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار را بیرون آورد و مقابل استالین گرفت. رهبر شوروی سیگاری برداشت روشن کرد کمی کشید گفت:
ــــ من در عمرم سیگاری به این خوبی نکشیده ام!
استالین تا آخر جلسه دیگر دود پیپش را به سوی قوام السلطنه فوت نکرد.مسافرت هیات ایرانی در شوروی هیجده روز طول کشید شب ۱۴ اسفند استالین از قوام السلطنه و هیات همراه دعوت کرد شما را در کاخ کرملین میهمان او باشند. به طوری که شنیده می شد استالین که تصور می کرد به هدفهایش رسیده است قصد داشت ضیافت با شکوهی به افتخار هیات ایرانی بدهد. قبل از رفتن به ضیافت قوام همه افراد را به اتاق خود دعوت کرد دستور داد مقداری زیادی ((کره)) بیاورند و به همه افراد توصیه کرد مقدار زیادی کره بخورند این کار باعث حیرت همگان شد قوام گفت:
روس ها عادت دارند در میهمانی ها ((تست=tost )) بدهند یعنی دائم جامشان را به سلامتی افراد مختلف اعم از حاضران و غایبین یا به افتخار دوستی بالا ببرند شما هم ناچارید از آنها پیروی کنید روس ها مشروب خور حرفه هستند ولی شما نیستید زود مست می کنید و همه چیز را بروز می دهید اما اگر کره بخورید مشروب بر شما نفوذ نمی کند.قوام السلطنه در بازگشت به ایران برنامه های متعددی پیاده کرد که سرانجام به منجر به خروج سربازان شوروی از کشور و بازگشت آذربایجان به ایران بود. در این سال حوادث بسیاری در کشور رخ داد که یکی از آنها ماجرای شرکت سه وزیر توده ای در هیات دولت و دیگری بازداشت عده ای از رجال مه به دشمنی با شوروی شهرت داشتند.یکی از اینها سیدضیا طباطبایی بود که بازداشت او سابقه ای داشت که به بیست و چهار سال قبل از آن روزگار بر می گشت.
نامه تقی زاده سفیر کبیر ایران در انگلستان به قوام جهت تبریک ختم غائله آذربایجان
پایان کار قوام السلطنه
احمد قوام در اواخر عمر
در اینجا بی مورد نمی دانم چند سطری هم درباره پایان کار قوام السلطنه بنویسم. آخرین و بزرگترین خطای بزرگ قوام السلطنه که از جاه طلبی بی حد او سرچشمه می گرفت قبول نخست وزیری در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۳۳۱ و پس از قهر و استعفای دکتر مصدق از نخست وزیری بود که آن خطا را با صدور اعلامیه شدید اللحن ((کشتی بان را سیاستی دگر آمد)) تکمیل کرد. این کار منجر به وقایع خونین سی ام تیرماه ۱۳۳۱ و عزل قوام و مصادره اموال او به وسیله مجلس آن هم به قید ۳ فوریت شد.قوام السلطنه پس از استعفا یا در حقیقت عزل از نخست وزیری با اطلاع و کمک ضمنی دکتر مصدق حدود یک سال در خفاگاه زندگی کرد دکتر مصدق می دانست اگر قوام به دست طرفداران دکتر مظفر بقایی و انتقام جویان ۳۰ تیر که همه جا و شب و روز در جست و جوی او بودند گرفتار شود بدون هیچ محاکمه و پرسشی قطعه قطعه خواهد شد این برخلاف عقیده و طرز کار دکتر مصدق بود.بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قوام آزاد شد تصمیم مجلس مبتنی بر مصادره اموال او هم لغو شد. او دو سال دیگر را هم به حالت بیماری در بیمارستانها در خانه و در حال در بستر گذرانید تا آنکه در روز ۳۱ تیرماه ۱۳۳۴ زندگی را بدرود گفت.
*برگرفته از کتاب ((شبه خاطرات )) نوشته دکتر علی بهزادی

بلاخره بعد از چندین مقدمه چینی رسیدیم سر پست بابک خرمدین.خوب حتما می دانید که مراسمی در قلعه بابک هر ساله انجام میشود که البته این مراسم چند سال که گسترش پیدا کرده است و متاسفانه سردمداران این مراسم همه پان ترک هستند باید از اینها پرسید چرا این همه وقت به دنبال برگزاری مراسم بابک نبودید و حالا با به وجود آمدن تعارض های قومی به این فکر افتادید؟ چرا چندین سال قبل از این کارها نمی کردین چه شد که یاد بابک بیچاره افتادید؟ و مراسمی مثل رقص ترکی راه می اندازند تا بگویند که بابک خرمدین ترک بوده است و تنها برای استقلال آذربایجان قیام کرده است!!! ما ایرانیان یعنی مجموعه ای از قومیت های ایرانی فارق از اندیشه قومیتی با احترام به قوم ترک می گوییم که بابک ترک نبوده که البته اینکار را محققان بزرگ انجام داده اند ولی باز به دیدگاه من:

- در هیچ یک از تواریخ مشهور ایرانی سخنی از ترک بودن بابک نیامده است در شرایطی که ایران چندین قرن توسط ترکان اداره می شد
- اگر بابک خواهان استقلال آذربایجان بود چرا به پیشنهاد افشین مبنی بر حکومت بر آذربایجان جواب منفی داد؟
- و آن عده ای که بابک را زرتشتی می دانند مگر نمی دانند که یک زرتشتی علاقه فوق العاده ای به ایران دارد و تمام کیش او از کوچکترین مسئله تا بزرگترین مسئله به نوعی به ایران و ایران دوستی مربوط می شود؟ پس چطور او می توند مردم خویش را رها کند
- ۲۰ سال ثمره جنگهای نفس گیر و طاقت نفسا نمی توانست آزادی تنها آذربایجان باشد زیرا هیچ عقل سلیمی نمی تواند قبول کند که شخصی ۲۰سال آن هم با آن محبوبیت در نزد ایرانیان تنها برای آزادی یک خطه کوچک البته نسبت به کل ایران آن زمان جنگ کرده باشد؟
- ترک و ترکیه همیشه به تعصب معروفند مخصوصا با اسلام که خودشان نیز با افتخار می گویند ما شمشیر برنده اسلام در اروپا هستیم چطور می شود مردی که می گویند پیرو زرتشت مزدک ویا ادعای پیامبری می کند ترک باشد و تازه بزرگداشتش را هم بگیرند؟

آمریکایی ها هم بابک خرمدین را پارسی و ایرانی می دانند پس واقعا باید دلمان برای این بدبخت های تجزیه طلب بسوزه که باسه خودشان چه رویاهایی دارند درست مثل اون گروه گاموح که فقط ادارات جیره خور باکو ثبتش کرده است.
اما می دانید جالب تر از همه چیه؟قرار دادن بابک خرمدین در کنار نشان گرگ خاکستری در حالی که مادر خود معتصم خلیفه تازی ترک بوده!!!!
برای همین مسئله نگاه کنید به سایت آذرگشنسپ با عنوان "بابک خرمدین و پان ترکیسم"
http://azargoshnasp.net/famous/babak_khorramdin/babakpasokhbehanirani.htm
اما حال می رویم به سراغ زندگی بابک خرمدین شرح حالی را که نقل می کنم از بین شرح حال های نوشته شده در مورد بابک به نظر بهترین شرح حال است منتها در مورد کیش بابک خرمدین متفاوت است که البته با وجود اینکه اکثریت مردم ایران و خود زرتشتیان بابک را دارای کیش بهی می دانند این شرح حال چیز دیگری گفته است ولی من به جهت که از نظر نقل قول و تاریخی محکم و قابل اطمینان و رجوع است آن را برای شما ذکر می کنم و به شما پیشنهاد می کنم اتفاقات تاریخی را بیشتر دنبال کنید و به قسمت کیش بابک کمتر توجه کنید:
بابک در یکی از روستاهای اردبیل به اسم خرم چشم به جهان گشود. وی در آغاز نزد جاویدان پسر سهل پسر شهرک به شبانی مشغول بود. همسر جاویدان پس از مرگ شوی خویش به ازدواج بابک درآمد. از آن پس بابک پیروان زیادی به دست آورد و کیشی را پایه گذاری کرد که به دین خرم معروف گشت. باید دانست که در مورد موسس و زمان تاسیس این آئین میان مورخان اتفاق نظر وجود ندارد. توضیح اینکه گروهی نظر بالا را مبنب بر اشتباه دانسته معتقدند که لفظ خرمدین به پیروان دین تازه اطلاق می شود که به قرن دوم هجری در ایران پدیدار گشت است و شاید مزدکیانی که از زمان ساسانیان به طور پنهان در نواحی دور افتاده ایران و در کوهستان های مرکز و مغرب و شمال غربی ایران می زیسته و در دوره ی اسلامی دین خود را آشکار ساخته و احتمالا در روش مزدک اصلاحاتی به وجود آورده اند این نام را برای دین خود برگزیده باشند. گروهی بر این باورند که مزدک همسری به نام خرمه داشت. پس از مرگ مزدک خرمه پیروان شوهر را گرد آورد و نشر عقاید وی را پی گرفت و به همین سبب پیروان بابک که خود را مروج عقاید مزدک می دانستند به ((خرمدینان)) مشهور شدند.
خرمدینان به دو گروه تقسیم می شوند:
- جاویدانیان یا جاویدانیه و آنان پیروان جاویدان پسر شهرک بودند
- بابکیان یا بابکیه که از بابک پیروی می کردند
از جزئیات معتقدات خرم دینان آگاهی درستی در دست نیست و آنچه از ایشان به دست رسیده است غالبا به تهمت و غرض آلوده است. طرفداران بابک پیراهن سرخ می پوشیدند و به این اعتبار آنها را (( سرخ جامگان)) و به قول اعراب ((المحمره)) می خواندند. بابک مانند المقنع معتقد به حلول بود وی خود را مظهر روحی جاویدان می دانست و در نظر داشت دین مزدک را دوباره از نو بسازد بابک در سال ۲۰۱ هجری قیام خود را در آذربایجان و اطراف رود ارس آغاز کرد و او طی ۲۰ سال بسیاری از جنگاوران مسلمان را کشت و سرانجام قیامش به دست افشین که خود نیز سرداری ایرانی بود سرکوب شد ابن اثیر در تاریخ الکامل خویش جنگهای بابک و افشین را بهتر و جامع تر از دیگر مورخان شرح داده است و من به همین اعتبار مهم ترین بخش این رویداد را از جلد پنجم کتاب مزبور نقل می کنم:

(( خرم به معنی فرج و گشایش آمده است و چون خرمدینان می تونستند برخلاف آئین زرتشت با مادران و خواهران و دختران خویش ازدواج کنند دین خود را دین فرج و گشایش نام نهادند. بابک در دوران بیست ساله نهضت خویش بر ضد خلفای عباسی چندین بار سپاهیان عظیم بغداد را شکست داد و عده کثیری را کشت و معاصر با مامون و معتصم و دیگر خلفای عباسی بود. معتصم که بر اثر شکست های عظیم از بابک ناراضی و ناراحت بود جاسوسانی به بلاد بابک فرستاد و اطلاعاتی راجع به وضع جغرافیایی و راه های آن نواحی و شیوه جنگ بابک و کسان وی به دست آورد. سپس ابوسعید محمد بن یوسف یکی از سرداران شجاع خود را با جمع کثیری از لشکریان به آذربایجان فرستاد و او را مامور کرد که استحکامات و قلاعی که بابک بین اردبیل و زنجان خراب کرده است بنا کند و در هریک از آن استحکامات و قلاع جمعی را جهت محافظ و راه هایی که به اردبیل منتهی می شود بگمارد. ابوسعید نیز طبق این دستور عمل کرد. بابک و کسان او عادت داشتند هر وقت نیروئی از خلیفه به آذربایجان می رسید از همان بدو ورود آنان به خطه مذکور ضمن راه به مسلمین شبیخون می زدند و به این ترتیب عده فراوانی از سپاهیان ایشان را از بین می بردند. اما این بار به دلیل قلاع و استحکامات و پیش بینی خلیفه مسلمین ابوسعید بسیاری از خرم دینان که قصد حمله به او را داشتند را کشته و عده ای را هم به عنوان اسیر به دربار خلیفه فرستاد این اولین شکست بابک از جانب خلیفه تازی بود. ابوسعید بعد از ان که دستورات خلیفه راجع به تعمیر راه ها و استحکامات را به انجام رسانید به محل خش فرود آمد و خندقهائی تعبیه کرد. از طرف دیگر هیثم غنوی یکی دیگر از سران خلیفه با جمعی از قوا وارد قریه ارشق شد و وی نیز در آنجا استحکاماتی بنا نهاد. مقارن آن احوال خیدر بن کاوس ملقب به افشین از طرف معتصم مامور دفع عائله بابک و عازم آذربایجان شد و محل برزند را معسکر خود قرار داد و به ضبط راه ها و استحکامات بین برزند و اردبیل قیام کرد در همان اوان سردار دیگری از طرف افشین به نام علویه الاعور قلعه نهر را که مشرف بر اردبیل بود تصرف نمود. جمیع سردارانی که ذکر شدند زیر فرمان و دستور بابک بودند و این سرداران ماموریت داشتند که به محض به دست آوردن اطلاعاتی در مورد بابک و کسان او افشین را آگاه سازند. با این تشکیلات افشین امیدوار بود بر بابک دست یابد. معتصم پیوسته با افشین و سرداران او در تماس بود و در جریان پیشرفت و یا شکست آنها آگاه می شد خلیفه چون مقدمات را از هرجهت برای حمله به بابک مهیا دید یکی از سرداران خود را به نام بقا الکبیر با سپاهیان فراوان و آذوقه و مایحتاج لازم قشون افشین به حانب او فرستاد بابک چون زودتر آگاه شد خواست زودتر به آن سپاه حمله کند و آن را تاراج کرد از طرفی دیگر جاسوسان افشین وی را از قصد بابک آگاه کردند افشین نامه ای به بقا نوشت و دستور داد آنچه را که همراه دارد به قلعه نهر ببرد و در آنجا تحت مراقبت علویه الاعور قرار دهد و هر وقت قلعه مزبور را در مخاطره تجاوز بابک دید اموال و آذوقه را به اردبیل برگرداند. بابک نیز بر این قصد آگاهی یافت. بقا برابر دستور افشین عمل کرد. مقارن آن زمان افشین لشکریان خود را از برزند دستور حرکت داد و در خارج خندقهایی که ابوسعید در محل خش کنده بود فرود آمد و صبح آن روز دستور داد که سپاهیان در سکوت مطلق به سر ببرند و از نواختن طبل و شیپور خودداری کنید در عوض در حرکت سرعت بسیار در کار برند و راه قلعه ی نهر را در پیش گیرند. بابک که به وسیله فرستادگان خود از قصد افشین و سرداران خود آگاهی یافت با لشکریان عظیمی به جانب قلعه ی نهر راند و موقعی که می خواستند آذوقه و اموالی را که خلیفه جهت افشین فرستاده بود از قلعه نهر به محلی که هیثم در آنجا اردو زده بود حمل کنند بابک بر آن قافله زد و جمع کثیری را کشت و اموال و غنائم بسیاری به دست آورد علویه الاعور والی شهر نیز در معرکه به قتل رسید و فقط جمع قلیلی از آن قافله تونست فرار کند. در همین موقع افشین و سپاهیان او که نمی دانستند صاحب نهر در کجا اردو زده است در همان نزدیکی توقف کردند. هیثم که از اردوگاه علویه آگاهی نداشت در جای دیگر قرار گرفت و در همان جا از غارت قافله نهر توسط بابک اطلاع یافت و دانست که بقیه ی لشکریان علویه به جانب قلعه ی ارشق رفته اند. پس راه آن ناحیه را در پیش گرفت و ده نفر را در خدمت و ابوسعید فرستاد و شرح واقعه را به آگاهی آنان رسانید. هیثم وارد قلعه ارشق شد. بابک در تعقیب وی در خارج از آن محل فرود آمد و به هیثم پیغام داد که دست از جدال بر دارد و قلعه را تخلیه کند چون هیثم این پیشنهاد را نپذیرفت جنگ بین طرفین شروع شد در ان میان افشین رسید و بابک شکست خورد بابک به موغان فرار کرد و افشین به برزند برگشت. چون بابک به موغان رسید کسانی به بذ فرستاد و سپاهیان کمکی خواست و چون این جمع رسیدند به اتفاق ایشان ار موغان خارج شد و به جانب آن شهر رهسپار گردید ضمنا اسپهبدانی به اطراف فرستاد تا قوافل و بار و بنه مسلمین را در مضیقه قرار دهند و همین عمل به انجام رسید. این امر باعث شد که لشکریان افشین در قحطی قرار گیرند بنابر این افشین نامه ای به حاکم مراغه فرستاد تا آذوقه جهت سپاه وی بفرستد و حاکم مراغه بار و بنه عظیمی که قریب یک هزار راس گاو و دواب فراوان و انواع و اقسام خوراک و پوشاک بود را نزد بابک فرستاد منتها کسان بابک این قافله را شکستند و تمام اموال آن را غرت کردند. افشین که بیش از پیش دچار قحطی شد نامه ای به حاکم شیروان فرستاد و وی آذوقه ای فراوان فرستاد که این بار بقا آن را همراهی می کرد و بابک نتوانست بر آنها دست یابد و مسلمین بعذ از چند مدت قحطی مرفه حال شدند.و افشین چون نوروز سال ۲۲۱ فرا رسید آن آذوقه خوراک و پوشاک را در بین لشکریان تقسیم کرد و دستور تجهیز قوا داد و کسی را پیش بقا فرستاد که لشکریان خود را به محل هشتاد سر انتقلال دهد و در خندقهایی که محمد بن حمید حفر کرده است برقرار سازد. افشین چون از امور مربوط به نظم سپاهیان خویش فراغت یافت از برزند بیرون امد و ابوسعید خش را ترک گفت و به محل درود نزدیک هستاد سر رسید. افشین در همین ناحیه بدو پیوست و امر به حفر خندق هایی داد.بین درود و بذ محل لقامت بابک بیش از ۶ میل فاصله نبود. بقا برخلاف امر افشین در هشتاد سر نماند و پس از آنکه محل را دور زد به قریه ای در خارج بذ رفت و آنجا را محل اردوی خویش قرار داد سپس هزار تن از کسان خود را جهت تهیه اذوقه و علوفه به اطراف فرستاد و در این حال لشکریان بابک بر آن عده تاختند و بیشتر آنها را کشتند و به اسارت گرفتند. بقا که اینچنین دید نامه به افشین نوشت و شرح اتفاق را بیان کرد و درخواست کمک کرد افشین لشکریانی را همراه با بعضی رجال سیاسی خود مانند فضل و احمد بن خلیل بن هشام و ابن جوش و جناح الاعور به مساعدت وی گسیل داشت در آن سال زمستان بسیار سخت بود و برف و باران فراوان می بارید و مسلمانان از این حیث در رنج و عذاب بودند چون بقا به طرف هشتاد سر رفت بابک به تعقیب او پرداخت و جمع کثیری از بزرگان همراه او از جمله ابن جدیدان را اسیر کرد و عده بیشماری مانند جناح العسکری و ابن جوشن را کشت در این جنگ فضل ابن کاوس برادر افشین به سختی مجروخ شد و بقا و لشکریانش فرار کردند. افشین دستور داد به مراغه رود تا آن که جهت وی نیروی امدادی بفرستد و در فصل بهار به تجدید محاربه بپردازد. در اواخر سال ۲۲۱ طرخان یکی از اصخاب بابک خرمدین که از وی اجازه رفتن به دهی از دهات مراغه جهت دیدن اقوام حویش گرفته بود به دست اسحاق بن ابراهیم یکی از کسان بقا افتاد و کشته شد و بقا سر او را نزد افشین فرستاد. چون زمستان سخت سال ۲۲۱ خاتمه یافت و بهار ۲۲۲ فرا رسید افشین با لشکریان خویش به محل کلان رود (نهر کبیر) رفت و نزدیک آن خندق ها و استحکامات زیاد بنا نهاد. مقارن آن احوال معتصم خلیفه جعفر خیاط را با سپاهی عظیم بهکمک افشین فرستاد و افشین نامه ای به ابوسعید نوشت و او را دعوت به حرکت از برزند و آمدن به کلان رود کرد.بین برزند و کلان رود سه میل راه بود.چون پنج روز از اقامت افشین در کلان رود گذشت به وی خبر رسید که آذین یکی از سرداران بابک عیال و خویشان و فرزندان خویش را خواسته است تا در بذ بدو بپیوندند. بنابر این ظفربن العلا السعدی را دستور داد با جمعی از سپاهیان بر این قافله بتازند و نگذارند کسان آذین به او بپیوندند. ظفر نیز بنا بر دستور عمل کرد و فرزندان و عیال او را اسیر کرد. چون این خبر به آذین رسید درصدد رهایی کسان خود برآمد و افشین که می ترسید مبادا کسان آذین ناگهان بر وی بتازند جمعی را بر ارتفاعات جبال بذ گماشتکه او را به حرکت علایمی مخصوص از آمدن سپاه بابک و آذین باخبر سازند با این حال آذین خود را به تنگه ای که نزدیک کلان رود بود رسانید و موقعی کع جمعی از مسلمین به اتفاق مظفر بن کیذر از آن تنگه می گذشتند بر ایشان تاخت و عده ای را کشت و افشین ابوسعید را به کمک وی فرستاد و وی ظفر بن علا را که بر عیال و بعضی از فرزندان آذین را آنجا می رساند نجات داد.در همان سال افشین به لشکریان خود دستور داد به جانب قلعه بذ که مسکن بابک بود حرکت کنند. و این لشکرها شبها راه می پیمودند و روز ها استراحت می کردند تا آخر الامر به محل روذالروذ رسیدند. و افشین آنجا را مقر سپاهیان خود قرار داد و به مدت ده روز در محل مزبور خندقهایی حفر کرد ولی غالبا کسان بابک تا نزدیکی این سنگرها می آمدند و به آنها شبیخون می زدند و کسی از کمین آنها اگاهی نداشت. بنابراین برای اینکه کار محاصره را بر بابک تنگ گیرد به ابوسعید و جعفرالخیاط و احمد بن خلیل بن هشام سه تن از سرداران خود دستور داد از سه طریق به جانب نقاط مرتف بذ پیش روند و خود در استحکامات روذالروذ باقی ماند. و جعفر خیاط در مقابل یکی از دروازه های بذ با جمعی از کسان بابک مقابل شد و هزارتن را اسیر کرد و چون کمینگاه بابک را کشف کردند مسلمین از ارتفاعات کوه ها شروع به ریختن سنگ بر سر کسان بابک کردند.مقارن آن احوال سه سردار مزبور خود را به تپه ای که آذین با همراهان خویش بر آن قرار گرفته بود رساندند و جنگ سختی بین طرفین درگرفت و آذین شکست خوردلشکریان خلیفه وارد بذ شدند و قصرهای بابک را محاصره کردند هفتصد تن از کسان بابک در آن قصرها مانده بودن که مردانه می جنگیدند ولی عاقبت برتری با مسلمین بود و آنها بر عیال و فرزند بابک دست پیدا کردند و چون شب فرا رسید افشین به محل خود در روذالروذ برگشت. در آن میان بابک با کسان خویش خود را به بز رسانید و آنچه از وجوه نقد و آذوقه داشت برداشت و فرار کرد. و صبح روز بعد وقتی که افشین جهت آتش زدن قصرهای بابک به بذ بازگشت اثری از اشیا گرانبهای آنجا ندید و چون بر فرار بابک آگاهی یافت نامه هایی به حکام ارمنستان نوشت تا او را به نحوی دستگیر و زندانی کنند. بابک با ۱۵ تن از کسان خود به محلی مشجر نزدیک سرحد آذربایجان و ارمنستان رفت و چندی در آنجا مخفی گشت جاسوسان افشین بر محل آن پی بردند منتهی انبوهی و فراوانی جنگل مانع از دست یافتن بر بابک شد.روزی بابک یکی از همراهان خویش را جهت تهیه آذوقه به بیرون جنگل فرستاد در موقع خرید مایحتاج خود وی را شناختند و به سهل بن سنباط والی آن ناحیه را خبر دادند سهل بن سنباط با برخی از ملازمان خویش به نزد بابک رفت و او را دعوت به قلعه خود کرد و بابک فریب او را بخورد و بدان جا رفت وی قبل از ورود به قلعه برادر خویش عبدالله را جهت جمع آوری سپاه به قلعه اصطفانوس فرستاد. و ضمنا سهل کسی را نزد افشین گسیل داشت و او را از حضور بابک آگاه ساخت افشین نیز ابوسعید را همراه با سپاهیانی به جانب قلعه سهل بن سنباط روانه کرد. سهل ابتدا تا آمدن افشین با بابک به احترام برخورد می کرد و چون لشکریان و سرداران وی از این مساله آگاه شد روزی بابک را به عنوان شکار از قلعه بیرون برد و در ضمن شکار ابوسعید وی و کسانش را گرفتند و نزد افشین بردند. مورخان می گویند چون سهل بابک را فریفت و سر یک سفره برای طعام نهاد بابک به او گفت تو شایته نیستی که با من در یک جا غذا بخوری ولی اصطلاح فوق تا حدود زیادی غلط مگر می شود که کسی را که دعوتش می کند بگوید تو مناسب غذا خوردن با من نیستی!!!
افشین در برای خدمتی که سهل به وی کرد اموال زیادی به وی بخشید آنگاه نامه ای به عیسی بن یوسف حاکم قلعه اصطفانوس فرستاد تا برادر بابک را نیز دستگیر کند و عیسی نیز چنین کرد بابک در ماه شوال سال ۲۲۲ به اردوگاه افشین منتقل یافت افشین در ماه صفر همان سال برای رسیدن به حضور خلیفه با بابک و برادر دربندش عازم بغداد شد زمانی که افشین به بغداد رسید معتصم به پاس این خدمت عده ای از بزرگان شهر را به استقبال بابک فرستاد و او با شکوه و عظمت وارد شهر شد.
روز بعد معتصم بابک را سوار بر فیلی کرد و برادرش عبدالله را سوار بر شتری تا مردم او را ببینند. می گویند زمانی که خلیفه دستور داد سرش را بزنند ابتدا دستور داد دست و پای او را از بدن جدا سازند می گویند زمانی که دست بابک را از مفصل جدا کردند او قدری از خون خود را بر چهره اش مالید هنگامیکه معتصم علت این کار را پرسید بابک گفت: چون خون از روی برود زرد شود من روی خویش را با خون خود سرخ کردم تا وقتی که خون از تنم بیرون رود نگویند که رویش از بیم زرد شد)) بدین سان بابک تا دم مرگ نیز شکنجه های طاقت فرسا را با نهایت شهامت تحمل کرد و با این کارش ایران و ایرانی را در تاریخ سرافراز جاویدان و سربلند کرد. هنگامی که کار کشتن بابک پایان یافت جسدش را در سامره به دار اویختند و سرش را به همراه عبدالله به بغداد فرستادند اسحاق بن ابراهیم فرمانروای بغداد در مورد برادر بابک همان عملی را انجام داد که خلیفه تازی انجام داد.
برگرفته از سایت قلمرو بهشت
۱ ـ عده ای که او را با درگیری های ایران و عراق می شناختند جایی که او جلوی عربده کشی کفتار حسین و پان ملخیسم ایستاد و به ارتش برای جنگ اعلام آمادگی کامل داد و حتی چند کیلومتر در خاک عراق پیشروی کرد و حتی به شاه نیز گفت در صورتی که اجازه دهد همین امشب بغداد را متصرف می شود که این پیشروی مورد توبیخ شاه قرار گرفت!!!!

۲ـ عده ای که برخورد او با شورش های مسلحانه عشایر را به یاد دارند و اینکه چطوری آن شورش را سرکوب کرد
۳ ـ عده ای وطن پرستی فوق العاده او را به یا دارند که از عرب جماعت متنفر بود که به آن می پردازم
اما در مورد ارتشبد آریانا( معروف به ناپلئون ایران ) که بعدها نام اولیه(حسین منوچهری) خود را تغیر داد سه سخن نیز برای شما از کتاب وزارت اطلاعات که در مورد آریانا نوشته انتخاب کردم:
ننگ برآن ایرانی که روزی هفده بار بسوی بتکده تازیان خم و راست شود .
ایرانیان با نژاد تازی سر ستیز و کینه ندارند ؛ ما در پی پاکسازی و پالایش فرهنگ خود از آلودگیهای وا پسگرا هستیم .
باید در پی پالودن زبان و فرهنگ نژاده ایرانی رفت که در درازای هزار و چهارسد سال گذشته ؛ بازیچه دست بیگانگان و بیگانه پرستان بوده و همچون فرزند بی پدری به بیگاری کشیده شده است .
ارتشبد آریانا در سال ۱۳۲۹ نام خود را از حسین منوچهری به بهرام آریانا تغیر داد

آریانا از دوستان نزدیم خسرو روزبه بود که تمایلات آلمانوفیلی داشت تصویری است از خسرو روزبه.
تحصیلات نظامی خود را در ایران به پایان رساند و برای اخذ دکترای حقوق به پاریس رفت از جمله همکلاسان او عوزی نارکیس یکی از فرماندهان ارتش اسرائیل و رئیس بخش مهاجرت یهود و اسحق رابین نخست وزیر اسرائیل که بعدها برای آنها نامه نوشت
در سال ۱۳۴۱ با اختیار تام به عنوان فرمانده نیروی جنوب عازم سرکوب شورش عشایر فارس شد و موفق شد آن را که به تحریک بعضی علما در مورد انقلاب سفید و باج خواهی بعضی از سران عشایر مانند خسرو قشقایی و برادرانش بود را در تابستان ۱۳۴۲ سرکوب کند نتیج این عمل بازتاب وسیع در رسانه های خارج از کشور و چاپ کتاب تاریخچه عملیات جنوب و نتایج عملیات جنوب شد بعد از این حرکت او به درجه ارتشبدی نائل شد

در تیر ماه سال ۱۳۴۶ با شایعه که از بعضی افسران حسود و پیک ایران وابسته به ارگان حزب توده مبنی بر طرح کودتا آریانا علیه شاه شروع به پخش شایعات کردند. رسانه های عربی و همچنین مصر و عراق در چارچوب ستیز خود با شاه به این شایعات دامن می زدند. نشریه فرانسوی زبان لوریان چاپ بیروت انفصال آریانا را به علت اختلاف نظر او با شاه در مورد مسئله تشکیلات ارتش بیان کرد و نشریه پاتریوت چاپ دهلی نو به نقل از خبرگزاری مصر علت آن را مخالف آریانا با سیاست شاه در خلیج فارس دانست این مسئله در یکی از سخنرانی های صالح مهدی عشر نخست وزیر وقت عراق هم مطرح شد!!! در همین اثنا ساواک هم دست به کار شد و با دادن نامه ای به آریانا و مضمون اینکه برای جلوگیری بیشتر از شایعات مراسم تجلیل از شما و بازنشستگی شما اعلام می دارد بدین ترتیب در مراسمی در باشگاه افسران با هدایایی از طرف شاه به ارتشبد آریانا او از ستاد بزرگ ارتشداران عزل شد و ارتشبد فریدون جم جای او را گرفت متن پیام شاه به آریانا چنین بود:
با تایید خداوند متعال ما محمد رضا پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران در این موقع که ارتشبد بهرام آریانا به افتخار بازنشستگی نائل می گردد به موجب این فرمان همایونی مراتب رضامندی خود را به پاس خدمات گذشته مشارالیه ابلاغ می نماییم ۱/۴/۱۳۴۸
آریانا در جشن بازنشستگی خود سخنانی ایراد کرد و برنامه خود را پس از بازنشستگی نگارش کتابی در ترسیم ایدولوژی ارتش ایران اعلام کرد:
نخستین سفارش من این است که در ارتش ایدئولوژی را که بر مبنای فلسفه شاهنشاهی است و هم اکنون در دانشگاه های ارتش آموخته می شود پشتیبانی بفرمایند از ۳ سال قبل که این فلسفه در خون نژاد ایرانی بطور طبیعی وجود داشته و دارد تنظیم و نوشته و به صورت دیالکتیک تدرسی می شود و این وضوع اهمیت شایان دارد زیرا در دنیای امروز همانطور که در جنگ جهانی دوم دیدیم هیچ ارتشی بدون داشتن ایدئولوژی نمی جنگد
اما در مورد تنفر از اعراب برابر به گزارش ساواک و اسناد به دست آمده که همینک از آن جلد می نویسم که مطلق به وزارت اطلاعات است:
برابر گزارش....در یک مهمانی خانم آریانوش بختیاری همسر ارتشبد آریانا و چند نفر از اقوامشان با لباس های بختیاری شرکت کرده بودند یاد شده از همسرش خواست تا با آهنگ تار آقای امیر حیاتی رقص بختیاری انجام دهد پس از اجرای رقص وی از درویش امیر حیاتی خواست تا آهنگ خرها به حج می روند و روی سنگ حجر الاسود را می بوسند را بخواند. نامبرده در مجلس فوق اظهار داشت: در روی زمین موجود دوپا زیاد است ولی انسان واقعی کم است. می گویند جمعیت ایران ۲۷ میلیون است...ولی نمی گویند آریانا دو تاست. آریانا یکی است و دوم ندارد تا که با آن مقیاس کرد در ادامه مجلس با آهنگ های محلی خانم ها و آقایان بختیاری رقص محلی اجرا کردند و مشار الیه در بین مطالبی که ایراد می کرد نفرت عمیقی از اعراب نشان می داد و حتی وقتی خانم آریانوش از آقای امیرحیاتی خواستند تا آهنگ علی جویم را بخواند سخت مخالف کرد و از آریانوش خواستند دیگر مرتکب چنین اشتباهی نشوند و گفتند اسم عرب در خانه من گفته نشود عرب سوسمارخوار و پابرهنه به جایی رسیده که هوس تاج کیان کرده تف به روی عرب کثیف.
اما عده ای در مورد او گفته اند که آریانا معتفد به جایگزینی شاهنامه به جای قران را داشت ولی این تفکر غلط است و آریانا تنها به این عقیده داشته که شاهنامه در حد یک کتاب آسمانی:
۴۹/۲/۲۲ ضیافتی که با شرکت ۶ نفر در منزل ارتشبد آریانا ترتیب یافت....تیمسار اظهار داشت این یک کتاب آسمانی است=منظور شاهنامه چون من به زبان فارسی خیلی علاقه مند هستم و در ضمن مخالف خط کنونی فارسی هستم و معتقدم که باید زبان فارسی به خط لاتین نوشته شود چون خط فارسی ۲۴ عیب دارد و نمی دانم چرا مسئولین توجه نمی کنند..من در زمان تصدی خودم در ارتش در مورد زبان دگرگونی به وجود آوردم و اکثر لغات عربی را بیرون کشیدم..بین خودمان باشد اگر خط لاتین بشود ارتباط ما با اعراب قطع خواهد شد چون ما هرجمله ای را که بخواهیم بنویسیم باید به سراغ زبان عربی برویم...طبقه آخوند برای اینکه دکانش تخته نشود از این افکار پوسیده حمایت می کند.
در سال ۱۳۵۱ برابر گزارشی دکتر رفیعی جریان حمله چریک های عرب را به خوابگاه قهرمانان اسرائیلی در مونیخ را برای تیمسار تعریف کرد تیمسار که در جریان نبود خیلی ناراحت شد و اظهار کرد:ملت عرب هیچوقت خوی وحشیگری خود را از دست نداده است الان ملتی شده است که مزاحم امنیت جهان هستند.
اما در سالهای بعد از انقلاب مطبوعات آریانا را محکوم به قتل عام عشایر محکوم کردند به همین دلیل او نامه ای به روزنامه اطلاعات نوشت بدین شرح:
از ارتشبد دکتر بهرام آریانا ۲ خرداد ۱۳۵۸ به روزنامه اطلاعات پاسخ به برخی یاوه سرایی ها
دزد سر گردنه که تا دیروز راهزنی و آدم کشی می کرد مرا دژخیم می خواند و او و مانند تمام ابزارهای بی ارزش دست ناپاکان پشت پرده هستند همان هایی که نمی توانند فرزندان پاک و شایسته میهن پرست این سرزمین را با پیشینه بس درخشان ببینند.مردک می نویسد که من عشایر پارس را بمباران کردم...در پایان زمستان سال ۱۳۴۲ خورشیدی آشوب عظیمی در یک بخش گسترده ای از جنوب ایران که استان پارس و اصفهان و خوزستان برپا شد شورشیان ژاندارم ها را کشتند و پاسگاه ها را خلع سلاح کردندجاده ها را بستند و روستا ها را به یغما بردند و یگان های ارتش هم در برابر شورشیان نتوانستند کاری از پیش ببرند تا اینکه ناگزیر من به فرماندهی نیروهای جنوب برگزیده شدم و فرمان یافتم که شورشیان را خلع سلاح و آرامش را به آن استان ها بازگردانم.شورشیان که شماره تیراندازان آنها پیرامون ۱۰ هزار نفر بودند در کوهستانسخت و سر به آسمان کشیده جایگزین شده و هر بار پس از تاخت به راه ها ...و دستبرد به یگان های ارتش به آشیان های سرسخت و دست نیافتنی کوهستانی خود پناه می برند..آرایش جنگی شورشیان بدبن گونه بود:
تیرانداران بویر احمد پایین به سرپرستی عبدالله ضرغامپور
تیراندازان بویر احمد بالا به سرپرستی ناصر طاهری
تیراندازان کوهمره سرخی به سرپرستی حبیب شهبازی
تیراندازان ممسنی
چریک های موصلو زیر فرمان خوردل موصلو
چریک های گورکانی
من بزرگترین خدمت را در این نبردها به ایران زمین کردم..من درجه ارتشبدی را از سالن نگرفتم من در پایان عملیان ۱۰۵۰۰ قبضه اسلحه در زدوخورد از اشرار گرفتم که پس از پایان این شمارش به ۲۷۰۰۰ قبضه رسید این داستان سرایی نیست همه مدارک در اسناد نیروی زمینی موجود است...
من با هماوردان خود با مردانگی رفتار کردم به جز ۶ تن از آنها که انگیزه این کشت و کشتارها بودند به همه ..بخشش همگانی دادم و به آن ۶ تن هم هیچگونه زینهار ندادم و گفتم که این دادگاه های ارتشی است که باید سرنوشت شما را مشخص کند.
اما بعد از انقلاب ارتشبد آریانا در راس گروهی به نام ارتش آزادی ایران آرا در ترکیه به مخالف با نظام نوپای ایران پرداخت که با حمایت مالی زرتشتیان(عده ای هم معتقد به کمک شدید حزب سومکا به آریانا را دارند و شاهپور بختیار همراه بود پسر آریانا به نام گشتاسپ و تیمسار عبدی مینوسپر و ارتشبد اویسی کشتی تبرزین که مطلق به ایران بود را از آب گرفتند و چندین بار پاسداران نظام را در ارومیه کشتند این گروه نوپا در ابتدا ۱۵۰۰ نفر عضو داشت اما این گروه با خیانت پسر دیگر آریانا به نام کوروش که تمام پول های گروه را از بانک خارج کرده و گریخته بود این وضع به قدری لطمه به گروه زد که آن را از هم پاشید و آریانا در فقر و بی پولی افتاد طوری که حتی قدرت اجاره یک خانه را هم نداشت.
سرانجام او در پاریس درگذشت و حتی در سر مراسم تدفین او هم اختلاف نظر بین اپوزوسیون برقرار بود برادر آریانا و شاهپور بختیار سر اینکه چه کسی سخنرانی بکند اختلاف افتاد!
منابع: خاطرات شعبان جعفری انتشارات آبفام از هما سرشار
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم متعلق به وزارت اطلاعات
بسی رنج بردم در این سال سی عجم کردم به دین پارسی

فردوسی بزرگترین حماسه سرای تاریخ ایران و یکی از برجسته ترین شاعران جهان شمرده می شود این مطلب مختصری از زندگی و عقاید این بزرگ مرد می باشد:
زادگاه او: مولد این شاعر بزرگ دهکده ((باژ)) یا ((باز)) از طابران طوس است.دولتشاه سمرقندی او را از مردم دهکده ((رزان)) دانسته است اما گمان می رود که اشتباه او ناشی از عبارت نظامی عروضی در چهر مقاله باشد که نویسد هنگامی که هدیه سلطان محمود به طوس رسید((جنازه فردوسی را به دروازه رزان فرو همی بردند))
سال تولد:درباره تاریخ تولد فردوسی روایات تذکره ها و تاریخ ها پریشان است.در نسخه های معتبر شاهنامه سالهای عمر او تا هفتاد و شش و نزدیک هشتاد یاد شده است و با توجه به سال درگذشت فردوسی می توان تاریخ نسبتا دقیقی برای تولد او یافت.در جایی می گوید:
کنون سالم آمد به هفتادوشش غنوده همی چشم بیمارفش و در مورد دیگر گوید:
کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم یکباره بر باد شد
محققان معاصر گمان دارند که بیت اخیر پس از پایان شاهنامه بر آن افزوده شده است زیرا در همه نسخه های خطی شاهنامه این بیت وجود ندارد و ظاهرا پس از سال ۴۰۰ هجری فردوسی در شاهنامه تجدید نظر کرده و ابیاتی بر آن افزوده است.بر طبق بیشتر نسخه های شاهنامه فردوسی در سال ۴۰۰ هجری هفتاد و یکسال داشته است و در این صورت اگر هفتاد و یک سال از سال چهارصد هجری به عقب برگردیم تولد او به سال ۳۲۹ و برابر با سال درگذشت رودکی می شود.این تاریخ را دلایل دیگری هم تایید می کند.فردوسی بنا به گفته خودش در هنگام روی کار آمدن محمود غزنوی پنجاه و هشت ساله بوده است زیرا می گوید:
بدانگاه که بدسال پنجاه و هشت جوان بودم و چون جوانی گذشت
خروشی شنیدم ز گیتی بلند که اندیشه شد پیر و من بی گزند
که ای نامداران و گردنکشان که جست از فریدون فرخ نشان؟
فریدون بیدار دل زنده شد زمین و زمان پیش او بنده شد
بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی
سال جلوس محمود ۳۸۹ قمری است ولی دو سال پیش از آن سال ۳۸۷ مطابق با غلبه محمود بر نوح ابن عبدالملک سامانی و سپهسالاری او در خراسان است.اگر از این تاریخ ۵۸ سال به عقب برگردیم باز سال تولد فردوسی ۳۲۹ خواهد شد و تشبیه محمود به فریدون نیز می رساند که ابیات بالا مربوط به شهرت اوست.
کنیت و نام: کنیت فردوسی همه جا ابوالقاسم آمده است و صورت درست نام خود و پدرش روشن نیست
خانواده فردوسی:خانواده او بنا بر نوشته نظامی عروضی((از دهقانان طوس)) و صاحب ثروت و آب و ملک بوده اند اما این توانگری و مکنت در طی سالیان دراز به تهی دستی گرایید و در روزگار پیری شاعر عالیقدر با تنگدستی و نیاز بسر می برده است. در خطاب به فلک وارونه گرد گوید:
چو بودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی
هنگامی که هنوز نیروی جوانی و مایه زندگانی شاعر از میان نرفته بود اندیشه نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزی که به این کار مشغول گشت و روزی که بدین کار دست دست زد بیش از ۴۰ سال از زندگانیش نمی گذشت.افسانه هایی که درباره سبب نظم این اثر جاویدان در تذکره ها و تواریخ قدیم آمده اغلب بی اساس و دور از حقیقت است و در این باره ضمن گفتگو از شاهنامه سخن خواهیم گفت
مرگ فرزند:در سالهی اواخر قرن چهارم هجری هنگامی که فردوسی به ۶۵ سال رسیده بود مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و ((به جای عنان عصا به دست وی بداد)):
جوان را چو شد سال بر سی و هفت نه بر آرزو یافت گیتی و رفت
...مرا شصت و پنج ورا سی و هفت نپرسید از این پیر و تنها برفت
تاریخ درگذشت:در گذشت فردوسی را حمدالله مستوفی در سال ۴۱۶ و دولتشاه در سال ۴۱۱ قمری دانسته اند. با توجه به سالهای عمر او و تاریخ تولدش می توان سال ۴۱۱ را درست تر دانست زیرا در سراسر شاهنامه بیتی نیست که عمر فردوسی را بیش از ۸۰ سال بنماید و اگر به تاریخ تولد او ۸۲ سال هم بیفزاییم از سال ۴۱۱ بیشتر نمی شود از طرفی بنا بر روایت نظامی عروضی در سال مرگ او سلطان محمود در سفر هند بوده است و سال ۴۱۱ هم سال فتح قلاع نور و قیرات به وسیله محمود بوده است.و در روایتی که نظامی نقل می کند در آن سفر خواجه احمد حسن میمندی نیز همراه سلطان بوده است.در حالی که اگر سال مرگ فردوسی ۴۱۶ باشد پس از عزل خواجه میمندی است.نظامی گوید که در راه بازگشت از هندوستان سلطان را دشمنی بود که حصاری استوار داشت سلطان پیغامی برای او فرستاد که تسلیم شود و هنگامی که پیک او بازگشت از وزیرش پرسید:چه جواب داده شده باشد؟وزیر گفت: اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان و افراسیاب
این بیت شاه را به یاد شاعر دل شکسته انداخت و هنگامی که به پایتخت بازگشت بنا به نوشته نظامی عروضی ۶۰ هزار دینار برای فردوسی فرستاد اما نوشداروی او هنگامی رسید که سهراب مرده بود و ((جنازه فردوسی را به دروازه رزان همی بردند)) تنها دختری که از او بازمانده بود صله شاه را پس داد و ابوبکر کرامی مامور شدکه از آن پول رباط چاهه را بر سر راه مرو و نیشاپور بسازد.

آرامگاه فردوسی:امروز در ۲۷ هزار گزی مشهد و در شش هزار گزی راه مشهد به قوچان در کنار خرابه های طوس قدیم جایی است که آن را شهر طوس می خوانند و در دل این نقطه در میان باغی نسبتا بزرگ بنای سنگی آرامگاه فردوسی قرار دارد.این بنا به سال ۱۳۱۳ شمسی ساخته شده است.نظامی عروضی نویسد که پس از مرگ فردوسی یکی از مذکران متعصب طابران طوس مانع دفن جنازه وی در گورستان شهر شدو او را رافضی خواند.به ناچار جنازه را در باغی که در کنار دروازه شهر و متعلق یه خود حکیم فردوسی بود به خاک سپردند و اگر این روایت درست باشدمحل کنونی آرامگاه شاعر را باید ملک شخصی او شمرد.(تصویر روبرو تصویری از سلطان محمود می باشد.)
مذهب فردوسی:فردوسی را برخی از محققان شعوبی نامیده اند ولی نمی توان این عقیده را محقق و قاطع شمرد.حقیقت جویی یکی از موجبات بی اعتنایی درباریان متعصب سلطان محمود نسبت به وی بوده است.وی به اندیشه های زرتشتی و دین بهی نظر تحسین دارد و به نوشته های دکتر معین در کتاب مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات پارسی((هر موقع که توانسته است به کیش ایرانی گریز زند از سوز دل و شور باطنی سخن رانده است)) و با تاسف بسیار افزوده است:
چو زین بگذری دور عمر بود سخن گفتن از تخت و منبر بود
اما در هرحال باید به خاطر داشت که او همواره موحد بوده و گفته است:((بنا گفتن و ایزد یکی است)) و نیز خاطر نشان کرده است که:
اگر خلد خواهی به دیگر سرای بنزد نبی و وصی بگیر جای
سفرهای فردوسی:نظامی عروضی نویسد:(( چون فردوسی شاهنامه تمام کرد نساخ او علی دیلم بود و راوی ابودلف و وشکرده حیی قتیبه که عامل طوس بود...شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین و به پایمردی خواجه بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد...)) صحت جزئیات این روایت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع دیگر آمده است تایید نمی شود.زیرا صاحب تاریخ سیستان نویسد که چون محمود وصف رستم را شنید گفت:(( اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است))و فردوسی جواب داد:زندگانی بر خداوند دراز باد.ندادنم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید)) این گفت و زمین بوسه کرد و برفت.محمود وزیر را گفت:((این مردک مرا به تعریض دروغ زن خواند)).وزیرش گفت:((بباید کشت)) شاعر دل آزرده دربار محمود را ترک کرد و می نویسند که یک سر به سوی هرات رفت و در آنجا دیری مهمان اسماعیل وراق(پدر ازرقی شاعر بود) کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نیافتند و بازگشتند.آنگاه بنا به روایت نظامی سمرقندی((به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود)) و نسبتش به یزدگرد شهریار می پیوست.صد بیت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهریار تقدیم کرد و باز نظامی عروضی نویسد که شهریار هجو محمود را به صدهزار دینار خرید و شست.
این داستان و هویت سپهبد شهریار و دیگر اجزا آن اگر هم درست باشد بدین صورت نیست زیرا با این تاریخ وفق ندارد(آخرین امیر آل باوند که موسوم به شهریار است.(شهریار سوم پسر دارا)قبل از سال ۴۰۰ قمری از قابوس وشمگیر شکست خورده و اگر فردوسی به نزد او رفته باشد باید نتیجه گرفت که تاریخ غزنین جلوتر از ۴۰۰ قمری بوده است)گروهی از محققان نوشته اند که فردوسی به بغداد و اصفهان هم سفر کرده است.اشتباه این گروه از آنجا ناشی شده است که یک نسخه خطی شاهنامه را کاتبی در سال ۶۸۹ برای حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابیاتی سست و سخیف در پایان آن افزوده است.چالز ریو در تاریخ استنساخ کتاب ((ششصد)) را ((سیصد)) خوانده و سال ۳۸۹ را برابر با سفر فردوسی به اصفهان پنداشته است از طرفی کسانی که منظومه یوسف و زلیخا را از فردوسی می شمرده اند به دلیل اشاراتی که در مقدمه این منظومه است چنین نتیجه گرفتند که شاعر به بغداد سفر کرده است و البته چنین نیست.
آثار فردوسی: بزرگترین حماسه ایرانی و یکی از چند اثر کوه آسای ادبی جهان شاهنامه فردوسی است.داستان های حماسی و روایات تاریخی در قرون پیش از اسلام در کتب بسیاری پراکنده بود که از جمله آنها باید کارنامه اردشیر بابکان,یادگار زریر,بهرام چوبین,داستان رستم و اسفندیار,داستان پیران ویسه,کتاب پیکار,پندنامه بزرگمهر,اندرز خسرو پسر قباد(انوشیروان),مادیگان شطرنج,آئین نامه و ماهنامه را نام برد. اما برتر و جامع تر از همه آنها خداینامه است که کارنامه شاهان کهن ایران بوده است و تالیف آن را در زمان خسرو پرویز دانسته اند و در مقدمه بایسنقری شاهنامه آمده است که یزدگرد شهریار دهقان دانشوری را به تکمیل آن مامور ساخت.این کتاب را ابن مقفع به عربی ترجمه کرده است اما از این ترجمه چیزی در دست نیست. باید این نکته را خاطر نشان کرد که خداینامه پهلوی یا ترجمه آن به عربی مستقیما در دست فردوسی نبوده است زیرا فردوسی از ماخذ دیگری استفاده کرده است بدین معنی که پیش از شروع شاهنامه سپهسالار پاک نژاد خراسان ابومنصور عبدالرزاق وزیر خود ابو منصور معمری را به گرداوری دهقانان و تالیف کارنامه شاهان مامور ساخته و شاهنامه فارسی منثوری پرداخته بود و همین گرداوری دهقانان و موبدان که روایات را سینه به سینه آموخته بودند نشان میدهد که متن خداینامه در دسترس ابو منصور نبوده است. علاوه بر ابومنصور معمری کسان دیگری و از جمله ابوالموید بلخی و ابو علی محمد ابن احمد بلخی نیز شاهنامه هایی به نثر نوشته بودند اما گمان نمی رود ماخذ فردوسی کتابی جز شاهنامه ابومنصوری بوده باشد و البته اطلاعات و معلومات شخصی و از همه مهمتر قدرت تصور بی مانندش در پرداختن کتاب بی اثر نبوده است.قسمتی از روایات شاهنامه را نیز شخصی به نام ((آزاد سرو)) نقل می کند و در این مورد به تحقیق نمی توان گفت که آیا آزاد سرو مستقیما مطالب را به گفته است یا جزو گردآورندگان شاهنامه ابومنصوری بوده و فردوسی عین عبارت ابو منصوری را به نظم آورده است؟
داستان نظم شاهنامه: در مورد داستانهای حماسه ملی ایران باید گفت که فردوسی مبتکر نبوده و پیش از او دیگران بدان دست زده بودند:مسعود مروزی قسمتی از شاهنامه را به وزن ترانه هاس ساسانی ساخته بود که از تمام آن تنها چند بیت از سرگذشت کیومرث مانده است.پس از مسعودی دقیقی طوسی سرگذشت گشتاسب و ظهور زرتشت را به نظم آورد و چون دقیقی به دست غلامی کشته شد و شاهنامه وی نیز ناتمام ماند و بنا به گفته فردوسی:
ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزار بگفت و سرآمد بر او روزگار
یکایک از او بخت برگشته شد بدست یکی بنده بر کشته شد
فردوسی که شاید پیش از مرگ دقیقی و حتی پیش از آنکه وی به کار شاهنامه دست بزند خود در این فکر بود کمر همت بر میان بست و اثری در حدود شصت برابر کار دقیقی به وجود آورد و هنگامی که به سرگذشت گشتاسب رسید هزار بیت دقیقی را هم در شاهنامه خود نقل کرد فردوسی برای تالیف شاهنامه زحمات فراوان کشید و نیروی جسمی و مالی خود را هم بر سر آن نهاد.می گوید که برایفراهم کردن متن داستانها((بپرسیدم از هرکسی بیشمار)) و آنگاه دوست مهربانی که ((تو گویی که با من به یک پوست بود))در این راه مرا یاری کرد و گفت:
نوشته من این نامه پهلوی به نزد تو آرم مگر بغنوی
آنگاه بزرگان زمان مانند حیی قطبیه و علی دیلم که مقام و سرگذشت آنها روشن نیست(نظامی عروضی یک را عامل طوس و دیگری را نساخ شاهنامه دانسته است) وی را تشویق کردند و او در حدود سی سال در این کار پایداری کرد و از نظم خود((کاخ بلندی پی افکند که از باد و باران نیابد گزند)) و هنگامی که در حدود ((پنج هشتاد بار از هجرت)) می گذشت ((نامه شاهوار)) وی به پایان رسید.بدرستی نمیدانیم که ارتباط او با دربار محمود چگونه بوده است.از مدایحی که در شاهنامه آمده است چنین استنباط میشود که فضل بن احمد اسفراینی وزیر سلطان محمود نصر بن سبکتکین برادر سلطان و گروهی دیگر از بزرگان خراسان به او نظر لطف داشته اند که تا سال ۴۰۱ ق وزیر محمود بوده به زبان و فرهنگ ایران علاقه داشته و هم بود که فردوسی درباره اش گفته است:
کجا فضل را مسند و مرقد است نشتنگه فضل بن احمد است
نباید خسروان را چنان کدخدای بپرهیز و داد و به آیین و رای
اما دریغ که هنگام سفر فردوسی به غزنین بر سمند فضل مردی نشسته بود که با وجود فضل و هنر در دین تعصب داشت و آنچه را که به ایران قبل از اسلام بازمی گذشت به حکم دین تعصب باطل می شمرد.این شخص خواجه احمد ابن حسن میمندی است که دفاتر فارسی محمود را بار دیگر از فارسی به عربی برگرداند و سخن و ادب فارسی را خوار کرد. پیداست که او هرگز برای فردوسی راهی به دربار نمی گشود و اگر می گشود علل دیگری که خواهیم گفت آن راه را می بست.موانع دیگری که در راه حکیم طوسی قرار داشت یکی حسادت شاعران دربار که او را از قبل میشناختند و نزدیک شدن او به شاه را به ضرر خود می دیدند و دیگر طرز فکر و تعصب محمود غزنوی بود که نه با مذهب و افکار فردوسی موافقت داشت و نه می توانست غرور میهنی او را بپذیرد. حمله فردوسی به تورانیان و بزرگداشت نژاد و تمدن ایرانی چیزی نبود که به مذاق محمود خوش آید و روایت تاریخ سیستان که در ذیل عنوان سفرهای فردوسی نقل شد می توانند دلیل نزدیکتری برای این حقیقت باشد به هرحال شاهنامه در بارگاه غزنین خوانده شد و دیر نپایید که حسادت بدگویان(( بازار فردوسی را تباه کرد)) خود وی می گوید:
مرا غمزه کردند کان پر سخن به مهر نبی و علی شد کهن
اهمیت فردوسی و شاهنامه او: فردوسی را پیشرو کسانی دانست شمرد که به افتخارات ایران کهن جان داده و عظمت آن را آشکار ساخته اند.او مظهر وطن پرستی و ایران دوستی واقعی بوده است و می گوید که اگر ما:
ز بهر بر و بوم و فرزند خویش زن و کودک و خرد و پیوند خویش
همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
از طرف دیگر او را می توان حافظ تاریخ کهن ایران دانست.مطالعه منابع عربی دوره اسلامی و آثار به جا مانده از روزگاران پیش از اسلام نشان میدهد که بسیاری از روایات شاهنامه درست مانند خداینامه پیشینیان است. و حکیم طوسی در نقل آنها کمال امانت را رعایت کرده است.نکته دیگر که نباید از آن غافل شد این است که در اثر گرانبهای فردوسی گاه رسوم و آداب و شیوه زندگی مردم ایران کهن به نقل از منابع قدیم آورده شده و به این ترتیب می توان بسیاری از رسوم را از طریق مطالعه شاهنامه دانست و به عبارت دیگر شاهنامه ماخذی برای جامعه شناسی تاریخی است.یکی از بزرگترین امتیاز های فردوسی ایمان به اصول اخلاقی است فردوسی هرگز لفظ رکیک و سخن ناپسند در کتاب خود نیاورده و همین امر باعث شده است که هجونامه محمود غزنوی را بسیاری از دانشمندان معجول بدانند. اندرزهای گرانبهای او گاه با چنان بیان موثری سروده شده است که خواننده نمی تواند خود را از تاثیر آن برکنار دارد:
ز خاکیم باید شدن سوی خاک همه جا ترس است و تیمار باک
جهان سربسر حکمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است؟
سخن پردازی که درباره او گفتگو می کنیم صاحب دلی حساس بوده و سوز و گداز و شیدایی عاشقانه را بخوبی در لابلای ابیات پر هیمنه این حماسه بزرگ گنجانیده است. سرگذشت عشق زال و رودابه و داستان منیژه و بیژن دو نمونه از این گونه شعرهاست گاهگاه صحنه یک دیدار و یا سلام و احوال پرسی چنان شرح می دهد که گویی خواننده ماجرا را با چشم میبیند هنگامی که گیو برای آوردن کیخسرو به توران سفر می کند خشرو با شادی از او استقبال می کند فردوسی می گوید:
ورا گفت: ای گیو شادی آمدی! خرد را چو شایسته داد آمدی!
چگونه سپردی بر این مرز راه؟ ز طوس و ز گودرز و کاوس شاه
چه داری خبر؟جمله هستند شاد؟ همی در دل از خسرو آرند یاد؟
جهانجوی رستم گو پیلتن چگونه است و دستان آن انجمن؟...
فردوسی در وصف منظره ها و نمایش پرده های مختلف بزم و رزم بر بسیاری از شاعران زبان پارسی برتری دارد.در وصفهای او سادگی و دقت و لطافت بیان با هم آمیخته است.بنابر تحقیق هانری ماسه فرانسوی در سراسر شاهنامه بیش از ۲۵۰ قطعه توصیف وجود دارد که اغلب آنها بدیع و سرکش است.در زیبائی رودابه دختر مهراب و معشوقه زال چنین سخن می گوید:
ز سر تا بپایش به کردار عاج به رخ چون بهار و به بالا چو ساج
دو جشمش به سان دو نرگس به باغ مژده تیرگی برده از پر زاغ
اگر ماه جویی همه روی اوست وگر مشک بویی همه موی اوست
بهشتی است سرتاسر آراسته پرآرایش و رامش و خواسته...
سرود دلکشی که در وصف مازندران ساخته و در آن از ((کوه و لاله و سنبل و هوای خوشگوار و زمین مشکبار)) شمال ایران سخن گفته وصف دقیق و درستی از دیار مازندران است.آنجا که سیاهی شب را در آغاز داستان منیژه و بیژن نقاشی می کند بدیع ترین و زنده ترین تصویر شب را در سخن او می بینیم:
سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش افکنده چون پر ذاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
نمودم ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن...
در بیان او گاه توصیف صورت مبالغه پیدا می کند اما هماهنگی لفظ و حسن تشبیه به قدری است که هرگز اغراق و مبالغه شاعر را ناخوشایند جلوه نمی دهد.این چند بیت در وصف تهمینه دختر شاه سمنگان و مادر سهراب است:
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
دو رخ چون عقیق یمانی به رنگ دهان چون دل عاشقان گشته تنگ
دو برگ گلشن سوسن می سرشت دو شمشاد عنبر فروش از بهشت
بناگوش تابنده خورشیدوار فروهشته زو حلقه گوشوار
لبان از طبرزد زبان از شکر دهانش مکلل به در و گهر
ستاره نهان کرده زیر عقیق تو گفتی ورا زهره آمد رفیق
فردوسی را نباید تنها حماسه سرا شمرد او در عین حال که بدین شیوه شهرت داشت سخنوری است که در تغزل و رشته های دیگر شعر نیز می توان او را با بزرگان آن فنون قیاس کرد
هزاره فردوسی:چون بعضی از محققان تولد فردوسی را در سال ۳۱۳ حساب کرده بودند هزار ساله پس از آن در سال ۱۳۱۳ گروهی از بزرگان دانش ایران شناسی و محققان کشورهای دیگر به ایران دعوت شدند و کنگره ای با شرکت فضلای زمان در تهران تشکیل شد تا هزاره فردوسی را جشن بگیرند.جلسه این کنگره در دارالفنون تهران تشکیل شد تا هزاره فردوسی را جشن بگیرند. جلسه های این کنگره در دارالفنون تهران تشکیل می شد. مجموعه ارزنده ای از سخنرانی هایی که در این کنگره ایراد گردید و اشعاری که خوانده شد زیر عنوان((هزاره فردوسی)) در سال ۱۳۲۲ از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. در پایان کنگره میهمانان ایران و اعضای کنگره به خراسان سفر کردند و در همان سفر آرامگاه حکیم بزرگ گشوده شد.

مستشرقین و شرکت کنندگان در جلسات کنگره فردوسی در دارالفنون
با سپاس از شما دوستان گرامی که تا کامل شدن این پست شکیبا بودید...برای خواندن شاهنامه فردوسی یا شاهنامه خوانی در شبکه اینترنت اینجا را کلید کنید....پایان



