با درود بر دوستان گرامی بنده در جشن تیرگان به شما قول دادم که داستان ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی را برای شما بیاورم حالا به قول خود عمل کردم:
● ماهي سياه کوچولو
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعاً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب است ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......
در آئین مسیح:
در آئین مسیح از یکسو مواجهیم با قداست و تقدیس زن و از سوئی با تحقیرها و توهین ها. می دانیم در مسیحیت همه فرشتگان را به صورت زن مجسم کرده اند با اینکه علم الادیان جنسیت فرشتگان را نفی می کند. و یا در نجات زن ها از زیر بار ستم مردان آنها را در دیرها پناه داده و دیرنشینی و حساسیت زنان را پدید آورده اند. ولی از دیدی دیگر آنان را بعدها برای خدمت به مسیحیت خوانده اند و بعدها دیرها مراکز آلودگی و فحشاء شد.کلیسا مدعی شد که زن می تواند عبادت کند و به مقام قرب الهی برسد و این خلاف نظر هانری هشتم بود که زنان را لایق قرائت کتاب مقدسه ندانسته و طی فرمانی آن را ممنوع کرده بود.هم چنین با اینکه ازدواج امری مکروه به حساب می آمد زنان در انتخاب همسر آزادی هائی داشتند.در عین حال در اندیشه مسیحیان زن عاملی وسوسه گر عامل فریب آدم همکار با شیطان و حتی مظهر او و گاهی هم شیطان کوچک خوانده می شد. زمانی از زبان کلیسا این جملات شنیده می شد زن از اینکه زن است باید شرمسار باشد. زن آخرین حیوانی است که مرد او را اهلی کرده است زن همان موجودی است که گیسوانی بلند و عقلی کوتاه دارد. تعلیمات تحریف شده مسیحیت در رابطه با زنان مشکل را حل نکرد. از عالمی مسیحی به عنوان مرجع دین بزرگ مسیحیت می خوانیم که فتوا داده است که بالفطره سبک مغز شهوتران شیفته لباس و زینت و تظاهر است و مرد جز اینکه او را در خانه محبوس کند راهی ندارد(لنگدون دویس) و یا مجمع دینی فرانسه پس از بحث زیادی که درباره ماهیت زن نمود چنین نظر داد که زن انسان است اما برای خدمت به مردان آفریده شده است.(کنگره مذهبی سال ۵۸۵ میلادی ــ فرانسه)
در اسلام:
با توجه به اینکه کتاب درباره حیات زن در جامعه اسلامی است خود آقای قائمی گفته اند که در اینجا به اختصار صحبت می کنند و به فصل های دیگر کتاب مراجعه می کنند که در اینجا موضوع ما نیست:
اسلام به آنچه تا حال راجع به زنان ذکر شده قبول ندارد قائل به برتری مردان بر زنان و استثمار آنان نیست. زن به مانند مرد موجودی است گرامی و محترم خلق و آفریده خدا نه تنها که ذاتا عامل گناه مردان نیست بلکه در مواردی بسیار عامل جلوگیری مرد از گناه و مایه حفظ عفت و سکون است. زن و مرد برای کمک به همدیگر و تکمیل و تکامل هم آفریده شده اند و این خلاف تصور و عمل کسانی است که برخی زنان را وسیله استثمار مردان می شناسند و برخی از مردان را وسیله خدمتکاری زن.در یک نظام معقول و متعادل هرکس جایگاه خاص خود را دارد و روابط مبتنی بر حقوق است. در داستان زندگی مرد و زن نیز این اصل حکومت دارد البته با این تفاوت که کفه حقوقی او نسبت به مردان سنگین تر است. او هم انسانی است کامل مورد احترام خدا درخور وصول به مقام قرب الهی و دارای حقوق با دامنه ای بس وسیع همانند مردان دارای ارزش اعتبار کامل انسانی و از نظر اسلام ریحانه و گلی است.
زن در آئین زرتشت
در مورد تاریخ ظهور زرتشت اختلاف رای و نظر است. برخی از صاحب نظران معتقدند او در اواسط هزاره اول قبل از میلاد در ری به دنیا آمد. عده ای تاریخ ظهور او را در بلخ در آذربایجان و ....بین ۶ ــ۹ هزار سال قبل می دانند که در همان حال حقیقت حال او از اینکه فردی بود یا سلسله ای معلوم نیست. در دوران قبل از زرتشت از وضع حقوقی زن اطلاعی درستی نداریم. رژیم ملوک الطوایفی و قدرت پدری حاکم بود و زن همانند دیگر زنان در جوامع مختلف اسیر خواسته ها و اهواء بود.
پس از ظهور زرتشت زن از آن وضع نابهنجار نجات یافت و در بسیاری از امور اجتماعی مانند مردان دخالت داشت تا حدی که در مواقعی بسیار رهبری و ریاست خانواده بر عهده او محول شد و هم در ازدواج نظر رضایت او ملحوظ و شخصیتش محفوظ بود.بر خلاف روش بسیاری از مردم شهادتش در محاکم بیش یا کم مقبول و حتی از نظر روحانیت می توانست در مراسم دینی ۷ نفری که مقدم و رئیس آنها زاوتا خوانده می شد زن به آن مقام برسد. در پندنامه آذرمهر اسپندان می خوانیم که دستور داد زن و فرزندان خود را از تحصیل هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانه تو راه نیابد و در آینده پشیمانی نبری. در آئین زرتشت زن و مرد هم شان و هم رتبه اند ولی فرشته ها از جنس زن برای او ارزش و اهمیتی آسمانی قائل بوده اند و او را مظهر پاکی و عفت معرفی کرده اند. حتی الهه ها و خدایان اغلب به شکل زن و آناهیتا که فرشته متوکل در اوستا و دین زرتشت است زن است.
عده ای از هیربدان جوان آماده آتش افروزی در میان آنها دختری نیز دیده می شود
در آئین یهود
در آئین یهود موقعیت زن همانند زرتشت نیست. زن اگرچه حق تصرف در اموال و دارائی خود را داشته است ولی این امر مربوط به شروط قیودی بوده است. ولایات و سلطه پدر و شوهر بر زن به گونه ای نبود که او بصورت کلی بی اختیار و تابع باشد بلکه رعایت حال او تا حدود زیادی می شد. در پاره ای از اسناد یهود بدبینی هائی درباره زنان به چشم می خورد و محرومیت هائی را برای او قایلند.مثلا در آیین یهود شهادت و سوگند زن مقبول نیست و از دعاهای روزانه آنها یکی این است که می گویند: تبارک الله ای خالق و سلطان عالم که مرا زن نیافریدی!!!!
ارزش های رایج در متون مذهبی این است: اگر دیدی الاغ از نردبان بالا رود زن هم عقل پیدا می کند. دعا کن خداوند ترا از شر زن بد حفظ کند و از شر خویش هم. و در همان کتاب مقدس آمده است هرکس که نزد خداوند محبوب است خود را از شر زن محفوظ خواهد داشت و در میان هزار مرد یک نفر هم پیدا می شود که نزد خداوند محبوب باشد اما از میان تمام زنان عالم حتی یک زن هم پیدا نمی شود که نزد خدا محبوب باشد.(کتاب مقدس ــ باب واعظ)
در این آئین به حجاب و حفظ عفت توجه شده و پوشاندن اندام از نامحرمان سفارش شده بود. مثلا نوشته اند: چون رفقه از آمدن اسحاق توسط غلام خود آگاهی یافت برقع برگرفته و خود را پوشاند(سفر پیدایش باب ۲۴ ) یا در تاریخ نوشته اند در قوم یهود اگر زنی بدون روسری به میان مردم می آمد و با صدای بلند حرف می زد مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد.
نگاهی به تاریخ زنان در ایران:

در تاریخ ایران بزرگ زنانی بوده اند که حتی از مردان بزرگ ایرانی نیز گاه بالاتر بوده اند:
يوتاب :
سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي داريوش سوم بوده است. وي درنبرد با اسكندر گجــستك همراه آریوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري راه را بر اسكندر بست.
درياسالار بانو ارتميز :
نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكر.د
اتوسا : ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ ياد كرده است واتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريو ش بزرگ دانسته است .
ارتادخت : وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني. در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
ازرمي دخت : شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از
گشناسب بنده " بر چندين كشور آسيايي پادشاهي كرد.
اذرناهيد : ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزارساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرد ه است.
پرين : بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.
فرخ رو: نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.
ارياتس : يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــينيوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.
هلاله : پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 )
در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست .
تصویر جهانگیرشاه درحالی که نقاشی نور جهان همسرش را در دست دارد
نور جهان: همسر ایرانی جهانگیر شاه امپراتور گورکانی هند که کودتای ژنرال محبت خان فرمانده پادگان دهلی را سرکوب و توطئه گران را در بند کشید در زمان جهانگیرشاه به دلیل بیماری عملا قدرت در دست این بانوی ایرانی بود.
تا امروز:

در روزهای اول انقلاب قرار بر همین بود ولی به زودی در تهران و شهرستانها عده ای از مردان با دست داشتن شیشه های اسید و با شعار یا روسری یا توسری زنان را تهدید به این کار کردند.
فرخرو پارسا وزیر آموزش و پرورش ایران در زمان شاه که پس از انقلاب در دادگاه انقلابی محکوم به اعدام شد و حکم در مورد او اجرا شد.

مادر زهرا کاظمی به همراه شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل در مراسم تدفین او تصویر سمت چپ پسر کاظمی در کانادا می باشد
تظاهراتی آرام که سرانجامش معلوم بود
دخترانی که می خواستند یکبار به استادیوم بروند





چه خوب است احترام به نیاکان و پدر
ماجرای داستان حول یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت میگردد که پیش از این کتاب نیز در موردش صحبت شده است و تاریخدانانی با آن موافقند. کتاب "خون مقدس، جام مقدس" منبع اصلی براون برای این تئوریها بوده است. طبق این تئوری عیسی مسیح با مریم مجدلیه ازدواج کرده است و صاحب فرزند شده است و کلیسای کاتولیک و واتیکان با اطلاع از این قضایا قصد در پنهان کردن آنها داشتهاند. در ضمن "جام مقدس" نه یک شیئی بلکه خود مریم مجدلیه است. تئوریهای متخلف دیگری نیز در این کتاب وجود دارند مثلا اینکه لئوناردو داوینچی همجنسباز بوده است و نقاشی معروف "مونالیزا" در واقع پرترهی داوینچی از خودش به شکل یک زن است.
داستان کتاب در مورد تلاشهای رابرت لنگدان،استاد نمادشناسی مذهبی دانشگاه هاروارد، برای حل ماجرای قتل مرموز ژاک سونیر، رئیس موزهی لوور پاریس، است. عنوان کتاب نیز به اینجا برمیگردد که بدن سونیر در حالی یافت میشود که برهنه است و همچون نقاشی مشهور داوینچی از آناتومی انسان ژست گرفته است و پیغامی رمزی نیز در کنارش نوشته شده است.
دو معمای اصلی که کتاب حول حل آنها میگردد از این قرارند: سونیر چه رازی در دل داشت که به خاطرش به قتل رسید؟ چه کسی یا کسانی پشت قتل او قرار دارند؟
داستان از این پس در چند مسیر مختلف پیش میرود و نهایتا تمام مسیرها به هم می رسند و داستان پایان می یابد
موسی اگر بود..که بود؟
پژوهشی از هوشنگ پیرنظر
خزرها و یهودیت
در میان پژوهندگان اندیشمند تاریخ کیش یهود دو پاسخ به پرسش فوق داده می شود. یک دسته از آنان به بودن کسی به نام موسی که در افسانه های تورات آمده باور ندارند و می گویند هیچ گواه ارزنده تاریخی درباره پیدایش و زندگی او در دست نیست. نام بردن همه پژوهندگان و اندیشمندان پیرو این برداشت در این نوشته کوتاه ممکن نیست. بنابراین نگارنده خواننده را به کتاب ارزنده تحقیقی دین یهود نوشته پژوهشگر ارجمند آقای جلال الدین آشتیانی راهنمایی می کند. ایشان همه دانشمندانی را که راستین بودن افسانه ((پیامبر)) یهودیان و داستان به آب انداختن او و نجاتش به دست همسر فرعون را باور ندارند با نام و مشخصات آنها آورده است. این دسته از پژوهندگان موسی و افسانه او را برگرفته از افسانه ها و اسطوره هایی می دانند که در فرهنگ سومر و بابل و هند و مصر پیش از زمان موسی بوده که دهان به دهان گردیده یا در نوشته ها آمده است. به گمان آنها دین یهود و کتاب مقدس آنها (عهد عتیق) پیش از موسی به شکلهایی در میان بنی اسرائیل بوده که تا صدها سال پیش از پیدایش مسیحیت تکمیل شده و به شکل امروزی در آمده است. و در پا برجا کردن برداشت خود از تاریخ و دستورهای دین یهود که نوشته موسی نیست شواهد و سندهای قابل توجه به گواه می آورند.آقای آشتیانی می افزایند که برخلاف ادعای کلیمی ها ((یکتا پرستی)) را نخست دین یهود پایه گذاری نکرده و بر این باورند که یکتا پرستی را زرتشت پیامبر ایران باستان آورده است. چونکه از روی مبانی زبان شناسی دریافت شده است که چکامه های زرتشت به نام گاتها که به زبان فارسی باستان است سروده ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است در حالی که تاریخ پیدایش موسای فرضی حدود ۱۳۵۰ سال پیش از میلاد است.
زیگموند فروید روانپزشک نامدار اتریشی که خود از تبار یهودی های اروپایی بوده می گوید یکتاپرستی را نخست یکی از پادشاهان مصر فرعون آمنحوتپ حدود همان ۱۳۵۰ پیش از میلاد پایه گذاری کرده است. پرسش دیگری که دانشمندان باستان شناسی و تاریخ شناسی و زبان شناسی و مردم شناسی به بررسی و پژوهش گذارده اند هویت مرده اروپایی هست که خود را یهودی می خوانند. به باور این اندیشمندان میان مردمی که یهودی تبار و عبرانی و برخاسته از سرزمین فلسطین هستند و کیش یهودی دارند و مردمانی که عبرانی نیستند اما دینشان یهودی است باید تفاوت گذاشت. این پژوهشگران دانش تاریخ و مردم شناسی کشف کرده اند که بیشتر یهودی های اروپایی از نژاد خزرها بوده اند. خزرها مردمانی بودند ترک نژاد که از سده هفتم تا دوازدهم میلادی بر سرزمین های گسترده ای از شمال دریای خزر و سراسر شمال رشته کوه های قفقاز تا مرز دریای سیاه فرمانروایی می کرده اند و حتی شمال ایران و عراق امروزی نیز دست درازی کرده بودند و به دلایلی که زیر می خوانید به کیش یهودی آمدند.
نخست به گفتار زیگموند فروید در کتابی که با عنوان موسی و یکتاپرستی در سال ۱۹۳۹ منتشر کرد به اجمال بپردازیم و سپس به موضوع یهودی تبار نبودن یهودی مذهب های اروپا اشاره کوتاه کنیم. کسانی که می خواهند بیشتر و دقیقتر در این باره پژوهش کنند می توانند کتاب دکتر فروید را که در بالا نام بردم و کتابی را که نویسنده و محقق انگلیسی آرتور کوئستلر با عنوان قبیله سیزدهم (ترجمه جمشید ستاری انتشارات آلفا تهران ۱۳۶۱ ) برای نخستین بار در لندن منتشر کرد بخوانند. و نیز برای ردیابی تاریخ دین یهود به کتاب پیش گفته پژوهشگر اندیشمند آقای جلال الدین آشتیانی مراجعه کنند.
همه ما می دانیم که زیگموند فروید نه تنها پایه گذار مکتب ((پسیک آنالیز)) بلکه پژوهشگر دانشمندی در زمینه های گوناگونی بوده است. وی داستان افسانه ای تورات را درباره تولد و به آب انداخته شدن موسی و نجاتش را به دست دختر فرعون نمی پذیرد و افسانه می پندارد و می گوید حضرت موسی عبرانی نبوده و مصری بوده و نام موسی به دلایل زبان شناسی ریشه زبان باستانی مصر را دارد و می افزاید به گمان زیاد موسی از خانواده های والاتبار مصر و چه بسا وابسته به دربار فرعون آمنحوتپ بوده و حتی در زمان او مقام بالایی مانند استانداری داشته است. او همچنین این داستان را که موسی نخستین کسی بوده که آئین یکتاپرستی را آورده رد می کند.او می گوید اگر بپذیریم که موسی مصری بوده ناگزیر نخست مذهب چندگانه پرستی مصری ها را داشته نه یکتاپرستی یهودیت امروزی را.برای اثبات نظریه اش گواهی های تاریخی می آورد که پیرامون ۱۳۷۵ پیش از میلاد فرعون آمنحوتپ پادشاه مصر نخستین کسی بود که کیش چند خدایی مصری ها را مردود شمرد و مذهب یکتاپرستی را پایه گذاری کرد.
فروید می گوید شواهد و اسناد تاریخی نشان می دهند که آمنحوتپ تنها ۱۷ سال پادشاهی کرده و در سال ۱۳۸۵ پیش از میلاد درگذشت یا کشته شد و کیش یکتاپرستی او به دست کاهنان معبدهای مصری و توده های مردم برافتاد. از آن گذشته می افزاید که هر اندیشه تازه ای باید از گذشته ای سرچشمه گرفته باشد. او گذشته یکتاپرستی آمنحوتپ را به پرستش ((آتن))=Aton مصری هامی رساند که از سوریه گرفته بودند. مردمان آن سرزمین خورشید را نمادی از الوهیت می پنداشتند و آن را می پرستیدند.آمنحوتپ از این خدای قومی به خدای یکتای سراسر گیتی اعتقاد آورد. او در یکی از نیایش هایش که نوشته آن هنوز در دست است می گوید:((ای خدای یکتا خدای دیگری جز تو نیست)) لا اله اله الله
این اعتقاد فرعون جوان مصری با مخالفت رهبران مذهبی مصر روبرو شد و به مبارزه با او و پیامش برخاستند. اما در ششمین سال پادشاهی اش نام خود را تغییر داد و نام ((ایخناتن)) بر خود گذاشت تا با نام پیشینش که از ریشه (آمن=amon ) بزرگترین خدای مصری بود تفاوت داشته باشد.فروید چنین نتیجه می گیرد:((اگر موسی مصری بوده و اگر کیش خود را به یهودی های مقیم مصر انتقال داده بنابریان می بایستی مذهب ((آتن)) تک خدایی را از ((ایخناتن)) گرفته باشد.کیش یهود به شکل امروزی که ما می شناسیم به دست رهبران این دین هشتصد سال پس از ((خروج)) بنی اسرائیل از مصر تکمیل شده است.ختنه را که یکی از اصول دین یهود است به موسی نسبت می دهند که به قوم بنی اسرائیل آموخت. هرچند بر پایه روایات تورات این رسم را به زمان ابراهیم پدر بزرگ قوم یهود بر می گردانند که با خدا پیمان کرد که ختنه را برای قوم خود اجباری کند اما در تورات آمده که خود موسی ختنه نکرده بود و خدا همین که می بیند او ختنه نکرده است بر او خشم می گیرد و اگر همسر موسی آن کار را بی درنگ انجام نمی داد خدا موسی را که از پیمان ابراهیم با یهوه روگردانده بود می کشت. این داستانها مغایر و متضاد تورات که به اقسانه بیشتر می ماند مصری بودن موسی را به واقعیت نزدیک تر می کند. چون که مصری ها رسم ختنه را داشته و یهودی ها پیش از موسی آن را رسم نداشته اند.بنابراین ختنه نبودن موسی در تورات نمی تواند درست باشد. امروز برای پژوهندگان جای تردید نمانده که رسم ختنه در مصر آغاز شده و هرودت پدر تاریخ تاکید می کند که ختنه کردن از مصر برخاسته است. از بررسی لاشه های مومیایی شده فراعنه و دیگر بزرگان مصری آشکار شدهکه گزارش هرودت درست است. تا آنجایی که آگاهیم هیچ یک از مردمان سامی نژاد نظیر سومری ها و بابلی های باستان ختنه نمی کردند. فروید نتیجه می گیرد که موسای مصری نه تنها کیش یکتاپرستی فرعون مصر را که خود پذیرفته بود به قوم یهود داده که رسم ختنه کردن را که نیز مصری بوده به آنها آموخته و جزو فرهنگ مذهبی آنها کرده است.
پرسش دیگری که در اینجا به چشم می خورد این است که اگر موسی مصری بوده انگیزه اش در آوردن کیش یهود به میان قوم بنی اسرائیل چه می توانسته باشد.اگر بپذیریم که موسی مصری و یکی از نزدیکان یا وابستگان فرعون آمنحوتپ مبتکر یکتاپرستی بوده و پیرو کیش او شده مشکل ما حل می شود. زیرا پس از اینکه کاهنان معبدهای چند خدایی مصر پس از مرگ پادشاه جوان مذهب چند خدایی و بت پرستی را به میان مردم مصر بازگرداند موسای بلند پرواز که از اوضاع زمان سخت دل افسرده و ناامید شده بود و چه بساجان خود را در خطر و دنیایش را با کیش تازه خدای یگانه از دست رفته می دید در اندیشه فراهم کردن زمینه مساعدی می گشت که آرزوی خود را تا آفریدن امپراتوری تازه ای برای خود باشد تحقق بخشد. پس مصر سرزمین و زادگاه پر آشوب خود را رها می کند و در میان قوم بنی اسرائیل که در مصر به بیگاری و کارهای سخت مشغول بودند رخنه کرده و آنان را به امید بازگرداندن به کنعان و ارض موعود پیرو کیش خود می سازد.
اینکه موسای مصری در دربار آمنحوتپ مقام و منزلت بزرگی داشته و حتی مقام استانداری و کاتوزی داشته در افسانه های تورات نیز آمده است. برابر این روایت موسی در سمت سالاری سپاه فرعون در لشگرکشی پیروزمندانه به حبشه نشان می دهد که نه تنها مبشر مذهب تازه یکتاپرستی بوده بلکه از نیروی فرماندهی و رهبری سترگی نیز برخوردار است. بنابراین می توان به آسانی نتیجه گرفت که موسی رهبری قوم اسرائیل را به دست می گیرد و آنها را در آرزوی بازگشت به ارض موعود در جنوب فلسطین از مصر بیرون می برد.
فروید می افزاید که شباهت های دیگری که در آداب و رسوم سنت های مصری های باستان و یهودی ها موجود است و موسی مولد آنهاست و هرودت در دیدار از مصر بازگو کرده بجز ختنه پرهیز از خوردن گوشت خوک و طرز ذبح کردن چهرپایان اهلی است که با کاردهای ویژه انجام می شده و اقوامی را که به این سنتها عمل نمی کردند کافر و موجوداتی پست می شمردند. زیگموند فروید دنباله مقاله اش را به آنجا می رساند که قوم بنی اسرائیل پس از خروج از مصر به دلایل و شواهدی که می آورد بر موسی شوریدند و او را کشتند و کیش تازه ای با خدای دیگری به نام یهوه بر خورد آفریدند. و به دنبال این موضوع مطالب تحلیلی و روان شناسی دیگر در اثبات فرضیه خود می آورد که آوردنشان در ایننوشته کوتاه میسر نیست.کسانی که بخواهند به همه ریزه کاریهای فرضیه فروید آشنا شوند باید مقاله های او را در کتاب موسی و یکتاپرستی که چنانچه گفتیم در پایان دهه سی میلادی منتشر کرده است بخوانند. اکنون به پرسش دوم که در آغاز این نوشته اشاره کوتاهی به آن شد بر می گردم و آن دوگانه بودن مردم پیرو کیش یهودی است. یگ گروه مردمشان مردمانی هستند که پیرو دین یهودند اما تبارشان عبرانی یا سامی نیست به سخن دیگر یهودی نژاد نیستند و بنابراین نمی توانند ادعا کنند که اسرائیل ارض موعودی است که یهوه به آنها وعده داده و بخشیده بوده است. چنانکه می دانیم دستگاه حکومتی و اقتصاد اسرائیل امروز بیشتر به دست همان کسانی است که از تبار یهودی های سرزمین های خوارمیانه نیستند و از اروپا امده اند. این مردمان به جز دین یهود هیچ وجه اشتراکی به لحاظ فرهنگی و شکل ظاهری (فیزیونونی) با یهودی های خاورمیانه ندارند. و جالب توجه این است که برابر آمار مستند بیشتر یهودی های گیتی از یهودی های اروپا هستند. برخی نسبت به آنها را در مجموع به هشتاد به بیست تخمین می زنند.
همچنین این نظریه داروین مبنی بر اینکه انسان میمون بوده و بر اثر تکامل به این مرحله رسیده دست آویز نهلیست ها و دنیاگران شده تا دیو عفت و معنویت در جوامع اروپایی از هم گسسته شود سعی می کنم مطلب جامع تری در رد این فرضیه برای شما تهیه کنم
در بعد از ظهر یکی از ماه های ژوئن سال ۱۳۸۱ آقای تران دو (Tron DO ) در شهر هوشی مین (سایگون سابق) به مغازه ای که ماشین پلی کپی داشت مراجعه کرد. او از کیف خود دستنوشته ای هشتاد و سه صفحه ای بیرون کشید و خواهش کرد که از آن ۱۵ کپی تهیه شود. مغازه دار به او گفت که این کار مدتی وقت لازم دارد. آقای دو گفت صبر خواهد کرد هرچه باشد او در هفتاد و هفت سالگی فضیلت شکیبایی را به دست آورده بود. سرانجام ۱۵ نسخه کپی را در اتومبیل آقای دو گذاشتند. اندکی پس از آنکه اتومبیل از مغازه دور شد پلیس امنیتی آن را متوقف کرد و دستور داد به پاسگاه پلیس در آن نزدیکی برود. در آنجا پانزده نسخه کپی را از اتومبیل برداشتند و از آقای دو پرسیدند در آن چه نوشته شده است؟ او گفت آنچه در آن نوشته شده است اندیشه های او درباره زندگی در ویتنام است به او گفتند فعلا می تواند برود ولی دستنوشته و کپی ها را برای بررسی نگاه خواهند داشت. آنها را هرگز به آقای دو پس ندادند. غیر از مقامات رسمی هیچ کس آن را ندید و احتمال دارد آنها را از بین برده باشند. اما می توان حدس زد برخی از اندیشه های آقای دو از حکومت در آن تکرار شده است این مطالب از شدید ترین انتقاداتی است که یک ویتنامی به قلم آورده است:از جمله اینکه با بهره گیری از تجربه دموکراسی غربی باید اصطلاحاتی صورت گیرد. چنین سخنانی برای رهبران ویتنام از این رو بیشتر آزار دهنده بود که آنان تران دو را کسی همانند خودشان می دانستند. او علیه فرانسه قدرت استعماری پیشین و نیز علیه ایالات متحده آمریکا جنگیده و به درجه ژنرالی رسیده بود. او پس از استقلال ویتنام در سال ۱۹۷۶ به مقام بالایی رسید و ریاست بخش فرهنگی حزب کمونیست رسید در سال ۱۹۹۸ این فرد با سابقه و ظاهرا مومن به دفتر سیاسی حزب نامه نوشت ـــ با رو نوشت هایی برای ((شهروندان علاقه مند)) ــ که در آن پیشنهاد کرده بود حزب از انحصار قدرت دست بردارد. این نامه از طریق اینترنت به جهان خارج راه یافت. در نتیجه آقای دو از حزبی که ۵۸ سال عضو آن بود اخراج شد. در بازرسی خانه اش یادداشتهایی یافتند که نشان می داد سالها در این اندیشه بوده که زندگی در ویتنام ((از آنچه ما رویای ساختن آن را در سر می پروراندیم به گونه ای فزاینده دورتر می شود.)) معلوم شد که نامه او به حزب هوسی ناگهانی نبوده است و همین نکته برای رهبران حزب بویژه هشدار دهنده بود.
چیزهای ناپذیرفتنی
تران دو ممکن بود به زندان بیفتد. بنا به برآورد وزارت امور خارجه آمریکا در ۲۰۰۲ ویتنام در آن زمان صد و پنجاه زندانی سیاسی داشت. در میان ((زندانیان عقیدتی)) که سازمان عفو بین الملل آنها را شناسایی کرده شماری عقایدی همانند آقای دو داشتند. اما آنچه برای مقامات در سر ایجا کرد این که آقای دو دارای نشاهنهای افتخار و همرزم هوشی مین بود. ممکن نبود به سادگی به او انگ خیانت زد. و نیز امکان نداشت کارهای او را به خرفتی ناشی از پیری نسبت داد ــ زیرا نامه او با استدلالهای دقیق همراه بود. از همه نگران کننده تر آنکه او دوستانی داشت و هنگامی که او را از حزب اخراج کردند شماری از نظامیان با سابقه به عنوان اعتراض از حزب استعفا دادند.آیا در میان مقالات بالا کسانی مخفیانه با عقاید او همدلی داشتند؟ آقای دو در نامه خود گفته بود که طرحهای عمرانی دولت بد اداره می شوند و در معرض فساد قرار دارند و در مناطق روستایی روسای حزبی به هزینه دهقانان ثروتمند می شوند. دفتر سیاسی ممکن بود این موارد را به عنوان انتقادهایی بپزیرد.آنچه پذیرفتنی نبود این ادعای آقای دو بود که زیر کنترل سبک شوروی اقتصاد بازار نمی تواند شکوفا شود ـــ و این ادعا که مارکسیسم ـــ لنینیسم گرچ در روزهای انقلابی ویتنام با ارزش بود اینک کهنه شده است. آقای دو در نامه خود سپس به ((کنترل مطلق حزب بر همه چیز)) و اینکه تصمیم های اساسی را تنها شماری معدود می گیرند حمله کرده بود. او به طور مشخص خواستار نظام چند حزبی و انتخابات آزاد نشد اما با درخواست ((یک دموکراسی حقیقی)) به آن نزدیک شد. او همچنین گفت که همه آنچه در غرب وجود دارد ((ارتجاعی منحط و فریبکارانه)) نیست. نوشت که مردم کشورهای دیگر حقوقی دارند ((که ما هرگز آنها را برقرار نکرده ایم و نمی دانیم چگونه باید آنها را برقرار کرد.)) و گفت ویتنام زمانی که مستعمره فرانسه بود از امروز بهتر اداره می شد. اعضای دفتر سیاسی از این نامه هم خشمگین و هم آزرده شدند. آنان تصور می کردند که بتدریج ویتنام را به جای بهتری تبدیل می کنند. به عقیده آنان شهروندان ویتنام از آزادی ((رهبری شده)) برخوردارند و کشورشان مانند همسایه کمونیست چین در برابر سرمایه گذاری خارجی سیاست ((درهای باز)) را در پیش گرفته است. اما آقای دو به آنان یادآوری کرد که گذشته از آنکه در این کشورها چه مقدار ساندویچ مک دونالد مصرف شود هر دو دولت به صورت استبدادی باقی مانده اند.
دفتر سیاسی تصمیم گرفت آقای دو را بازداشت نکند ولی او را زیر نظر بگیرد پلیس به دیدار همسر و فرزندان او می رفت و آنان را تشویق می کرد که به آقای دو یاد آوری کنند که در برابر ملت وظیفه هایی دارد. اگر رفتار خود را اصلاح کند ماجرای نامه به تدریج فراموش می شود و حتی ممکن است دوباره به عضویت حزب پذیرفته شود. اما ژنرال پیشین جز ادامه نبردی که شروع کرده بود کار دیگر نمی توانست بکند. آقای دو نامه های ((سرگشاده)) دیگری نوشت و چند رساله انتشار داد. او از مقامات درخواست کرد که اجازه انتشار یک روزنامه مستقل را بدهند. این درخواست پذیرفته نشد ولی آقای دو تا هنگام مرگ مشغول برنامه ریزی برای این کار بود. او با تجربه ای که از کار حکومت داشت می دانست که مراقبت امنیتی در چه جاهایی ضعیف است ـــ بویژه در شهر هوشی مین پایتخت رژیم شکست خورده ویتنام جنوبی. به دام افتادن در آنجا احتمالا نتیجه اطمینان بیش از اندازه بوده است. او اندکی پس از این ماجرا بیمار شد و در بیمارستان درگذشت. طبیعت به مسئله تران دو از نظر رسمی پایان داد. آنچه باقی ماند ادعای یک جنگجوی اندیشمند پیر در این باره است که اگر رژیم تغییر نکند فرو خواهد پاشید. آیا به این هشدار توجه خواهد شد؟ احتمالا نه.
نماد بارز ناسیونالیست انگلیسی چون اون زنیکه که تا دیروز تو رستوران کار می کرده فهمیده که چقدر تو دنیا کشور بی فرهنگ داریم( به غیر از ما) که این شرو و ورها را بنویس اونم با بار مزخرف که مثلا یک پسر بچه ۱۲ ساله دنیا را گذاشته سر کار با اون جادوش مثلا چه دلیلی داره که خانم رولینگ اجازه نده که بازیگر غیر انگلیسی بیاد و تو فیلمهای هری پاتر شرکت کند چون بازیگر حتما باید انگلیسی باشد تا یک وقت فرهنگ چپاولگرانه انگلیسی ازش چیزی کم نشه!!!
در همه این قسمتها انگلستان باید قهرمان بلامنازع باشد حالا اگر شد تو کووودیچ و اگر هم نشد.....
بله واقعا جای بسی تاسف است که کتابهایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب از مهدی آذریزدی یا قصه های رضا مرادی کرمانی اصلا حق چاپ پیدا می کنند!!! این کتاب ها جلوی کتاب پاتی از ارزش ادبی صفر قرار دارد مثلا در هر داستانشان شخصیت این داستان میره تو کار یکی از دخترای مدرسشون یا زیادی فضول!!!!
الان وقتی میری با یکی از طرفداراش حرف می زنی باست هزار تا ورد می خونه از ورد روشنایی چوب دستی تا ..... ولی اگر ازش بخوای از تاریخ ایران وافتخارات ایران کمی بهتان اطلاعات بده که هیچی بهتر که نپرسید!!!!
اما بیشتر از همه از این داستان هری پاتر همین پسره جعلق دانیل رادکلیف که گاو جلوش افلاطون بوده است یک چندین میلیونی زده تو جیب و البته خانم ویدا اسلامیه هم با ترجمه این کتابها معروف شده است خلاصه هرکسی نانش را از تنور میارد بیرون دیگه!!! مثلا انتشاراتی ها هرکدام سر چاپ این شر و ورها از جلد کتاب تا صفحه با هم رقابت می کنند.
تصویر خانم ویدا اسلامیه که با ترجمه کتاب های هری پاتر به شهرت زیاد و پول نسبتا هنگفتی رسیده است.
جای تاسف که داستانهای زیبا ایرانی و داستانهای شاهنامه که تازگی ها برای قشر کم سن وارد شده باید در کتابخانه ها خاک بخورد اون موقع این زنیکه بیاد و این شر و ورها را بنویسد و تازه مورد استقبال هم قرار بگیرد!!! آیا داستانهای شاهنامه ما از هری پاتر کمتر است؟
من نمیگم شما هری پاتر نخوانید ولی نخست آن چیزی که باید بخوانید را بخوانید
هری پاتر و سیفون طلایی
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودن، چون همه اش خورش اسفناج به خوردش مى دادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و من اصلاً حال نمى كنم. اونم يه روز قاط زد و شير گاز رو باز كرده و كبريت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه. پليس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلى اش هرميايونياى است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه يه گاز زد طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردن آويزون بود تا خود هاگوارتز پرواز كرد. اونجا كه رسيدند، خانم پروفسور مك گوناگال كه مدير مدرسه شده بود، يه نگاه به جسد هرى انداخت و گفت «خيلى بى شعورين حالا بايد يه هنرپيشه ديگه جاى اين بياريم.»
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت: سیکتیر بابا!!! ديگه توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مى زدن كه يهو دو تا ديوانه ساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر بودن، تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانه سازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسه هاى ديوانه ساز مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه. اون يكى ديوانه ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» يهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن» بعد يه بشكن زد و ناپديد شد. هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خواهم يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش روز مسابقه بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بود. اول گروه اسليترين دويست و پنجاه و هشت تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداراى اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه پيام ديروز مصاحبه كرد و گفت قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه اما از لج بعضى ها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مى مونه. طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف ورزشگاه و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظه اى همه جا را روشن كرد و آن گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه روزها بشينه كنار ننه اش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاغارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه جلب، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئى كننده باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن طرف يهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مى رين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست!»
وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى دیوس؟ من نر هستم.»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. اميدوارم فكر نكنيد اين صحنه ها بدآموزى داره چون همه اش اهميت دراماتيك داره. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن. شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گوناگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبكس، كسى ديگه اى دم دست نبود پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مى خورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبى هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك كار درست زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه آشغال گوش مى ده» پروفسور گفت: «واسه اين كه اينا آب نبات نيست، گوش پاك كن هاى مصرف شده منه. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه!!! - «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه! - «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويله هيپو گريف ها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد تو ولد مورتى كه تغيير قيافه دادى» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده. بعداً فهميد كنار زخم پيشونى اش يه جوش چركى زده و همون مى سوخته.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شاهدونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويى اش گرفت. پاشد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگه دار بذار من حرفمو بزنم، نمى تركى كه...» اما هرى كه داشت مى تركيد گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد به صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمى افتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى مرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكت رو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو هم خواننده ها كف مى كنين.... من باباتم.»
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچه ها بريم كافه سه دسته جارو» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم بعد هر دو عاشق مامانت لى لى شديم اما لى لى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدت ها گذشت. من با لى لى ازدواج كردم يه روز يهو سروكله جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم خواهر كوچيكه لى لى رو داديم به جيمز كه ثمره اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مى شى شوهر خاله ام نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريال هاى “سى شبه “رضا عطاران و حسن جوهرچى رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه. فرداش بچه ها بالاخره از هاگوارتز فارغ التحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمه هاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال جنوب كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم دربياد.
قصه ما به سر رسيد
كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد.
با امید اینکه اگر قرار است امروز خبری باشد با مسالمت جریان جلو بره و حتی یک قطره خون هم از بینی کسی نیاد امیدوارم هم دانشجویان کمی با مسالمت حرکت کنند و هم مسئولین کمی با مسالمت پاسخ بدهند دیگر فکر کنم درگیری و شیشه شکستن و اتوبوس آتش زدن نفعی برای مردم ایران ندارد و کارها باید با آرامش برود جلو..امروز همچنین به غیر از همین جنبش های دانشجویی باب شده سالگرد کودتای نوژه(شاهرخی) هم است و من گفتم شرح این ماجرا را برای شما بنویسم چون یک رویداد تاریخی است که وقتی شبکه تله تکست روزشمار تاریخ و حتی بعضی از روزنامه ها را در امروز می بینیم صحبت از این کودتا دارند من محاکمه دادگاه آیت محققی و همکارانش را برای شما از یکی از سایتهای اینوری و مجاز تهیه کردم که می دانم عین گفته های خود دادگاه است و چون فیلمش را قبلا یک بار تلویزیون پخش کرده و دیدم گفتم شما هم بدانید:
سرتیپ خلبان آیت محققی فرمانده کودتا
سپهبد مهدیون

متـن پياده شـده يکی ازنـوارهاچنيـن اسـت(پاسخ دهنده آیت محققی): «ممکـن اسـت جريـان طـرح توطئـه رابطـورکلـی تشـريح کنيـد؟ وهمچنين نقـش خودتـان رادرآن؛ وايـنکه درروزاجرای طـرح چه تماسهائی راانجام داديد؟
فعاليـت ما تا آنجاکـه ميدانـم ازاول ارديبهشـت ماه سال 1359 شـروع شد. شـايد هـم قبلا" فعاليتهائـی دراين زميـنه صورت گرفتـه بودکه اطلاعی ازآنها نـدارم؛ علـت شرکـت من درايـن فعاليـتها؛ نارضايـتی ازوضـع کشوربود. برای اينکه مملکـت داشـت بطـرف سقوط ميرفـت. اوايـل ارديبهشـت ماه يکی ازافسران نيـروی هوائـی بمنـزل من آمـد و گفـت آمـده ام وضع کشـوررابرايت تشريح کنـم. بعـدازآن خـودت ميـدانی؛ ميخواهی بامادسـت همراهی بـده؛ ميخواهی نده. اسـمش راميگويـم برای ايـنکه ميدانـم بازداشـتش کرده ايـدوتکليف اوهم مثل مـن معلوم اسـت. نامـش سـتوان ناصـررکنـی بود. چندروزی فکرکـردم شايد قصـدامتحانـی درکارباشـد. بايـن جهت دخالتـی نکـردم؛ ولـی بالاخـره براثر صحبتهـای مکـرر واردعمـل شـدم.
او شـما رابـارده های بالاتـری ربـط نـداد؟
چـرا؛ ولـی مـن گروههـای ديگری راکه غيرنظامـی بودند؛ چون درمرحله عمل کـارتخصصی ومسئوليـت آنها سـوابـود؛ نميشناختـم ونميبايسـتی هم همديگررا بشـناسيـم. مـن فقـط بايـک نفر بطـورمسـتقيم ملاقات داشـتم.
اسـمش چـه بـود.؟
اورا فقـط بنام قـربان ميشـناختم؛ ولـی ديـگران رانميشـناختم.
گـروه بنـديـها به چـه صـورت بـود.؟
تا آنجـاکه ميدانـم يک گروه نظامی بود؛ يک گروه سياسی؛ يک گروه شبه نظامـی؛ گـروه نظامی خـودش به عمليات هوائـی وعمليـات زميـنی تقسـيم ميشـد.
طـرح کلـی کـارچـه بـود.؟
اول صحبـت ازاين بودکه فـرودگاه مهـرآبادراتصـرف کنيم وکار را ازآنجاشروع کنيـم. ولـی من ازهمان اول گفتـم که مهرآبـادجای شلـوغی است؛ واگربخواهيم آنـراحفـظ کنيـم؛ بايـدآدمکشـی بکنيـم ويا ازداخل قوی باشيـم. ولـی نيـت ما مطلـقا" ايـن نبودکه آدم کشـته شـود. ازهمان وقـتی که صحبت از قيـام شد؛ ما بـراين توافـق داشتيـم که تا آخريـن حـدامـکان نبايـدخونـی ازمردم بيگنـاه برزميـن ريخته شـود. تاآخـرهم برايـن توافـق باقی بوديـم. باينجهـت بود که قـرارگاه محفـوظ وبی رفـت وآمدی؛ چـون شـاهرخی راانتخـاب کرديـم.
ولـی آقـای حيـدری غيرازايـن ميگويـند. يعنی ميگويـند که قراربـودپايگـاه شاهـرخی بعنـوان پايـگاه مـادر مـورداستفاده واقـع شـود.؟
